۶ دقیقې ۲۵ ثانیې
۲۶ اګست ۲۰۱۹
د مصنوعي استخباراتو له لارې نقل کول
انجیل مطا مطا فصل بیستم پادشاهی آسمانی مانند صاحب تاکستانه است که یک روز صبح وقت بیرون رفت تا مزدوران برای کار در تاکستان خود بگیرت و بعد از آن که آنها درباره مزد روزانه موافقت کردند آنان را بر سر کار فرستاد ساعت نوی صبح باز بیرون رفت و کسان دیگری را دید که بیکار در بازار استاده بودند به آنها گفت بروید و در تاکستان من کار کنید و من حق شما را به شما خواهم داد و آنها هم رفتند در وقت چاشت و همچونین ساعت سی بعد از ظهر باز بیرون رفت و مانند دفعات پیش ادعی را به کار گرفت او یک ساعت پیش از غروب آفتاب باز بیرون رفت و دسته دیگری را در آنجا استاده دید به آنان گفت چرا تمام روز اینجا بیکار استاده اید آنها جواب دادند چون که هیچ کس به ما کار نداده است پس او به آنان گفت بروید و در تاکستان من کار کنید وقت غروب شد صاحب تاکستان به ناظر خود گفت مزدوران را صدا کن و مزد همه را بده از کسانه که آخر آمدند شروع کن و آخره همه به کسانه که اول آمدند آنانه که یک ساعت قبل از غروب شروع به کار کرده بودند پیش آمدند و هر یک مزد یک روز تمام را گرفت وقت نوبت به کسانه رسید که اول آمده بودند آنها انتظار داشتند از دیگران بیشتر بگیرند اما به آنان به اندازه دیگران داده شد وقت مزدوران مزد خود را گرفتند شکایت کنان به صاحب تاکستان گفتند این کسانه که آخره همه آمدند فقط یک ساعت کار کردند و تو آنان را با ما که تمام روز در آفتاب سوزان کارهای سنگین را تحمل کردیم در یک سطح قرار داده ای آن مالک رو به یکی از آنها کرده گفت ای رفیق من که به تو ظلمه نکردم مگر تو قبول نکردی که با این مزد کار کنی؟ پس مزد خود را بردار و برو من میخواهم به نفر آخر به اندازه تو مزد بدهم آیا حق ندارم که با پول خود متابق خواهش خود عمل کنم؟ چرا به سخاوت من بدبینی میکنی؟ به این ترتیب آخرین اولین و اولین آخرین خواهند شد وقت ایسا به طرف ارسلیم میرفت در راه دوازده شاگرد خود را به گوشه برد و به آنان گفت اکنون ما به ارسلیم میرفیم و درانجا پسر انسان به دست سران کاهنان و ملایان یهود تسلیم خواهد شد و آنان حکم مرگ او را داده تحویل بیگانگان خواهند کرد تا آنها او را رشخند نموده تازیانه بزنند و مسلوب کنند و او در روز سوام بار دیگر زنده خواهد شد آنگاه مادر پسران زبیدی همراه فرزندان خود پیش ایسا آمده رو به خاک افتاد و تقازان امود که ایسا به اون لطفه بنماید ایسا پرسید چه میخواهی؟ گفت قول بده که در پادشای تو این دو پسر من یکی در دست راست تو و دیگر در دست چپ تو بینیشنند ایسا به آن دو برادر رو کرده گفت شما نمیدانید که چی میخواهید؟ آیا میتوانید جام را که من مینوشم بنوشید؟ آنها جواب دادند بله بله میتوانیم ایسا به آنان گفت درست هست شما از جام من خواهید نوشید اما انتخاب کسانی که باید در دست راست و دست چپ من بینشینند با من نیست زیرا کسانی در دست راست یا چپ من خواهند نشست که پدر من قبلا برای شان آماده کرده است وقت ده شاگردی دیگر از این موضوع باخبر شدند از آن دو برادر سخت رنجیدند پس ایسا آنان را پیش خود خواسته فرمود شما میدانید که در این دنیا حکم رانان بر زیر دستان خود آقایی میکنند و بزرگان شان به آنان زور میگویند اما در میان شما نباید چونین باشد بلکه هر که میخواهد در بین شما بزرگ باشد باید خادم همه گردد و هر که بخواهد بالاتر از همه شود باید غلام همه باشد ته سر انسان میز نیامد تا خدمت شود بلکه تا خدمت کند و جان خود را در راه بسیار فدا سازد وقتی ایسا شهر اریها را ترک میکرد جمعیت بزرگی به دنبال او رفت در کنار را دو نفر نابینا نشسته بودند و چون شنیدند که ایسا از آن جا میگذرد فریاد زده گفتند ای آقا ای بسر داود بر ما رحم کن مردم آنان را سرزنش کرده و به آنها میگفتند که خاموش شوند اما آن دو نفر بیشتر فریاد کرده میگفتند ای آقا ای بسر داود بر ما رحم کن ایسا استاد و آن دو مرد را صدا کرده پرسید چه میخواهید برای تان انجام دهن؟ آنها گفتند ای آقا ما میخواهید که چشمان ما باز شود دل ایسا سوخت چشمان آنان را لمس کرد و آنها فوراً بینایه خود را باز یافتند و به دنبال او رفتند