۲ دقیقې ۳۸ ثانیې
۲۶ اګست ۲۰۱۹
مکاشفه فصل ده هم آنگاه فرشته پر قدرت دیگری را که از آسمان پایین میآمد دیدم، او با عبر پوشیده شده بود و رنگین کمانه به دور سرش بود. چیرهش مانند آفتاب میدرخشید و ساق پاهایش مثل سودونهای آتش بود. در دستش کتاب کوچک بازشده بود و پای راستش بر دریا و پای چپ او برخشکی قرار داشت. آنگاه فریاد بلند مانند گارش شیر بر آورد و همین که او سخن گفت رعدهای افگانه فریاد بر آوردن. من آماده شدم که آنچی را که رعدهای افگانه میگفتن بنویزم. اما صدایی را از آسمان شنیدم که میگفت آنچی را که رعدهای افگانه گفتن در دل خود نگهدار و آن را ننویز. آنگاه دیدم آن فرشتهی که بروی دریا و خوشکی استاده بود دست راس خود را به سوی آسمان بلند کرد و با آن کسی که تا به عبد زنده است و آسمان و زمین و دریا و هرچی دران هاست آفرید سوگن یاد کرده گفت. دیگر تحریر نخواهد شاد بلکه در آن روزهایی که فرشتهی افغان شنکور خود را به صدا در میآورد نقشههای مخفی خدا انجام خواهد شاد. آمان تو که به بندگان خود یان پیامبران وحده داده بود. بعد همان صدایی که من از آسمان شنیده بودم باز با من صحبت کرده گفت برو کتاب باز شده را از دست فرشتهی که بر دریا و کشکی استاده هست بگیر پس بسوی آن فرشته رفتم و به او گفتم که کتاب کوچک را به من بدهد. او به من گافت آن را بردارو بخور اندرونت را تل خواهد ساخت ولی در دهان تو مثل اصل شیرین خواهد بود. پس کتاب کوچک را از دست فرشته گرفته خوردم و آن در دهان من مثل اصل شیرین بود. اما وقت آن را خوردم اندرونم تلخ شد. به من گفتم باید یک بار دیگر این پیشگویهها را در باره امتها ملتها و زبانها و پاچهان بسیار بازگو کنی.