مارک 10 څپرکی

  ۹ دقیقې ۱۲ ثانیې

  ۲۶ اګست ۲۰۱۹

ډاونلوډ

برنامې متن / سرود متن

مرقص فصل ده هم ایسا از آنجا براه افتاد و به سرزمین یهودیه و به جانب شرقی دریای اردن رفت. باز هم جمعیت به دور او جمع شد و او به عادت همیشگی خود به تعلیم آنان شروع کرد. عده از پیروان فرق فریسی پیش او آمدن و برای امتحان از او پرسیدن. آیا مرد اجازه دارد که زن خود را طلاق بدهد؟ ایسا در جواب آنها پرسید. موسا در این باره چی عمر کرده است؟ آنها جواب دادند. موسا اجازه داده است که مرد با دادن طلاق نامه به زن خود از او جدا شود. ایسا به ایشان فرمود. به خاطر سنگدلی شما بود که موسا این اجازه را به شما داد. و الا خدا از اول خلقت انسان را به صورت مرد و زن آفرید. به این دلیل مرد پدر و مادر خود را ترک می‌کند و به زن خود می‌پیوندد. و این دو یک تن واحد می‌شوند. یعنی دیگر آنها دو نفر نیستند. بلکه یک تن می‌باشند. آنچه را خدا به هم پیوسته است انسان نباید جدا سازد. در منزل شاگردان باز هم در باری این موضوع از ایسا سوال کردند. او به ایشان فرمود. هر که زن خود را طلاق دهد و با زن دیگر ازدواج کند نسبت به زن خود مرتکب زنا شده است. همین طور اگر زن از شوهر خود جدا شود و با مرد دیگر ازدواج کند مرتکب زنا شده است. کودکان را پیش ایسا می‌آوردند تا برانها دست بگذارد. ولی شاگردان آنها را سرزنش می‌کردند. وقتی ایسا این را دید ناراحت شده به ایشان فرمود. بگذارید کودکان پیش من بیایند. مانه آنها نشوید. چون پاتشاهی خدا به چونین کسان تلاق دارد. به یقین بدانید که اگر کسی پاتشاهی خدا را مانند کودک نپذیرد. هیچ وقت وارد آن نخواهد شد. سپس ایسا کودکان را در آغوش گرفت و دست بر آنان گذاشته برای شان دعای خیر کرد. وقتی ایسا آزم سفر شد شخص دوان دوان آمده در برابر او زانو زد و ارز کرد. هی استاد نیکو من برای بدست هاوردن حیات جاویدانی چی باید بکنم؟ ایسا با او فرمود. چرا مرا نیکو می‌گویی؟ هیچ کس جز خدا نیکو نیست. حکام را می‌دونی. قتل نکن. زنا نکن. دزدی نکن. تقلب نکن. پدر و مادر خود را احترام کن. آن شخص در جواب گفت. ای هستاد من هز جوانی همه اینها را رعایت کردم. ایسا با محبت با او نگاه کرده فرمود. یک چیز کم داری. برو آنچه داری بفروش و با فقرا بدهی که در آلم بالا گنج خواهی داشت. و بعد بیا و از من پیروی کن. آن شخص چون صاحب سروت فراوان بود. با چیره مهزون و با نارهتی از آنجا رفت. ایسا با چار طرف دید و با شاگردان فرمود. چه مشکل هست ارود توانگران به پادشاهی خدا؟ شاگردان از سخنان او تعجب کردند. اما ایسا بازم با آنان فرمود. ای فرزندان داخل شدن به پادشاهی خدا چقدر مشکل هست؟ گذشتن شطر از سراخ سوزن آسانتر هست. از داخل شدن شخص توانگر به پادشاهی خدا. آنان به اندازه تعجب کرده و به یک دیگر می‌گفتند. پس کی می‌تواند نجات یا بد؟ ایسا با آنان دید و فرمود. برای انسان غیر ممکن هست. اما نه برای خدا. زیرا برای خدا همه چیز امکان دارد. پتروس در جواب ایسا شروع به صحبت کرده گفت. ببین ما هز همه چیز خود دست کشیده و پیروی تو شده ایم. ایسا فرمود. به یقین بدانید که هر کس به خاطر من و انجیل. خانه و یا برادران یا خوهران یا مادر یا پدر یا فرزندان و املاک خود را ترک نماید. در این دنیا ست برابر خانه و برادر و خوهر. مادر و فرزندان و املاک و همچنین رنج‌ها. و در آخرت حیات جاودان نصیبه‌ها خواهد شد. اما بسیار از آنان که اقنون اولین هستند آخرین خواهند شد. و بسیاره هم که آخرین هستند اولین خواهند شد. ایسا و شاگردان در راه ارشلیم بودند. و ایسا پیشا پیش شاگردان حرکت می‌کرد. شاگردان حیران بودند و کسانی که از عقب آنها می‌آمدند بسیار می‌ترسیدند. ایسا دوازده شاگرد خود را به کنار برد و در باره آن چی که می‌باید برایش واقع شود با آنها شروع به صحبت کرده و به آنها فرمود. ما اکنون به ارشلیم می‌رویم و پسر انسان به دست سران کاهنان و ملایان یهود سپرده خواهد شد. آنها او را محکوم به مرگ خواهند کرد و به دست بیگانگان خواهند سپرد. آنها او را مسخرا خواهند نمود و به رویش آب دهان خواهند انداخت. او را تازیانه خواهند زد و خواهند کاشد. اما پس سی روز دوباره زنده خواهد شد. یعقوب و یوهنا پسران زبدی پشی ایسا آمده گفتند. ای استاد ما می‌خواهیم که آنچه از تو درخواست می‌کنیم برای ما انجام دهی. به ایشان گفت. چه می‌خواهید برای تان بکنم؟ آنها جواب دادند. و ما اجازه بده تا در جلال تو یکی در دست راست و دیگر در دست چپ تو بینشینیم. ایسا به ایشان فرمود. شما نمی فهمید چه می‌خواهید. آیا می‌توانید از پیاله ای که من می‌نوشم به نوشید؟ و یا تحمید را که من می‌گیرم بگیرید؟ آنها جواب دادند. می‌توانید. ایسا فرمود. از پیاله ای که من می‌نوشم خواهید نوشید و تحمید را که من می‌گیرم شما هم خواهید گرفت. اما نشستن در دست راست و یا چپ من با من نیست. این به کسان تعلق دارد که از پیش برایشان تعین شده است. وقت ده شاگرد دیگر این را شنیدند از یعقوب و یوهناد دلگیر شدند. ایسا ایشان را پیش خود خواست و فرمود. می‌دانید که در بین مردم کسانی که فرمان روا محصوب می‌شوند بر زیر دستان خود فرمان روایی می‌کنند و بزرگانشان نیست برانها ریاست می‌نمایند. ولی در بین شما نباید چونین باشد. بلکه هر که می‌خواهد در میان شما بزرگ شود باید خادم شما باشد. و هر که می‌خواهد اول شود باید غلام همه باشد. چون به سر انسان نی آمده است تا خدمت شود. بلکه تا به دیگران خدمت کند و جان خود را در راه بسیار فدا سازد. آنها به شهر عریها رسیدند و وقتی ایسا همراه شاگردان خود و جمعیت بزرگ از شهر بیرون می‌رفت یک گدای نابینا به نام بارتیماوز پسر تیماوز در کنار راه نشسته بود. وقت شنید که ایسا ناصری است شروع به فریاد کرد و گافت ایسا پسر دعوت بمن رحم کن ادعی زیاده او را سرزنش کردند و از او خواستند تا خاموش شود. ولی او ارچی بلندتر فریاد می‌کند. ایسا پسر دعوت بمن رحم کن ایسا استاد و فرمود به او بگوید اینجا بیاید آنها آنکور را صدا کردند و به او گفتند خوشحال باش برخی استرامی خواهد بارتیماوز فوراً چپن خود را به کنار اندا و از جای خود بلند شد و پیش ایسا آمد. ایسا به او فرمود چه می‌خواهی برایت بکنم آنکور عرض کرد‌های استاد می‌خواهم بار دیگر بینا شوم ایسا به او فرمود برو ایمانت را شفا داد است او فوراً بینای خود را باز یافت و به دنبال ایسا برا افتاد