۱۰ دقیقې
۲۶ اګست ۲۰۱۹
د مصنوعي استخباراتو له لارې نقل کول
انجیل لقا لقا فصل هشتم بعد ازان عیسا شر بشر و ده بده می گشت و مجده برقراری پاتشاهی خدا را اعلام می کرد. دوازده هواری و عده از زنان که از عروای پلید و نخوشی ها رحایی آفته بودن با او همراه بودن. مریم معروف به مریم مجد الیه که از او هفت روه ناپاک بیرون آمده بود. یونا، همسر خوزا، ناظر حرودیس و سوسن و بسیار کسان دیگر. این زنان از اموال خود به عیسا و شاگردانش کمک می کردن. وقت مردم از شهرهای اطراف به دیدن عیسا آمدن و جمعیت زیاده در اطراف او جمع شد. مسئل آورده گفت ده خانه برای پاشیدن تخان بیرون رفت. وقت تخان پاشید مقدار از آن در گزرگاه افتاد و پای مال شد و پرندگان آنها را خردند. مقدار هم در زمین سنگلاخ افتاد و پس از آن که رشد کرد به سبب کمبود رتوبت و آب خشک شد. بعضی از دانه ها داخل خارها افتاد و خارها با آنها رشد کرده آنها را خفه نمود. بعضی از دانه ها در خاک خوب افتادند و رشد کردند و صد برابر سمر آوردند. این را فرمود و با صدای بلند گفت اگر گوش شنوا دارید بشنوید. شاگردان عیسا معنی این مسئل را از او پرسیدند. فرمود درک اسرار پاتشاهی خدا به شما عطا شده است. اما این مطالب برای دیگران در قالب مسل بیان می شود. تا نگاه کنند اما چیزی نبینند. بشنوند اما چیزی نفهمند. معنی و مفهوم این مسل از این قرار است. دانه کلام خدا است. دانه های که در گزرگاه افتادند کسانه هستند که آن را می شنوند و سپس شیطان می آید و کلام را از دلهایشان می رو باید. مبادا ایمان بیاورند و نجات یابند. دانه های کاشته شده در سنگلاخ به کسانه می ماند که وقت کلام را می شنوند با خوشی می پذیرند اما کلام در آنان ریشه نمی دواند. مدت ایمان دارند اما در وقت آزمایش های سخت از میدان بدر می روند. دانه های که در میان خارها افتادند بر کسان دلالت می کند که کلام خدا را می شنوند اما با گزشت زمان تشویش دنیا و مال و سروت و خوشی های زندگی کلام را در آنها خفه می کند و هیچ گونه سمره نمی آورند. اما دانه های که در خاک خوب افتادند بر کسان دلالت دارد که کلام خدا را با قلب صاف و پاک می شنوند و آن را نگاه می دارند و با زحمتکشی سمرات فراوان ببار می آورند. هیچ کس چراغ را روشن نمی کند تا آن را با تشد بپوشاند یا زیر تخت بگذارد. برعکس آن را روی چراغدان می گذارد تا هر که وارد شود نور آن را ببیند. زیرا هر چه پنهان باشد آشکار می شود و هر چه زیر سر پوش باشد نمایان می گردد و پرده از رویش برداشته می شود. پس متوجه باشید که چطور می شنوید زیرا با کسی که دارد بیشتر داده خواهد شد اما آن کس که ندارد حتی آن چرا که بگمان خود دارد از دست خواهد داد. مادر و برادران ایسا به سراغ او آمدند اما بسبب زیادی جمعیت نتوانستن به او برستند. به او گفتند مادر و برادرانت بیرون استادند و می خواند ترا ببینند. ایسا جواب داد مادر من و برادران من آنانی هستند که کلام خدا را می شنواند و آن را به جا می آورند. در یکی از آن روزها ایسا با شاگردان خود سوار کشتی شد و به آنان فرمود به طرف دیگر دریا برویم آنها به راه افتادند و وقت کشتی در حرکت بود ایسا به خواب رفت در این وقت توفان سخت در دریا پدید آمد آب کشتی را پر می ساخت و آنان در خطر بزرگ افتاده بودند پیش او رفتند و بیدارش کرده گفتند ای استاد ای استاد چیزه نمانده که ما از بین برویم او از خواب برخواست و بادتونگی به باد و آب های توفانی فرمان سکوت داد توفان فرونش هست و همه جا آرام شد از آنان پرسید ایمانتان کجاست آنان با حالت ترس و تعجب به یک دیگر می گفتند این مرد کیست که به باد و حاب فرمان می دهد و آنها از او اطاحت می کند به این ترتیب در سرزمین جدریان که مقابل ولایت جلیل هست به خشکی رسیدند همین که ایسا قدم به ساحل گذاشت با مرد از آهالی آن شهر روبرو شد که گرفتار اروای ناپاک بود مدت زیاد نه لباس پوشیده بود و نه در خانه زندگی کرده بود بلکه در میان مقبره ها به سر می بود به محض این که ایسا را دید فریاد کرد و با پاهای او افتاد و با صدای بلند گفت های ایسا های پسر خدای مطالب از من چی می خواهی بشه تو زاری میکنم من را عذاب نده زیرا ایسا برای ناپاک فرمان داده بود که از آن مرد بیرون بیاید آن روی ناپاک بارها او را می گرفت و مردم او را گرفته با زنجیر ها و کنده ها محکم نگاه می داشتند اما هر بار زنجیر ها را پاره می کرد و آن روی ناپاک او را با بیابان ها می کشند ایسا از او پرسید اسم تو چی است؟ جواب داد لشکر یعنی لشکر و این با آن سبب بود که اروای ناپاک بسیار او را گرفته بودند اروای ناپاک از ایسا تقاضا کردند که آنها را به دوزخت نفرستد تصادفا در آن نزدیکی گله بزرگ خوبی بود که در بالای تپا می چریدند و اروای ناپاک از او درخواست کردند که جازه دهد به داخل خوکها بروند ایسا با آنها اجازه داد اروای ناپاک از آن مرد بیرون آمدند و به داخل خوکها رفتند و آن گله از سراشیبی تپا به دریا جست و غرق شد خوکبانان آنچه را که واقعی شد دیدند و پا با فرار گذاشتند و این خبر را به شهر و اطراف آن رسانیدند مردم برای تماشا از شهر بیرون آمدند وقت پیش ایسا رسیدند مرد را که اروای ناپاک از او بیرون رفته بودند لباس پوشیده و سرعقل آمده پیش پای ایسا نشسته دیدند و ترسیدند شاهدان واقع را برای آنان شرع دادند که آن مرد چی گونه شفای افت بعد تمام مردم ناهیه جدریان از ایسا خواهش کردند که از آنجا برود زیرا بسیار ترسیدند بنابراین ایسا سوار کشتی شد و به طرف دیگر دریا بازگشت مرد که اروای ناپاک از او بیرون آمده بودند اجازه خواست که با او برود اما ایسا به او اجازه نداد و گفت آن مرد به شهر رفت و آن چی را که ایسا برای او انجام داده بود همه جا پخش کرد هنگام که ایسا به طرف دیگر دریا بازگشت مردم با گرمی از او استقبال کردند زیرا همه در انتظار او بودند در این وقت مرد که اسمش یایروز بود و سرپرستی کنیسه را باوده داشت نزده ایسا آمد خود را پیش پاهای ایسا انداخت و از او تقاضا کرد که به خانه اش برود زیرا دختر یگانه اش که تقریبا دوازده ساله بود در آستانه مرد قرار داشت وقت ایسا در راه بود مردم از هر طرف به او فشار می آوردند در میان مردم زنی دیده می شد که مدت دوازده سال مبتلا به خون رویزی بود و با این که تمام دارائی خود را به طبیبان داده بود هیچ کس نتوانسته بود او را درمان نماید این زن از پشت سر آمد و لباس ایسا را لمس کرد و فورا خون رویزی و بند آمد ایسا پرسید کی به من دست زد همگی انکار کردن و پتروس گفت اما ایسا فرمود آن زن که فهمید شناخته شده است با ترسوله آمد و پیش پاهای او افتاد و در برابر همه مردم شرح داد که چرا او را لمس کرده و چی گونه فورا شفای افته است ایسا به او فرمود ایمانت ترا شفا داده است به سلامت برو هنوز گرم صحبت بودند که مرد با این پیغام از خانه سرپرست کنیسه آمد دخترت مرد بیش از این استاد را زحمت ندهد وقت ایسا این را شنید به آیروس فرمود نه ترس فقط ایمان داشته باش او خوب خواهد شد هنگام ورود به خانه اجازه نداد کسی جوزپتروس و یوهنا و یعقوب و پدر و مادر آن دختر با او وارد شد همه برای دختر گریه و ماتم میکردند ایسا فرمود دیگر گریه نکنید او نمرده خباب است آنان فقط به اورش خند میکردند چون خوب میدانستن که او مرده است اما ایسا دست دختر را گرف و اورا صدا زد و گفت های دخترک برخیست روح او بازگشت و فورا برخواست ایسا به شان فرمود که به او خوراک بدهند والدین او بسیار تحجب کردند اما ایسا به تحکید از آنان خواست که ماجرا را به کسی نگویند