۹ دقیقې ۲۲ ثانیې
۲۶ اګست ۲۰۱۹
مرقص فصل ششم این مگر آن نجار پسر مریم و برادر یعقوب و یوسف و یهودا و شمعون نیست؟ مگر خوهران او در بین ما نیستن؟ یک پیانبر در همه جا مورد احترام است. جز در وطن خواد و در میان خانواده خش. ایسا روی چند بیمار گذاشت و آنها را شفا داد و از بی ایمانی آنها در حیرت بود. ایسا برای تعلیم مردم به تمام دکدههای آن اطراف رفت. بعد دوازده شاگرد خود را خواست و آنها را دو دو نفر برای کار فرستاد و با آنها قدرت داد تا بر اروای ناپاک پیروز شوند. امچونین با آنها عمر کرده گفت برای سفر بجز یک اصا چیز بر ندارد. نه نان و نه خرجین و نه پول در کمربندهای خود. فقط شپلی بپاکونید و بیش از یک پیراهن نپوشید. ایسا امچونین با آنها گفت هرگاه شما را در خانه قبول کنند تا وقتی که دران شهر هستید درانجا بمانید و هر جا که شما را قبول نکنند و یا به شما گوش ندهند از آنجا بروید و گرد پاهای خود را هم برای عبرت آنها بتکانید. پس آنها برا افتادند و در همه جا اعلام میکردند که مردم باید توبه کنند. آنها عروای ناپاک زیاده را بیرون کردند و بیماران بسیاره را با روغن مسه کرده شفا دادند. یرودیس پاتشا از این جریان باخبر شد چون شعورت ایسا در همه جا پیچیده بود. بعضی میگفتند یحیاه تمیدهنده زنده شده است و به همین که حتی موجزات بزرگ از او دیده میشود. دیگران میگفتند او الياس هست. ادهه هم میگفتند او پیانبر مانند ساهر پیغمبران هست. اما وقتی یرودیس این را شنید گفت این امان یحیاه هست که من سرش را از تن جدا کردم او زنده شده هست. هیرودیس به درخواست زن خود هیرودیا امر کرد یحیاه تمیدهنده را دستگیر کنند و او را در بند نهاده به زندان بیاندازند. هیرودیا قبلن زن فلیپوس برادر هیرودیس بود. یحیاه به هیرودیس گفته بود تو نباید با زن برادر خود ازدواج کنید. هیرودیا این کینه را در دل داشت و میخواست او را به قتل برساند اما نمیتوانست. هیرودیس از یحیاه میترسید زیرا میدانست او مرد خوب و مقدس هست و به این سبب او را بسیار احترام میکرد و دوست داشت به سخنان او گوشت دهد. هرچند هر وقت سخنان او را میشونید نارعد میشد. بلاخره هیرودیا فرصت مناسب به دستاورد. هیرودیس در روز تولد خود دعوت ترتیب داد و وقت تمام بزرگان و امرو و اشراف جلیل حضور داشتند دختر هیرودیا وارد مجلس شد و رقصید. هیرودیس و مهمانانش از رقص او بسیار لذت بردن به طوره که پادشا به دختر گفت هرچی بخوایی به تو خواهم داد و برایش سوگند یاد کرده گفت هرچی از من بخوایی اتا نصف مملکتم را به تو خواهم داد. دختر بیرون رفت و به مادر خود گفت چی بخواهم؟ مادرش جواب داد سر یحیا تحمیدندره دختر فورا پیش پادشا برگشت و گفت از تو میخواهم که در همین ساحت سر یحیا تحمیدندره در داخل یک پتنوس بمن بدهی؟ پادشا بسیار متاسف شد اما بخاطر سوگند خود و به احترام میمانانش سلا ندانست که خواهش او را رد کند پس فورا جلاد را فرستاد و امر کرد که سر یحیا را بی آورد جلاد رفت و در زندان سر او را برید و آن را در داخل یک پتنوس آورد و به دختر داد و دختر آن را به مادر خود داد وقت این خبر به شاگردان یحیا رسید آنها آمدند و جنازه او را برداشتند و در مقبره دفن کردند رسولان پیش ایسا برگشتند و گزارش همه کارها و تعلیمات خود را به عرض او رسانیدند و چون رفت آمد مردم آنقدر زیاد بود که آنها اتا فرست غذا خوردن هم نداشتند ایسا به ایشان فرمود خودتان تنها بیایید که به جای خلوت برویم تا کمه استراحت کنید پس آنها به تنهایی با کشتی به طرف جای خلوت رفتند اما عده زیاده آنها را دیدند که آنجا را ترک میکردند مردم آنها را شناختند و از تمام شهرها از رای خشکی به طرف آن محل دویدند و پیش از آنها به آنجا رسیدند وقت ایسا به خشکی رسید جمعیت زیاده را دید و دلش برای آنها سوخ چون مثل گزفندان بچوپان بودند پس به تعلیم آنان شروع کرد و مطالب زیاده بیاند کرد چون نزدیک غروب بود شاگردانش نزده او آمده گفتند اینجا بیابان است و روزم به پایان رسیده است مردم را رخصت بده تا به مزرحا و دکدههای اطراف بروند و برای خودشان خوراک بخرند اما او جواب داد خودتان به آنها خوراک بدهید آنها گفتند آیا میخواهی برویم و تقریبا دوستد دینر نان بخریم تا غذای به آنها بدهیم ایسا از آنها پرسید چند نان دارید بروید ببینید شاگردان تحقیق کردند و گفتند پنج نان و دو ماهی ایسا امر کرد که شاگردانش مردم را دست دست روی علفها بنشانند مردم در دستهای صد نفری و پنجا نفری روی زمین نشستند بعد ایسا پنج نان و دو ماهی را گرفت چشم به آسمان دخت و خدا را شکر نموده نانها را پارکرد و به شاگردان داد تا بین مردم تقسیم کنند او امچونین آن دو ماهی را میان آنها تقسیم کرد همه خوردند و سیر شدند و شاگردان دوازده سبت پر از باقی مانده نان و ماهی جمع کردند در میان کسانی که از نانها خوردند پنج هزار مرد بودند بعد از این کار ایسا فورا شاگردان خود را سوار کشتی کرد تا پیش از او به بیتسیده در آن طرف دریا بروند تا خودش مردم را رخصت بدهد پس از آن که ایسا با مردم خداحفظی کرد برای دعا با بالای کوه رفت وقت شب شد کشتی به وسط دریا رسید و ایسا در صاحل تنها بود بین ساعت سی و شش صبح بود که دید شاگردانش گرفتار باد مخالف شده و با زحمت زیاد پا رو میزنند پس قدمزنان در روی آب به طرف آنها رفت و میخواست از کنار آنها تیر شود وقت شاگردان او را دیدند که روی دریا را میرود خیال کردند که یک سایه است و فریاد میزدند چون همه او را دیده و ترسیده بودند اما ایسا فورا سوبت کرده فرمود جرات داشته باشید من هستم نترسید بعد ایسا سوار کشتی شد و باد استاد و آنها به اندازه تحجب کردند ذهن آنها کند شده بود و از موضوع نانها هم چیز نفهمیده بودند آنها از دریا گذشتند و به سرزمین جنیصارت رسیده در آنجا توقف کردند وقتی از کشتی بیرون آمدند مردم فورا ایسا را شناختند و با اجلا به تمام آن حدود رفتند و مریضان را به روی بسترهایشان به جایی که میشنیدن ایسا بود بردند به هر شهر و ده و مزرعه ای که ایسا میرفت مردم بیماران خود را به آنجا میبردند و در سر راه او میگذاشتند و از او التماس میکردند که به بیماران اجازت دهد دامن لباس و او را لمس کنند و هر کس که لمس میکرد شفا میافت