۵ دقیقې ۱۸ ثانیې
۲۶ اګست ۲۰۱۹
د مصنوعي استخباراتو له لارې نقل کول
اینجیل یوحنان یوحنان فصل 21 چند بعد ایسا در کنار دریای تبریا بار دیگر خود را به شاگردان ظاهر ساخت. ظاهر شدن او این طور بود. شمون پتروس و تومای ملاقب دوگانگی و نتانائل که اهل قانای جلیل بود و دو پسر زبدی و دو شاگرد دیگر در آنجا بودن. شمون پتروس به آنها گفت من میخوام به مایگیری بروم. آنها گفتند ما هم با تو میاییم. پس آنها برا افتاده سوار کشتی شدند. اما در آن شب چیز سید نکردند. وقت صبح شد ایسا در ساهل استاده بود ولی شاگردان او را نشناخدند. او به آنها گفت دوستان چیزه گرفتید؟ آنها جواب دادند نخید ایسا به آنها گفت تو را به طرف راست کشتی بیان دازید. در آنجا ماهی خواهد یافت. آنها همین کارا کردند و آنقدر ماهی گرفتند که نتوانستند تو را به داخل کشتی بکشند. پس آن شاگرد که ایسا او را دوست میداشت و پتروس گفت این خداوند هست؟ وقت شمون پتروس که بره نبود این را شنید لباس خود را به خود پیچید و خود را به داخل آب اندافد. بقیه شاگردان با کشتی به طرف خشکی آمدند و تور پر از ماهی را به دنبال خود می کشیدند. زیرا از خشکی فقط یک سط متر دور بودند. وقت به خشکی رسیدند در آنجا آتشی دیدند که ماهی روی آن قرار داشت و با مقدار نان آماده بود. ایسا به آنها گفت مقداری از ماهی های را که حالا گرفتید بیا آورید. شمون پتروس به طرف کشتی رفت و تور را که از 153 ماهی بزرگ پر بود به خشکی کشید. و با وجود آن همه ماهی تور پاره نشد. ایسا به آنها گفت بیا اید نان بخورید. هیچ یک از شاگردان جرت نکرد از او بپرسد تو کیستی؟ آنها می دانستند که او خداوند است. پس ایسا پیش آمده نان را برداشت و به آنان داد و ماهی را نیست همین طور. این سیومین باری بود که ایسا پس از تستاقیز از مردگان به شاگردانش زاید شد. بعد از صرف نان ایسا به شمون پتروس گفت ای شمون پسر یونها آیا به من بیش از اینها محبت داری؟ پتروس جواب داد آره ای خداون تو می دانی که ترا دوست دارم. ایسا گفت پس به برهای من خوراک بده. بار دوم پرسید ای شمون پسر یونها آیا به من محبت داری؟ پتروس جواب داد آره ای خداون تو می دانی که ترا دوست دارم. ایسا به اون گفت پس از گوسفندان من نگهبانی کن. سیومین بار ایسا از اون پرسید ای شمون پسر یونها آیا مرا دوست داری؟ پتروس از این که بار سیوم از اون پرسید آیا مرا دوست داری؟ گمگین شده گفت خداون دا تو از همه چیز اطلاع داری. تو می دانی که ترا دوست دارم. ایسا گفت گوسفندان مرا خوراک بده. در حقیقت به تو می گویم در وقت که جوان بودی کمر خود را می بستی و به هر جا که می خواستی می رفتی. ولی وقت پیر شوی دستهایت را دراز خواهی کرد و دیگران ترا خواهند بست و به جایی که نمی خواهی خواهند برد. به این وسیله ایسا اشاره به نوه مرگ نمود که پتروس برای عزت و جلال خدا باید با آن جان بدهد. و بعد به او گفت بدنبال من بیا. پتروس چار طرف خود را نگاه کرد و دید آن شاگرد که ایسا او را دوست داشت از عقب می آید یعنی امون شاگرد که در وقت شام پعلو ایسا نشسته و از او پرسیده بود. خداونده کی است آن کس که ترا تسلیم خواهد کرد؟ وقت پتروس چشمش به آن شاگرد افتاد از ایسا پرسید. خداونده آقبت او چی خواهد بود؟ ایسا با او گفت اگر اراده من این باشد که تا وقت آمدن من او بماند به تو چی ربطه دارد؟ تو بدنبال من بیا. این گفته ایسا درمیان برادران پیچید و همه گمان کردن که آن شاگرد نخواهد مرد. ولی در واقع ایسا نگفت که او نخواهد مرد. او فقط گفته بود اگر اراده من این باشد که تا وقت آمدن من او بماند به تو چی ربطه دارد؟ و این همان شاگرده است که این چیزها را نوشته و به درستی آنها شهادت میدهد و ما میدونیم که شهادت او راست است. البته ایسا کارهای بسیار دگری هم انجام دارد که اگر جزیات آنها و تفصیل نوشته شود گمان می کنم تمام دنیا هم گنجایش کتابهای را که نوشته می شود نمی داشد.