د متى انجیل ۲۱

  ۹ دقیقې ۱۸ ثانیې

  ۲۶ اګست ۲۰۱۹

ویډیو ډاونلوډ آډیو ډاونلوډ

برنامې متن / سرود متن

 د مصنوعي استخباراتو له لارې نقل کول

اینجیل مطا مطا فصل بیست و یکم وقتی ایسا و شاگردان به نزدیکی های ارسلیم و به دهکده بیتفاجی واقعی در کوه زیتون رسیدند، ایسا دو نفر از شاگردان خود را فرست داد و به آنها گفت. به دهکده مقابل بروید. نزدیک دروازه آن علاغه را با کراش بسته خواهید یافت. آنها را باست کنید و پیش من بیاورید. اگر کسی به شما حرف زد بگوید که خداوند به آنها احتیاج دارد و او به شما اجازه خواهد داد که آنها را فوراً بیاورید. و به این وسیله پیشگویی پیغمبر تمام شد که می فرماید. به دختر سهیون بگوید اینک پادشای تو هست که بر علاغه نشسته و بر کراچارپای سوار هست و با شکستگی نزد تو می آید. آن دو شاگرد رفتند و آن چی به آنها گفته شده بود انجام دادند. و آن علاغه و کراش را آوردند و آنگا لباسهای خود را بر پشت آنها انداختند و ایسا سوار شد. جمعیت زیادی جادر را با لباسهای خود فرش کردند و بعضی شاخه های درختان را می بوریدند و در راه می گسترانیدند. آنگا جمعیتی که پیش روی می رفتند و آنها که از عقب می آمدند فریاد می زدند و می گفتند. همین که ایسا داخل اورشلیم شد تمام مردم شهر به هیجان آمدند و ایدهی بی پرسیدند. جمعیت جواب می دادند. آنگا ایسا بداخل خانه خدا رفت و همه ای کسان را که در خانه خدا بخرید و فروش مشغول بودند بیرون را. او میز های سرافان و جایگاه های کمپولتر فروشان را چفک کرد و به آنان گفت. نوشته شده هست خانه من جای عبادت خانده خواهد شد. اما شما آن را لانه دزدان ساخته اید. نابینایان و شلان در خانه خدا به نزد او آمدند و او آنها را شفا داد. سران کاهنان و ملایان یهود وقتی معجزات بزرگ ایسا را دیدند و شریدند. خشمگین شدند که کودکان در خانه خدا پریاد می زدند. آنها از ایسا پرسیدند. آیا می شنوید اینها چی می گویند؟ ایسا جواب داد. بله می شنویم. مگر نخونده اید که کودکان و شیرخارگان را می آموزید تا زبان آنها به هم دستاناتو بپردازد؟ آنگاه آنان را ترک کرد و از شهر خارج شد و به بیت اینیا رفت و شب را در آنجا گذرانید. صبح روزی بعد وقتی ایسا به شهر برگشت گرست نشد. و در کنار جاده درخت انجیری دیده به طرف آن رفت. اما جوز برگ چیزی در آن نیافت. پس آن درخت را خطاب کرده فرمود. و آن درخت در همون لحظه خشک شد. شاگردان از دیدن آن تحجب کرده پرسیدند. چرا این درخت به این زودی خشک شد؟ ایسا در جواب به آنان گفت. بیاقیم بدانید که اگر ایمان داشته باشید و شک نکنید. نه تنها قادر خواهید بود آنچرا که نسبت به این درخت انجام شد انجام دهید. بلکه اگر به این کوه بگوید که از جای خود کنده و به دریا پرتاب شود. چونین خواهد شد و هرچی با ایمان در دعا طلب کنید خواهید یافت. ایسا داخل خانه خدا شد و به تعلیم مردم پرداخت. سران کاهنان و کرانها نزد او آمده پرسیدند. با چی اجازه دست به چونین کارهای میزنی؟ و کی این اختیار را به تو داده است؟ ایسا در جواب به آنها گفت. من نیز از شما سواله میکنم. اگر به آن جواب بدهید من هم به شما خواهم گفت که با چی اجازه این کارها را میکنم. آیا تعمید یهیا از جانب خدا بود و یا از جانب انسان؟ بر سر این موضوع در میان آنها بحث درگرفت. می گفتند. اگر بگویم از جانب خداست او خواهد گفت که چرا با او ایمان نیاوردید. و اگر بگویم از جانب انسانست از مردم می ترسیم. زیرا همه یهیا را یک پیانبر می دانند. از این را در جواب ایسا گفتند. ما نمی دانیم. ایسا فرمود. پس من هم به شما نخواهم گفت که با چی اجازه این کارها را میکنم. عقیده شما در این خصوص چیست؟ شخص دو پسر داشت. او نزد پسر بزرگ خود رفت و به او گفت. پسرم امروز به تاکستان برو و درانجا کار کن. آن پسر جواب داد. من نمی روهم. اما بعد پشیمان شد و رفت. آنگاه پدر نزد دومی آمد و همین را به او گفت. او جواب داد. بچشم صاحب. اما هرگز نرفت. کدام یک از این دو نفر متابق خواهش پدر رفت آکرد؟ گفتند. اولی. پس ایسا جواب داد. ویدانید که جزیگیران و فاهشه ها قبل از شما به داخل پادشاهی خدا خواهند شد. زیرا یحیی آمد و راه صحی زندگی را به شما نشان داد. و شما سخنان او را باور نکردید. ولی جزیگیران و فاهشه ها باور کردند. و شما حتی بعد از دیدن آن هم توبه نکردید. و به او ایمان نیاوردید. به مسئل دیگر گوش دهید. مالکی بود که تاکستانه ساخت و دور آن دیواره کشید. و در آن حوز چکند و یک برژ دیدبانی هم برای آن ساخت. آنگاه آن را به دیقانان سپارد و خواد به مسافرت رفت. هنگامه که موسم چیدن انگور رسید، خادمان خود را نزد باغبانان فرستاد تا انگور را تحویل بگیرند. اما باغبانان خادمان او را گرفته یکی را لطکوب کردند و دیگری را کشتند و سومی را سنگسار کردند. صاحب باغ بار دیگر ادعی بیشتری از خادمان خود را فرستاد. با آنان نیز به همانتا رفتار کردند. آخر پسر خود را پیش باغبانان فرستاده گفت، آنان احترام پسرم را نگاه خواهند داشت. اما وقت باغبانان پسر را دیدند و یک دیگر گفتند، این وارث است، بیاید او را بکشیم و میراسش از ما شود. پس او را گرفته و از تاکستان بیرون انداخته به قتل رسونیدند. هنگام که صاحب تاکستان بیاید، با باغبانان چه خواهد کرد؟ آنها جواب دادند، آن مردان شریع را به عقوبت شدید خواهد رسونید و تاکستان را به دست باغبانان دیگر می سپارد، تا هر وقت موسم میوه برست استه او را بدهند. آنگاه ایسا بآلان فرمود آیا تا اکنون در کلام خدا نخانده اید؟ آن سنگ که میماران رد کردند به صورت سنگ اصلی به نا در آمده است. این کار خداوند است و به نظر ما عجیب می باشد. بنابراین به شما می گویم که پاتشاهی خدا از شما گرفته و به امت ایداده خواهد شد که سمرات شایسته به بار آورد. اگر کسی به روی این سنگ بیافتد، پارچه پارچه خواهد شد و هرگاه آن سنگ به روی کسی بیافتد، او را غبار خواهد ساخت. وقت سران کاهنان و پیروان فرقه فریسی مسلهای او را شنیدند، فهمیدند که ایسا به آنها اشاره می کند. آنها خواستند او را دستگیر کنند، اما از مردم که ایسا را پیامبر می دانستند، می ترسیدند.