د يوحنا انجیل ۲۰

  ۵ دقیقې ۱۵ ثانیې

  ۲۶ اګست ۲۰۱۹

ویډیو ډاونلوډ آډیو ډاونلوډ

برنامې متن / سرود متن

 د مصنوعي استخباراتو له لارې نقل کول

اینجیل یوهنا یوهنا فصل بیستام با امداد روز اول هفته یعنی اک شمبه وقتی هنوز تاریکی بود، مریم مجدلیه بر سر قبر آمد و دید که سنگ از پیش قبر برداشته شده است. او دوان دوان پیش شمون پتروس و آن شاگرد که ایسا او را دوست می داشت رفت و با آنها گفت. خداوان را از قبر بردن و نمی دانه او را کجا گذاشتن. پس پتروس و آن شاگرد دیگر برا افتادن و به طرف قبر رفتند. هر دو با هم می دویدن ولی آن شاگرد دیگر از پتروس پیش شد و اول به سر قبر رسید. او خم شد و به داخل قبر نگاه کرده کفن را دید که در آنجا قرار داشت ولی به داخل قبر نرفت. پتروس هم رسید و به داخل قبر رفت. او هم کفن را دید که در آنجا قرار داشت و آن دستمال که روی سر او بود در کنار کفن نبود بلکه پیچیده شده و دور از آن در گوشهی گذاشته شده بود. بعد آن شاگرد هم که ابتدا به قبر رسید و داخل رفت. آن را دید و ایمان آورد. زیرا تا آن وقت آنها کلام خدا را نفهمیده بودند که او باید بعد از مرد دوباره زنده شود. پس آن دو شاگرد به منزل خود برگشتند. اما مریم در خارج قبر استاده بود و گریه میکرد. همانطور که او عشق میریخت خم شد و به داخل قبر نگاه کرد. و دو فرشته سفید پوش را دید که در جایی که بدن ایسا را گذاشته بودند یکی نزدیک سر و دیگر نزدیک پا نشسته بودند. آنها با او گفتند. ایزن چرا گریه میکنی؟ او جواب داد. خداوند من را بردند و نمیدونم او را کجا گذاشتند. وقت این را گفت به قبر برگشت و ایسا را دید که در آن جا استاده است ولی او را نشناخت. ایسا با او گفت. ایزن چرا گریه میکنی؟ بدنبال که میگردی؟ مریم با گمان این که او باغبان است با او گفت. ایسا گفت. مریم برگشت و گفت. یعنی ایستاد ایسا با او گفت. مریم مجدلیه پیش شاگردان رفت و به آنها گفت. من خداوند را دیدم. و سپس پیغام او را به آنان رسانید. در غروب روز یک شنبه وقت شاگردان از ترس یهودیان در پشت درهای بسته به دور هم جمع شده بودن. ایسا آمده در میان آنان استاد و گفت. و بعد دستها و پعلوی خود را به آنان نشان داد. وقت شاگردان خداوند را دیدن بسیار شاد شدن. ایسا باز هم گفت. بعد از گفتن این سخن ایسا بر آنان دمید و گفت. یکی از دوازده شاگرد یعنی توما که به معنی دوگانگیست موقعی که ایسا آمد به آنها نبود. پس وقت که دیگر شاگردان به او گفتند. من خداوند را دیده ایم. او گفت. و تا انگشت خود را در جای میخوا و دستم را در پعلویش نگذارم. باور نخوا هم کرد. بعد از هشت روز وقت شاگردان بار دیگر باهم بودن و توما هم به آنان بود. با وجود این که درها بسته بود. ایسا به درون آمد و در میان آنان استاد و گفت. و بعد به توما گفت. و دیگر بی ایمان نباش. بلکه ایمان داشته باش. توما گفت. ایسا گفت. ایسا موجزات بسیار دیگر در حضور شاگردان خود انجام داد. که در این کتاب نوشته نشد. ولی اینقدر نوشته شد تا شما ایمان بیاورید که ایسا مسیح و پسر خدا است. و تا ایمان آورده به وسیله نام او صاحب زندگی عبدی شوید.