لوقا 24 څپرکی

  ۷ دقیقې ۱۹ ثانیې

  ۲۶ اګست ۲۰۱۹

ډاونلوډ

برنامې متن / سرود متن

لقا فصل بیست چهارم در روز اول هفته یعنی یک شمبه، صبح وقت سر قبر آمدن و مساله را که تحیه کرده بودن با خود آوردن. آنها دیدن که سنگ از در مقبرة به کنار غلطانیده شده و وقت به داخل رفتن از جسد ایسا اثر نبود. پریشان و نگران درانجا استاده بودن که ناگهان دو مرد با لباسهای نورانی در پحلویشان استادن. زنان سخت ترسیدن و در حال که سرهای خود را به زیر انداخته بودن استادن. آن دو مرد گفتن چرا زنده را در میان مردگان می‌جوید؟ او اینجا نیست بلکه زنده شده است. آن چرا در وقت بودن در جلیب به شما گفت به یاد بیاورد که چطور پسر انسان می‌باید به دست خطاکاران تسلیم گردد و مسلوب شود و در روز سی غم زنده شود؟ آن وقت زنان سخنان او را به خاطر آوردن و وقت از تر قبر برگشتن تمام موضوع را به 11 هواری و دیگران گزارش دادن. آن زنان عبارت بودن از مریم مجدلیه، یونا و مریم مادر یعقوب. زنان دیگر هم که به آنان بودن جریان را به رسولان گفتن. اما موضوع به نظر آنان پوچ و بیمانی آمد و سخنان آنان را باور نمی کردن. اما پتروست برخواست و به سوی قبر دوید و خم شدن نگاه کرد ولی چیز جزکفن ندید. سفز در حال که از این واقع در حیرت بود به خانه برگشت. همان روز دو نفر از آنان به سوی ده کده به نام امواز که تقریبا در دفرسنگی ارشلیم واقع شده است می‌رفتن. آن دو در باره همه این واقعات گفتگو می‌کردن. همین طور که سرگرم صحبت و مباحثه بودن خود ایسا نزدیک شد و با آنان همراه شد. اما چیز پیش چشمان آنها را گرفت. به طور که او را نشناختن، ایسا از آنان پرسید. موضوع بحث شما در بین راه چیست؟ آنها در جای خود استادن. غم آن دو از چهره هایشان پیدا بود. یکی از آن دو که نامش کلیوپاس بود جواب داد. گویا در میان مسافران ساکن ارشلیم تنها تو از واقعای چند روز اخید بخبر استی. ایسا پرسید. موضوع چیست؟ جواب دادند. ایسا ناصری مردی بود که در گفتار و کردار در پیشگاه خدا و پیش همه مردم پیامبر توانا بود. اما سران کاهنان و حکمران ما او را تسلیم کردند تا سرش افر مرک شود و او را به سلیب بخکوب کردند. امید ما این بود که او آن کسی باشد که می‌بایست اسرایل را رحای دهد. از آن گذشته حالا سه روز است که این کار انجام شد است. علاو برین چند نفرزند از نفرهای ما ما را حیران کردند. ایشان سهرگاه ایمروز به سر قبر رفتند. اما موافق به پیدا کردن جنازه نشدند. آنها برگشتند و می‌گویند در رویا فرشتگانی را دیدند که به آنان گفتند او زنده است. پس عده از نفرهای ما سر قبر رفتند و اوزارا همان طور که زنان گفته بودند دیدند. اما او را ندیدند. سپس ایسا به آنان فرمود. شما چقدر دیر فهم و در قبول کردن گفتهای پیامبران کنزین هستید؟ آیا نمیباید که مسیح پیش از ورود به جلال خود همین طور رنج ببیند؟ آن وقت از طورات موسا و نوشته‌های پیامبران شروع کرد و در هر قسمت آیات را که درباره خودش بود برای آنان بیان فرمود. در این هنگام نزدیک ده کدهی که به طرف آن می‌رفتند رسیدند و گویه او می‌خواست برای خود ادامه هست. اما به او اصرار کردند. پیش ما بمان چون غروب نزدیک است و روز تقییبا به پایان رسیده. بنابراین ایسا داخل خانه شد تا پیش ایشان بماند. وقتی با آنان سرد سرخانه شست نان را برداشت و پس از دعای سپاسگزاری آن را پاره کرد و به ایشان داد. در این وقت چشمان ایشان باس شد و او را شناختند. ولی فورا از نظر آنها ناپدید شد. آنها با یک دیگر گفتند. دیدی وقتی در راه با ما صحبت می‌کرد و کتب را تفسیر می‌کرد چطور دلهای ما می‌تپید. آنها فورا حرکت کردند و به ارشالیم بازگشتند. در آنجا دیدند که آن یازده هواری همراه دیگران دوره هم جمع شده می‌گفتند. آره در واقع خداهان زنده شده است. شامون او را دیده است. آن دو نفر نیز واقعی سفر خود را بیان کردند و گفتند که چطور او را در وقت پارکردن نان شناختند. در حال که شاگردان در باره این چیزها گفتگو می‌کردند، ایسا در بینشان استاده با آنها گفت. سال و سلامتی بر شما باد. آنها با ترس و عشت گمان کردند که شبه می‌بینند. او فرمود. این را گفت و دستها و پاهای خود را به ایشان نشان داد. از خوشی و تاجب نتوانستن این چیزها را باور کنند. آنگا ایسا از آنان پرسید. آیا در اینجا خوراک دارید؟ یک تک ماهی بیرین پیش او آوردند. آن را برداشت و پیش چشم آنان خورد و به ایشان فرمود. وقتی هنوز با شما بودم و می‌گفتم که هرچی در تورات موسا و نوشته‌های پیامبران و زبور در باره من نوشته شده باید به انجام برسد. مقصدم همین چیزها بود. بعد ذهن ایشان را باز کرد تا کلام خدا را بفهمند و فرمود. اینست آن چی نوشته شده که مسیح باید عذاب مرگ را بیبیند و در روز سوام دوباره زنده شود. و بنامه او طوبه و آمرزش گناهان به همه ملتها اعلام گردد و شروع آن از ارشلیم باشد. شما بر همه اینها گواه استید. خود من بخشش وعده شده پدرم را بر شما می‌فرستم. پس تا زمان که قدرت خدا از آلم بالا بر شما نازل شود در این شهر بمانید. بعد آنان را تا نزدیکی بیت انیا برد و با دستهای برافراشته برای ایشان دعای خیر نمید. در حال که آنان را برکت می‌داد از آنان جدا و به آلم بالا برده شد. و ایشان او را پرستش کردند و سپس با خوشی بزرگ به ارشلیم برگشتند و تمام اوقات خود را در خانه خدا صرف حمد و سپاس خدا کردند.