۲۹ دقیقې
۲۱ اپريل ۲۰۱۲
د مصنوعي استخباراتو له لارې نقل کول
PYM JBZ شنونده های گرامی و بشبه های برنامه از هر گل برگه آرزو میبریم سلام های باسفای ما را علک فرمایین آرزو مندیم تمنیات نیک ما را بپذیرین اینک روزنه برنامه اینوبت خود را با آرزوی ای که با خانواده تان روزای بهتر را در پیش داشته باشین میگوشاییم و در حاله که حضور هر یکی تانه با برنامه حاضر خیرمقدم میگیم فراورده های برنامه از هر گل برگه را با معرفی منشینیم بله برنامه اینوبت با این مطالب آزین بسته ایم بوی دستان کتا شیر موسیقی نان روزانه و موسیقی نان روزانه اول سر و قلیتم می شوشتی باد از اون می آمدی پالویم جهان گیر گافت ملکه خدا سرت فضل کد اگر نی پگا مردیمم می شوشتی به کمین سر خوردیم قمندان چلمست کمین کده بود از پشت دیوارای مکتب دخترها کت راکت و پیکا سر ما او پاشی کد کشته بود خدا نکشت صدای من می باران نشنیدی؟ ملکه گفت شنیدم من گفتم خیباز خانه ای کدام زن قمندان بچه شده شادیانه می زنند جهان گیر گفت هر وقت خانه ای بچه شد امی مرمی های رسام پیکا را سبقی سر بچه خود می کنم تمام آسمان تاجقرغان و چراغان می کنم عیم جشنای زمان زایر شا بنام خود می درنگانم آل خود من خودم پادشاستم پادشای بی تاج و تخت ملکه گفت اگر دختر آوردم؟ جهان گیر گفت نی ماده پشت نیستم ملکه گفت جهان گیر کت چلمه است داشتی که خطر نیوک است پر سال قمندان پلنگ را نکشت قمندان چریک را نکشت قمندان جلاد را نکشت قمندان جبار را نکشت بیادرک ما نکشت جهان گیر گفت ما خمگرد نیستم ملکه گفت چلمه است که خدازدت دلش بود مرا بر خودش نکا کنه جهان گیر گفت آیام امو اقداد دلش است گشدوم است گشدوم زیر بوریا تال اشده نفر کلشمار کشته همیشه به نومردی زده را جوری کده از خاد تنخواه میگیره از دست امی قوم بی اتفاق تاجخورغان همگیشان دماغ فراونی دارن حاجت شعروی نیست یکی دیگه خودم میخورن ملکه پلکایش را برهم گذاشت کمه سکوت کرد خواست موضوع صحبت را تغییر بدهد یک چیز دیگره بگوید از چیز دیگره بگوید در ذهنش به جسجو عدویات پرداخت خواست یکان جمله آشقانه نصاره جهان گیر کند به اشیای ما حولش پرداخت خواست از آنها چیز بگوید مقصد از جنگ نباشد خانه، بیرون خانه، سر کوچه چیزی به ذهنش نرسید که جز از جنگ نباشد برایش مویثر نشد آخر وقت آدم چیزی را ندیده باشد نمیتواند دربارش صحبت کند اگر از مادر تاجو میگفت که آن هم جز از جنگ بود اگر از خود تاجو صحبت میکرد که یک نماد زنده از جنگ بود میبه درخت جنگ بود که تام زننده و بای بارود مانند جنگ را میداد از چه میگفت؟ رشید لنگ، شهید سر کوچه درخت های کلپر شده و چرخورده بازار تیم ویران شده دیوار های فروریختی لیسی مستی که شب گذشته کمینگاه چلمست بود و یک وقتها ملکه در آنجا درس میخوند معلم های فرانسوی داشتند درست دوتا زن بودند هر دو در تجرات زندگی میکردند چرا نام آن دو از یادش نمیرود؟ ماریو و جان اگر دختر آوردم نامش را میگذارد ماریو ماریو و جان موهای کوتا و زرد داشتند و پتلون کوتا و شارید شاریده کوبای میپوشیدند دخترهای مکتب از جمله خودش بالای آنها خنده میکردند هی هی ماریو و جان پاچه هایشن را بالا زدند کاگل لغت میکنند و آن دو مطلب را فهمیده بودند و گریسته بودند بعد دل دخترها برایشن سخته بود و ملازم مکتب آمده به ماریو و جان دلداری داده بود ماریو ماریو آشک بولانی لازم؟ بعد از شروع نارامی ها آن دو رفته بودند همراه بادانش آموزان اکس های یادگاری گرفته بودند نشانی خانه هایشن را داده بودند اکس های یادگاری برایش داده بودند انوز هم آن اکس ها نزدش است آخرین روز های رفتنشان از بازار تیم اشیای ساخت دست خریده بودند و از دکان پدرش چستک خریده بودند به پدرش گفته بودند ملکه بسیار خوب و پدر گفته بود ملکه به فرانسا لازم و ماریو خندیده بود و رفته بودند و در یک لحظه تمام رویدادها و اشیای دوروبرش و جانگیر به همه میختند و از تار و پودشان گلیم جنگ در ذهنش بافته شدند و او روی گلیم نشسته بود ملکه گفت جانگیر چه وقت آرامی میشه؟ جانگیر گفت هر وقت روسا از وطن ما برایه ملکه گفت تو روسا را از وطن میکشی؟ کتمی تفنگ شق شقید؟ روسا که بر آمد باست چی میکنی؟ جانگیر گفت باز میروم پشت دکان و دستک خود پشت کسب پدری، مزگری ملکه گفت تا وقت مزگری یادت میره جانگیر گفت نه، افت پشت ما را مزگری کشته از یادم نمیره ملکه گفت شکاف شکاف شوی چلم هست بیادره که ما دخون غلطاندی جانگیر گفت بیادرت کان غیرت بود ملکه گفت جانگیر جانگیر گفت چی؟ ملکه گفت چیز نه جانگیر گفت نه بگو ملکه گفت کته ما خود جنگ نمی کنی؟ جانگیر گفت نه نمی کنم ملکه گفت بیا یک شاو گریخت مزار بریم بیا یک شاو گریخت مزار بریم در حکومت تسلیم شبیم بان که امی تاچقرغان ویران باشه و چلم هست جانگیر گفت آفرین ده اقلت انوز خون بیادرت خشک نشده ملکه گفت خید لکت باز نگویی که نگفت بودی جانگیر گفت ده علوه گفتن خود دان شیرین نمی شه او ساده خدا ملکه گفت ده توی بچه مامایم که مزار رفت بودیم شار پر از تسلیمی ها بود ایچ کس خب کار نداشت عیش نوشت کردن میگشتن سیلیپرای فرانسوی چی میگه سلاهای پلوی چی میگه ساتای سیکو پنج چی میگه قدیفای گل سیب چی میگه موترای والگا چی میگه جانگیر گفت او را خاد میگن آو دان شوروی را خوردن یک چند روز سیل و چکر است بعد از او میبره در جنگ اگر دستگیر هم شدن گلم جم گفته پوستش را نمیکنن ملکه گفت خیلی امتباه شد جانگیر گفت خیلی چی دیگه ملکه ترهی را که روزها در خیالش پرورده و پخته بود با چند دلیل جانگیر از هم پاشید با خود گفت راستی جانگیر به مفت قمندان نشده کلهش کار میکند با خود اندیشید نمیتواند از این بوی ها فرار کند بوی هایی که فضای خانه را انباشت بودند فضای شب را انباشت بودند کوچه بالا و کوچه پاین را انباشت بودند ویرانه های لیسه مستی را انباشت بودند خاک تپه های بازار تیم را انباشت بودند مدرسه چارسوق را انباشت بودند کوهای تکزار و جراب نمی گذاشتند به تاچ خرگان هوای تازه برسد و از دیوار ها و کوها بوی بارود می تراویدند و صدا ها در کوها می پیچیدند ملکه گفت جهانگیر جهانگیر گفت چیهی؟ تاچ خرگان ما تاچ خرگان شدنی نیست همه جاهل همه ناخان یکی بدگیش تن نمی تا عمرت بی جای زایی نکو یکان ملکای دگه بریم پاکستان بریم یران بریم یا کدام جای دگه جهانگیر گفت مچم به خدا جهانگیر به فکر فرو رفت و با خود گفت امی زنم راست میگه یک چار قیران حلال و حرام که داری ده کمر کو و تفنگا را میگان جایید گور کو دست زنتا بیگی و خودا بکش مگر اول چاره چلا مست بکو امی تلکوفا با هر کس واده کنی نمی مانه که روز سر شو شوه ایتر زمانه شده که بیادر سر بیادر صرفه نمی کنه اما بکمه زمان ضرورت داشت تا نقشیش پیاده شوه خودا کمه به ملکا نزدیک کرد و گفت اقا خودا نزدیک نکو عرق کدم یک چند وقت سبر کو امی سر درختی ها را جمع کنیم و ده یک زمین ها را جمع کنیم یک چار قیران زیادتر شوه گب بین ما تو باشه پولا و تلها ها را در مزار پیش یکان تجار یا زرگر وطندار روان می کنیم این بار ملکا خود را نزدیک تر کرد و گفت بله در پس خانه و جای سر زنده باشه کلا بسیار است جهانگیر گفت مخصد در پاکستان از گرمی پوست می تی در اونجا نسایه درخت توت است نه جوی های او ملکا گفت خی دیگه مردم در اونجا چی قسم زندگی می کنن جهانگیر گفت مخصد من از گوشت کشیدم سوتونهای کاخ تصمیم ملکا لرزید و گفت خیمه چند خودت می دانی طرفای شام پدر جهانگیر خانه آمد و روی صفا که از کنارش جوی آب روان می گشت نشست و دسترخوان را پند کردن و بعد از سرف نان پیرمرد راڈیو را روشن کرد و مجغول شنیدن راڈیو شد مادر جهانگیر خود را کمه راحت تر احساس کرد و پاهایش را دراز کرد و یک پیاله چای برای خودش ریخت ملکا هم خود را فارغ یافت و به طرف خانه گنبدی که مربوطش بود رفت خانه که بوی جهانگیر آن را انباشت بود مادر صدا زد ملکا بیرون خواه نمی کنی؟ گرمی شده جهانگیر امشو می آین؟ ملکا گفت گفته بود نوختر می آیم ملکا لمپ را روشن کرد و روی رفق گذاشت پشه ها و مگز ها گرد لمپ جم شدند و از انبوی صدای وزوزشان سکوت خانه برهم خرد روشنی لمپ یک نوخت می درخشید و سایه مگز ها و پشه ها ست برابر بزرگ تر از آنچه بودند بردیو ها رفتاده بودند و ترسناک می نمودند ملکا از بای جهانگیر افسون شده بود و روی بستر خوابش به پهلو افتیده بود یک باره صدای انفجار ها و رقبار ها سکوت را برهم زد خسر از جایش برخاست و گفت خیر خدایا خیر خشو پاهاش را جم کرد و از جا بلند شده گفت خیر خدایا کشتن جهانگیر مرا کشتن خسر از سر چرپایی فریاد زد بزیر زمینی برین خشود دیوانوار فریاد زد کشتن کشتن جهانگیر مرا کشتن امسایه ها سر بام ها بر آمدند و می کشیدن محل را که آتش باری و انفجار بود تشخیص دهند یکی می گفت چارسوست دگیش می گفت مکتب دختراست راست میگی مکتب دختراست بخیالم چلم هست کدام کمیم زده بعد امسایه ها به طرف خانه جهانگیر فریاد زدند جهانگیر خانه هست؟ ملکه از سر زینه ها فریاد زد که همه تاشکرگان شهیدند کشتن جهانگیر کشتن و گیریرا سرداد مولانا آتش سیر می خواهی می تا تو با ما بمانی منتظر استه ما خوبه جان مبرک نما آیشای ما خوب همه این وجوده بران مبرک نما آیشای ما خوب همه این وجوده بران براتت ندیگه نروم نروم بمانم در حضور تو می خواهم با ایمان در موزای شبیه قوت رازای نمایی مبرک نما آیشای ما خوب همه این وجوده بران مبرک نما آیشای ما خوب همه این وجوده بران با ایمان آمده با ایمان پزیریم براتت ساموی را سرود بسیار خوبی بود امیدوار هستیم که دوست های شنانده ما از شنیدن این سرود خوششان آمده باشه بله من مطمئن هستم که شنانده های عزیز ما از این سرود خوششان آمده هم بله خب دوست های گرامی حالا بین که در این بخش از برنامه با پارچه شیر گوشت بتیم که عنوانش هست تبیب دیگر زمین را آدمی بیمار کرده زمان را هر دمه بردار کرده کشیده گرک شمشیر عدالت ستم بر ثابت و سیار کرده نمی بینی ببازار محبت متای کینه را انبار کرده کجا رنجیده است خار زخاره که هر گلغنچه را آزار کرده بظاهر می نماید این که نیک هست خلاف آنچه هست اظهار کرده چشبها کرده از تعریف از روز بر روزش روز را انکار کرده شنیده گر همه اختار تاریخ خطایش را همه تکرار کرده رسیده تا که پایش بر سر گنج همون جا مار را بیدار کرده چودست و پای خود را کرده است گم شکایت از در و دیوار کرده نبا دشمن همیشه دوست با دوست نبا دشمن همیشه دوست با دوست تمام عمر را پیکار کرده دعا اندر لبش نفرین در دل خدا را اینچونین دیدار کرده خوشا مجنون اگر بعد از وسالش به اشق لیلیش اقرار کرده طبیب دیگر باید زمین را طبیب دیگر باید زمین را که آن را آدمی بیمار کرده خوب شنانده های نهایت عزیز و آرجمند شما برنامه از هر گل برگره میشنوین اگر شما متلب یا شیر یا فقاهی و یا میخواین که شهادتتان از طریق این برنامه نشست شده شما میتونین هم از طریق پوست برما روان کنین و هم میتونین از طریق ایمیل برما بفرستین آدرس پوستی ما رادیو صدای زندگی صندوق پوستی 702 GPO لاهور پاکستان بله و ایمیل آدرس ما است roshan.afghanradio.org همچنان شما میتونین که از طریق تلفون همراه ما به تماس شوین و متلب یا شهادت و شیر تانه از طریق تلفون برما بگوین و ما او را در برنامه بر شما میکنجانیم توجه کنین به نمبر تلفون ما بله وقت برما زنگ میزنین بگوین متلب دارم بر برنامه از هر گل برگه خوب شنومده های گرامی در برنامه این وقت میخوایم در مورد یکی از لقبای ایسای مسیح که نجادهنده است گب بزنیم بله در کلام خدا در کتاب اشیاء نبی فصل پینجا و نوهم در آیت بیستم میخانیم که میگه خداوند میفرماید نجادهنده در صحیون ظهور میکند تا آنهای را در یعقوب که از گناه دست میکشند رهائی بخشد بله و به امی شکل در انجیل لقا در فصل دوم در آیت 11 میخانیم که میگه امروز در شهر داود نجادهنده برای شما به دنیا آمده است و به امی شکل در انجیل متا در فصل اول در آیت 21 میخانیم که میگه او پسر خواهد زایید و تو نام او را ایسا یعنی نجادهنده خواهی نهاد چون او قوم خود را از گناهانشان خواهد رهانید وقتی خداوند متعال ایسای مسیره به این جهان فرستاد ماموریت او را هم مشخص کد ماموریت و کار او نجادادن انسان ها از گناه است خداوند مشخص کد که ایسا نجادهنده است و تنا او است که قادر به نجاد میباشه بله، غیر از ایسای مسیر کسی نیست که بتانه ما را رستگار بسازه چون در زیر آسمان نام دگه وجود نداره که مردم بتانن توسط او از گناهانشان نجاد بیابند شاید بعضها سوال کنند که نجاد؟ نجاد از چی؟ خدا عزت آدمه که اولین انسان بود خوب و بگنا آفرید ولی آدم در باغ ادن تصمیم نادرست گرفت و بر علای خواست خدا عمل کد گناه از طریق آدم به نسل بشر سرایت کد و مثل زهر در ذات انسان ها قرار گرفت به اساس کلام خدا تمام انسان ها با ذات گناه آلود به دنیا میایند و در فکر و گفتار و عمل گناه میکنند خدا میگه گناه به وسیله یک انسان به جهان وارد شد و این گناه مرگ را به همراه آورد نقطه مهمی که باید به او توجه کنیم ای است که خدا قدوس و پاک است و ما انسان ها گناهکار استیم و گناه باعث جدائی ما از خدای مقدس و پاک شده دنجیل شریف میخانیم که میگه همه گناه کردند و از جلال خدا کم آمدند ولی خبر خوشی است که خدای پاک و قدوس خدای محبت هم است او ایسای مسیر که پاک و بگناه است به جهان فرستاد تا جرمیه گناه ما انسانها را که مرگ است بپردازه تا ما انسانهای گناهکار بتانیم از طریق پذیرش آنچه ایسا به خاطر ما آنجام داده با خدا نزدیک شویم ایسای مقدس خون پاکشه برسلی بریختان و مرد و در روز سیبام از مرگ قیام کد و زنده است ایسای مسیر با مرگ و قیامش جرمیه گناه ما را پرداخت و حدیه نجات از گناه را برما انسانها فراهم کد بله، آله هرکی به ایسای مسیر و واقعیت مرگ و دفن و قیام او از مرگ ایمان بیاره تمام گناهش آمرزیده میشه پس تنها راه نجات انسان از قدرت گناه و نتائج بد او ایسای مسیر میباشه بیاین پیش خود ای فکر کنیم که نقش و رول ای لقب ایسا یعنی نجات هنده در زندگی شخصی ما چی است؟ بر زندگی روحانی ما چی معنی داره؟ بله آقای شاید، من فکر میکنم که ای لقب ایسای مسیر در زندگی شخصی هر کدام ما نقش و رول بخصوص خود داره ای لقب ایسا برما امید میبخشه که ما باید به او توکل کنیم و تنها به او اعتماد کنیم زیرا تنها او نجات دهنده است و از طریق او است که گناه های ما بخشیده میشه آمین خوب دوستهای گرامی، ای بود برنامه ای نوبت ما که تقریم شما عزیزا شد تا برنامه آینده، تمام شما شناندهای گرامی را به خدای قادر مطلق مسپاریم خدای که کائناتا با ای پیچیدگی و زیبایی شافت دیده