۹ دقیقې ۱ ثانیې
۲۶ اګست ۲۰۱۹
د مصنوعي استخباراتو له لارې نقل کول
انجیل لقا لقا فصل هفتم وقت ایسا تمام این سخنان را با مردم گفت به شهر کپرناهم رفت. صاحب منصب درانجا خادم داشت که در نظرش بسیار گرامی بود. این خادم بیمار شد و نزدیک بود بمیرد. آن صاحب منصب در باره ایسا چیزهای شنیده بود. پس ادهه از رهبران یهود را پیش او فرستاد تا از او تقاضانو مایند بیاید و غلامش را شفا دهد. ایشان نزدی ایسا آمدند و بازاری گفتند. او سذاوار این لطف توف چون ملت ما را دوست دارد و او بود که کنیس را برای ما ساخت. ایسا با آنان برا افتاد و وقت به نزدیک های خانه رسید آن صاحب منصب دوستان را با این پیغام فرستاد. ای آقا بیش از آن بخود زحمت ندهی من لایقان نیستم که تو به زیر سقف خانم بیایی و به امین سبب بود که روی آن را نداشتم شخصا به خدمت تو بیایم فقط فرمان بدهی و غلام من خوب خواد شد. زیرا من خود مامور هستم و ساکر هم تحت فرمان خود دارم و به یکی میگویم برو میرود و به دیگر بیا میاید و به غلام هم میگویم فلان کار را بکن البته میکند. ایسا وقت این را شنید تحجب کرد و به جمعیت که پشت سرش می آمدند رو کرد و فرمود بدانید که من حتی در اسرائیل هم چونین ایمانه ندیدم. قاسدان به خانه برگشتند و غلام را سالم و تندرست یافتند. فردای آنروز ایسا با شاگردان خود همراه جمعیت زیاده به شهر بنام ناین رفت. همین که به دروازه شهر رسید با تشریه جنازه روبرو شد. شخصی که مرده بود به سر یگانه یک بیوزن بود. بسیاری از مردم شهر همراه آن زن بودند. وقت ایسا خداوند آن مادر را دید دلش به حال و سخت و فرمود. دیگر گریه نکن. ایسا پیشتر رفت و دست خود را روی تابوت گذاشت و کسانه که تابوت را می بردن استادند. ایسا فرمود. ای جوان به تو می گویم برخیست. آن مرده نشست و شروع به صحبت کرد و ایسا او را به مادرش سپرد. همه ترسیدند و خدا را تمجید کرده گفتند. پیامبر بزرگ در میان ما ظهور کرده است. و همچنین می گفتند. خدا آمده هست تا قوم خود را رستگار سازد. خبر آن چی که ایسا کرده بود در سراسر ولایت یهودیه و همه اطراف آن منتشر شد. یحیی نیز به وسیله شاگردان خود از همه این امور باخبر شد. دو نفر از ایشان را خواست و آنها را با این پیغام پیش ایسا خداون فرست داد. آیا تو آن کسی هستی که قرار هست بیاید یا منتظر دیگر باشیم؟ آن دو نفر پیش ایسا آمدند و عرض کردند. یحیی تحمید دهنده ما را پیش تو فرستاد است تا بداند آیا تو آن کسی هستی که قرار هست بیاید یا باید منتظر دیگری باشیم؟ همان سعد ایسا مردم بسیار را که گرفتار نخوشی ها، بلاها و عروع نپاک بودند شفا داد و به نابینایان زیاد بینایی بخشید. بعد به ایشان جواب داد. بروید و آنچه را دیده و شنیده اید به یحیی بگوید که چگونه قران بینایی خود را باز میابند، لنگان براه میفتند، جزامیان پاک میشودند، کرها شنوا میگردند، مردگان زندگی را از سر میگیرند و بیناییان مشد را میشنودند. خوشا به حال کسی که درباره من شک نکند. بعد از آن که قاسدان یحیی رفتند، ایسا درباره او برای مردم شروع به صحبت کرد و گفت وقتی به بیابان رفتید انتظار دیدن چی چیز را داشتید؟ نهی نیزاره که از باط میلرزد؟ برای دیدن چی چیز بیرون رفتید؟ مرد با لباسهای عبر شمی؟ بدون شک اشخاص که لباسهای زیبا می پوشند و زندگانی پر تجملی دارند در قصرها به سر میبرند. پس برای دیدن چی چیز بیرون رفتید؟ یک پیانبر؟ آره، بدانید از پیانبر هم بالاتر. او مرده است که درباره اش نوشته شده است. این است قاسد من که پیشا پیش تو می فرستم. او راحت را پیش پایت آماده خواهد ساخت. بدانید که کسی بزرگتر از یهیا به دنیا نی آمده است. و با وجود این کوچکترین شخص در پاتشاهی خدا از او بزرگتر است. همه مردم و از جملت جزیگیران سخنان عیسا را شنیدند و به سبب این که از دست یهیا تمیید گرفته بودند خدا را برای عدالتش شکر می کردند. اما فریسیان و معلمان شریعت که تحمید یهیا را قبول نکرده بودند نقشه را که خدا برای آنان داشت رد کردند. مردم این زمان را به چی چیز می توانم تشبیح کنم؟ آنان به چی می مانند؟ مانند کودکانه هستند که در بازار می نیشینند و بر سر هم فریاد می کشند و می گویند برای شما نیزدید، نرقصیدید، نالکردید، گریه نکردید مقصد این است که یهیا تحمید دهنده آمد که نه نان می خورد و نه شراب می نوشید و شما می گفتید او دیوانه هست به سر انسان آمد او هم می خورد و هم می نوشد و شما می گوید نگاه کنید یک آدم پرخور، مایگسار و رفیق جزیگیران و خطاکاران با وجود این درستی حکمت خداوند به وسیله کسانی که آن را پذیرفتند به ثبوت می رسد یکی از فریسیان ایسا را برای صرف غذا دعوت کرد او به خانه آن فریسی رفت و به سر دسترخان نشست در آن شهر زن زندگی می کرد که رفتارش برخلاف اخلاق چون او شنید که ایسا در خانه آن فریسی غذا می خورد در گلابدان سنگی روغن ماعتر آورد پشت سر ایسا و کنار پاهای او قرار گرفت و گریه می کرد چون اشکایش پاهای ایسا را تر کرد آنها را با موی خود خشک نمود و پاهای ایسا را می بوسید و با آنها روغن می مالید وقت صاحب خانه یعنی آن فریسی این را دید پیش خود گفت اگر این مرد واقعا پیامبر می بود می دانست این زن که او را لمس می کند کیست و چطور زنی است؟ او یک زن بدکاره است ایسا به فریسی گفت شم اون مطلب دارم برایت بگویم گفت بفرما استاد فرمود دو نفر از شخص قرض گرفت بودند یکی از او پنج ست سکه نقره قرضدار بود و دیگره پینجا سکه نقره چون هیچ یک از آن دو نفر چیزی نداشت که به او بدهد طلبکار هر دو را بخشید حالا کدام یک از آن دو او را بیشتر دوست خواهد داشت؟ شم اون جواب داد گمان میکنم آن کسی که بیشتر به او بخشیده شد ایسا فرمود قضاوت تو درست است و سپس رو به آن زن کرد و به شم اون فرمود این زن را می بینی من به خانه تو آمدم ولی تو برای پاهایم آب نیاوردی اما این زن پاهای مرا با عشق چشم شاست و با موی خود خاش کرد تو هیچ مرا نبوسیدی اما این زن از وقت که من وارد شدم از بوسیدن پاهایم دستبر نمی دارد تو به سر من روغن نزدی اما او به پاهای من روغن معتر مالید بنابر این بدان که محبت فراوان او نشان می دهد که گناهان بسیارش آمرزیده شده است و کسی که کم بخشیده شده باشد کم محبت می نماید بعد به آن زن فرمود گناهان تو بخشیده شده است دیگر مهمانان از یک دیگر می پرسیدند این کیست که اتا گناهان رو هم می آمرزد؟ اما ایسا به آن زن فرمود ایمان تو ترانجاد داده است به سلامت برو