۱۰ دقیقې
۲۶ اګست ۲۰۱۹
لقا فتل بیست دوام رفت و با آنان در این خصوص که چی گونه ایسا را به دست آنان تسلیم کند گفتگو کرد. ایشان بسیار خوشحال شدن و وعده کردن مبلغ پول به او بدهند. یهودا معافقت کرد و پای فرصت میگشت تا ایسا را دور از چشم مردم به دست آنان بسپارد. روز اید فطیر که در آن قربانی فسه میباید زبه شود فرا رسید. ایسا پتروس و یوهنا را به این امر روانه کرد. بروید نانه اید فسه را برای ما تحییق کنید تا بخوریم. آنها پرسیدند. کجا میخواهی تحییق کنیم؟ ایسا جواب داد. گوش بدهید وقته که به شر قدم بگذارید مردی با شما روبرو خواهد شد که کوزه آبی را میبرد. بدنبال او به داخل خانهی که او میرود بروید و به صاحب آن خانه بگوید. استاد میگوید آن اتاقی که من با شاگردانم قربانی فسه را در آنجا خواهم خورد کجاست؟ او اتاق بزرگ و فرش شده را در منزل دوهم به شما نشان میدهد. در آنجا تدارک ببینید. آنها رفتند و همه چیز را آن توره که فرموده بود مشاهده کردند و به این ترتیب قربانی فسه را تحییق کردند. وقت ساعت ماین فرا رسید ایسا با رسولان سر دسترخان نشست و با آنان فرمود. چقدر دلم میخواست که پیش از مرگم این قربانی فسه را با شما بخورم. به شما میگویم تا آن زمان که این قربانی فسه در پاتشاهی خدا به کمال مقصد خود نرستد دیگر از آن نخواهم خورد. بعد پیاله با دست گرفت و پس از شکرگزاری گفت. این را بگیرید و بین خودتان تقسیم کنید. چون به شما میگویم از این لحظه تا آن زمان که پاتشاهی خدا فرا میرسد من دیگر از میوه تاک نخواهم نوشید. همچنین کم نان برداشت و پس از شکرگزاری آن را پارکرد و با آنان داد و فرمود. این بدن من است که برای شما داده میشود. این کار را با یاد بود من انجام دهید. به همین ترتیب بعد از شام پیاله را با آنان داد و فرمود. این پیاله عهد و پیمان نوست در خون من که برای شما ریخته میشود. اما بدانید که دست تسلیم کننده من با دست من سر دسترخان است. البته پسر انسان به سوی آن چه برایش مقرر است میرود. اما وای به حال آن کسی که او را تسلیم میکند. آنان از خودشان شروع به سوال کردن که کدام یک از آنان چینین کار خواهد کرد. درمیان شاگردان بحث در گرفت که کدام یک درمیان آنان از همه بزرگتر شمرده میشود. ایسا فرمود درمیان ملتهای بیگانه پاتشاهان بر مردم حکم روایی میکند و صاحبان قدرت ولی نعمت خونده میشوند. اما شما این تر نباشید. برعکس بزرگترین شخص درمیان شما باید به صورت کوچکترین در آیت و رئیس باید مثل نوکر باشد. زیرا کی بزرگتر است؟ آن کسی که بر سر دسترخان مینیشیند یا آن نوکری که خدمت میکند؟ یقیناً آن کسی که بر سر دسترخان مینیشیند. با وجود این من درمیان شما مثل یک خدمتگذار هستم. شما کسانه هستید که در سختیهای من با من بوده اید. همانطور که پدر حق پاتشاهی را به من سپارد من هم به شما میسپارم. شما در پاتشاهی من سر دسترخوان من خواهید خارد و خواهید نوشید و به عنوان داوران دوازده طایفه اسرائیل بر تختها خواهید نشست. ای شم اون ای شم اون ببین شیطان خواست مثل دیقانه که گندم را از کاه جدا میکند همه شما را بیاز ماید. اما من برای تو دعا کردم که ایمانت از بین نرود و وقت برگشتی باید برادرانت را استوار گردانی. شم اون جواب داد ای خداوند من حاضرم با تو به زندان بیافتم و با تو بیمیرم. ایسا فرمودهای پترس آگاه باش امروز پیش ازان که خروز بانگ بزند تو سه بار خواهی گفت که مرا نمی شناسی. ایسا به ایشان فرمود وقت شما را بدون بود و بکس و خرجین روانه کردم آیا چیز کم داشتید؟ جواب دادند نخیر به ایشان گفت اما حالا ارکی یک بکس دارد بهتر است که آن را با خود بردارد و همین طور خرجینش را و چنان چه شمشیر ندارد چپن خود را بفروشد و شمشیری بخردد. چون میخواهم بدانید که این پیشگویی که میگوید او در زمره جنایتکاران به حساب آمد باید در مورد من به انجام برستد و در واقع همه چیزهایی که در برای من نوشته شده در حال انجام است. آنها گفتند ولی او جواب داد کافی است ایسا بیرون آمد و مثل همیشه رحصپار کوی زیتون شد و شاگردانش همراه او بودند وقت به آن محل رسید به آنان فرمود ایسا به اندازه پرتاب یک سنگ از آنان فاصله گرفت زانو زد و چنین دعا کرد فرشته از آسمان به او ظاهر شد و او را تقویت کرد ایسا در شدت استراب و با حرارت بیشتر دعا کرد و عرق او مثل قطرهای خون به زمین میچکید وقت از دعا برخواست و پیش شاگردان آمد آنان را دید که در اثر غم و اندو بخواب رفته بودند به ایشان فرمود خواب هستید برخیزید و دعا کنید تا از آزمایشها دور بمانید ایسا هنوز صحبت میکرد که جمعیتی دیده شد و یهودا یکی از اون دوازده هواری پیشا پیش آنان بود یهودا پیش ایسا آمد تا او را ببوسد اما ایسا با او فرمود ای یهودا آیا پسر انسان را با بوسد اسلیم میکنی؟ وقت پیروان او آنچی را که در جریان بود دیدند گفتند خداونده شمشهرهای خود را بکار ببریم و یکی از آنان با غلام کاهن ازم زرد و گوش راستش را بورید اما ایسا جواب داد دست نگه دارید و گوش آنمرد را لمس کرد و شفا داد سپس ایسا با سران کاهنان و صحب منصبان که مسئول نگهبانی از خانه خدا بودند و کلانهای که برای گرفتن او آمده بودند فرمود مگر من یاغی هستم که با شمشهر و چوب برای دستگیری من آمده اید من هر روز در خانه خدا با شما بودم و شما دست در طرف من دراز نکردید اما این ساعت که تاریکی حکم فرماست ساعت شماست ایسا را دزگیر کردن و به خانه کاهن ازم آوردن پتروس از دور به دنبال آنها میآمد در بین حویلی خانه کاهن ازم عده آتش روشن کرده و دور آن نشسته بودند پتروس نیز در بین آنان نشست در حاله که او در روشنایی آتش نشسته بود که نیز او را دید به او نگاه کرده گفت این مرد هم با ایسا بود اما پتروس منکر شد و گفت ایزن من او را نمی شنستم کم بعد یک نفر دیگر متوجه او شد و گفت تو هم یکی از آنها استی اما پتروس به او گفت ایمرد من نیستم تقریبا یک ساعت گذشت و یکی دیگر به تاکید بیشتره گفت البته این مرد هم با او بوده چون که جلیلی است اما پتروس گفت ایمرد من نمی دانم تو چی میگویید در حاله که او هنوز صحبت میکرد بانگ خروس برخواست و یسای خداوند برگشت و مستقیمن به پتروس نگاه کرد و پتروس سخنان خداوند را به خاطر آورد که به او گفته بود امروز فیش از این که خروس بانگ بذارد تو سی بار خواهی گافت که مرا نمی شناسید پتروس بیرون رفت و زار زار گریست کسانی که یسا را تحت نظر داشتند او را مسخرا کردند لطوکوب کردند چشمانش را بستند و میگفتند حالا از غیب بگو که تو را میذارد و به این ترس به او به حرمتی میکردند همین که هوا روشند شد کلانهای قوم سران کاهنان و ملایان یهود تشکیل جلسه دادند و یسا را به حضور شورا آوردند و گفتند بما بگو آیا تو مسیح استی؟ یسا جواب داد اگر به شما بگویم گفته ای مرا باور نخواهید کرد و اگر سوال بکنم جواب نمی دهید اما از این به بعد پسر انسان به دست راست خدای قادر خواهد نشست همگی گفتند بس پسر خدا استی؟ یسا جواب داد خودتان میگوید که هستم آنها گفتند چی اتیاجی به شاهدان دیگر است؟ ما موضوع را از زبان خودش شنیدیم