فراه - ایران

  ۶ دقیقې ۵۱ ثانیې

  ۲۶ اګست ۲۰۱۹

ډاونلوډ

برنامې متن / سرود متن

 د مصنوعي استخباراتو له لارې نقل کول

با سلام، نام من فره از هالند در یک روز تابستان که آفتاب زیبا و حرارتش همه جرا گرفته بود و باخچه زیبایی خانمان پر از گل و قنچه شده بود ناگهان دلم به باطلاق خشک و سوزان مبدل شد در آن زمان من نه سال داشتم پدرم مرد سیاس ساله، جذاب، ورزشکار، سالم و تنومن بود اما در اثر سکتی مغزی، در عرض یک ساعت در گذشت و همه ما را به ما تمنشان زمان به سرعت می گذشت و قمعه از دست دادن پدر در من و خانواده بزرگتر می شد من خدا را مغصر می دانستم و می گفتم چطور خداییست که وقتی به پدرم محتاج بودیم او را از ما گرفت این سال دائم در قلبم تکرار می شد خدایا چرا؟ چرا این کار را با ما کردی؟ در این حال از خدا می ترسیدم چون خدا ترسی را از مادرم که زنی مهربان و با خدا بود آموخته بودم به هر حال سعی می کردم که خدا را دوست داشته باشم و وجودش را باور کنم و در تمام مراحل زندگیم رحمت و عظمت او را شاهدیدم چون در یه خانواده مذهبی به دنیا آمده بودم و با تعصب بزرگ شده بودم ترس خداوند در وجودم با چیزهایی که یاد گرفته بودم و انجام می دادم تو ام بود اما نمی دانستم چرا با تمام آنچه آموخته بودم و انجام می دادم خود را هیچگاه به خداوند نزدیک نمی دیدم هیچده سال بیشتر نداشتم که ازدواش کردم با تلاش زیاد در کلاس شبان روزی درس می خواندم تا این که بلخره در شهر ری معلم شدم کارم را دوست داشتم و آشغانه آن را دنبال می کردم تا این که با یکی از همکارانم که شدیدن مذهبی بود آشنا شدم با آشنایی با این دوست جدید زیادتر از گذشته از لحاظ مذهبی متعصب شدم و عمال شریعت را به سختی به جا می آوردم همسر و بچه ها از این که من هجاب می پوشیدم و بسیار متعصب و خوش مقدس شده بودم اصابانی بودن به مرور زمان با این رفتارهای عجیبی که از خود نشان می دادم دیوار بین خودم و دیگر عزای فامیل و دوستان ایجاد کردم دیواری که هرچه زمان می گذشت بلندتر و قطورتر می شد ناومیدی و قم و ترس های ناشناخت من را ازیت می کرد و از محرومیت شدیدی رنج می بردم هرچه بیشتر عمال مذهبی انجام می دادم از خود بیگانه تر می شدم و هرچه کارهای نیک انجام می دادم از خدا دورتر می شدم هر روز بیشتر تنهایی درون قم و ترس از مرگ را در دلم حس می کردم شب و روز سیگار می کشیدم و خواب از چشمانم رفته بود داروهای اصاب و تابلت خواب می خوردم ولی تأثیرش این بود که فقط جسمم زیفتر می شد انقلاب شد در خالی که درم از کینو و نفرت پر بود اما از نظر مسئولین مذهبی چون عمال خوبی انجام می دادم به عنوان معلم نمونه انتخاب شدم آنها مرا به عنوان معلم نمونه اسلامی به مکتب آرارات ارامنه فرستادن تا معلم های ارامنه و بچه های ایشان را ارشاد کنم به لخر تسلیم شدم و رفتم تا معمولیت خود را به انجام برسانم یک روز یکی از شاگردانم به نام آنت پیش من آمد و به من یک جلد انجیل مقدس داد انجیل را با ترس و لرس گرفتم و آن را با خود به خانه بردم و شروع کردم به خاندن تا آن روز اصلا نمی دانستم که انجیل اصلا به زبان فارسی هم وجود دارد هر روز با ترس در پشت در بسته اتاقم آن را می خاندم تا اینکه یک روز قسمتی از این کتاب تمام مقاومت و توانایی مرا درهم شکست و قلب یخ بندان مرا آب کرد این قسمت در فصل سیزده رساله اول قرانتیان انجیل بود که می فرماید محبت بردبار و مهربان است در محبت بدبینی و خودبینی و کبر نیست محبت رفتار ناشایست ندارد خودخواه نیست خشبگی نمی شود و کینه به دل نمی گیرد محبت از ناراستی خوشحال نمی شود ولی از راستی شادمان می گردد محبت در همه حال سبر می کند و در هر حال خوشبابر و امیدوار است و هر باری را تحمل می کند با دیدن این کلمات زیبا چشمانم باز شد و گناهانم را دیدم نفرت کینه خشب حسد و همه و همه برایم باز شد و فهمیدم که گناهکارم پیام زیبای نجات دهندم خداوند ایسای مسیح زندگیم را عوض کرد و من حیات جدیدی را در وی تجربه نمودم روزها ادامه پیدا کرد و هر روز با جدیت اینجی را با یک دعای کتا که خداوندا مرا ملاقات کن و حقیقت را نشانم بده ادامه می دادم تا این که یک روز دانو زدم و گناهانم را به حضور خدا اعتراف کردم خداوند وارد قلبم شد و گناهانم را بخشید و مرا شفا داد واقعا برای خودم هم باور نکردنی بود که به محض این که ایمان آوردم تمام مراسهایم شفایفت به مدت دو سال جراعت نداشتم ایمانم را با کسی درمیان بگذارم تا این که به خاطر مشکلاتی که شوهرم در محل کارش پیدا کرد مجبور به ترک وطن شدیم در بیرون از کشور بود که توانستم ایمانم را بدون ترس و وحشت ابراز کنم هر روزه در خداوند روش میکردم برکات و محبت خداوند حقیقی تمام خانواده ما را دربر گرفته بود تغییر شگفت انگیزی در روابط خانوادگی ما به وجود آمده بود دیگر در خانه ما جز محبت و صداقت و راست چیزی نبود همه فرزندان ما نیزیکی پس از دیگری ایمان آوردن در یک روزه باشکوه بود که من و همسر و دو فرزند ما تحمید گرفتیم و کاملا تسلیم ایسای مسیح شدیم امروز که شهادت ایمان آوردنم را با شما در میان میگذارم حدود 17 سال میگذارد که با مسیح راه میروم اکنون 10 نفر اهل خانواده ما به مسیح ایمان داریم تنها از خداوند یک چیز میخواهم و امرو خواهم تلبید که تمام ایام عمر در خانه او ساکن باشم و قدرت و قوت داشته باشم تا به تک تک شما بگویم که مسیح برای من چه کرد و چگونه زندگی مان را نجات داد زندگی با مسیح آنقدر شیرین و دلچسب است که نمیتوان ساکت بود خداون فیض دهد که همه بشنوان و بدون تعصب و پیشداوری اینجی را متعالیه کنن تا بدانن که تنها در حضور مسیح است که گرام باران و زحمت کشان آرامی خواهن یافت حقیقتن محبت اینسای مسیح بیدریق و بلا عوض است آمین خوهر شما در اینسای مسیح فره