۸ دقیقې ۵۷ ثانیې
۲۶ اګست ۲۰۱۹
د مصنوعي استخباراتو له لارې نقل کول
انجیل لقا لقا فصل 23 سپس تمام حاضران در مجلس برخواستند و او را به حضور پیلاتوس آوردند. با مقابل او شکایت خود را این طور شروع کردند. ما این شخص را در حال دیدیم که به گمره ساختن ملت ما مجغول بود. او با پرداخت مالیات به امپراتور مخالفت میکرد و ادا میکند که مسیحان پادشا هست. پیلاتوس از او پرسید. آیا تو پادشای یهودیان استی؟ ایسا جواب داد. تو میگویید. پیلاتوس سپس به سران کاهنان و جماعت گفت. من در این مرد هیچ جرم نمیبینم. اما آنان پافشاری میکردند و گفتند. او مردم را در سراسر یهودیان با تعالیم خود میشوراند. از جلیل شروع کرد و به اینجا رسیده است. هنگام که پیلاتوس این را شنید پرسید. که آیا این مرد جلیلیست؟ وقت مطلع شد که به قلم راو هیرودیس تعلق دارد. او را پیش هیرودیس که در آن موقع در ارشلین بود فرستاد. وقت هیرودیس ایسا را دید بسیار خوشحال شد. زیرا در باره او مطالب شنیده بود. و مدتها بود میخواست او را ببیند. و امید داشت که شاهد موجزات از دست او باشد. از او سوالات فراوان کرد. اما ایسا هیچ جواب نداد. سران کاهنان و ملایان پیش آمدند. و طعمتهای شدیده به او زدند. پس هیرودیس و اساکرش به ایسا بهرمتی کرده او را مسخرا نمودند. و چپن زیبای به او پوشانیده او را پیش پیلاتوس پس فرستادند. در همان روز هیرودیس و پیلاتوس آشتی کردند. زیرا دشمنی دیری نیه تا آن زمان بین آن دو وجود داشت. پیلاتوس در این موقع سران کاهنان، بزرگان قوم و مردم را خواست. و به آنان گفت. شما این مرد را به تهمت اخلالگری پیش من آوردید. اما چنان که میدانید خود من در حضور شما از او بازپرسی کردم. و در او چیزی که تهمتهای شما را تاہید کند نیافدم. هیرودیس هم دلیل پیدا نکرد. چون او را پیش ما پس فرستاده هست. واضح هست که او کار نکرده هست. که مستوجه به مرد باشد. بنابراین او را پس از تازیا نزدن آزاد می کند. اما همه با صدای بلند گفتند. مسلوبش کن. برای ما مردم را آزاد کن. این شخص به خاطر شورشی که در شهر واقعی شده بود و به علت آدمکوشی زندانی شده بود. چون پیلاتوس می خواست ایسا را آزاد سازد. بار دیگر سخن خود را به گوش جماعت رسانی. اما آنها فریاد کردند. مسلوبش کن. برای سه اومین بار به اشان گفت. چرا؟ مرتکب چی جنایت شده هست؟ من او را در هیچ مورد مستوجه به مرد ندیدم. بنابراین او را پس از تازیا نزدن آزاد بیکنم. اما آنان در تقاضای خود پاخشاری کردند و فریاد می زدند که ایسا باید به سلیب می خوب شود. فریاد های اشان غالب آمد و پیلاتوس حکم را که آنان می خواستند سادر کرد. بنابراین درخواست اشان مرد را که به خاطر یاغیگری و آدمکوشی به زندان افتاده بود آزاد کرد و ایسا را در اختیار آنان گذاشت. انگامه که او را برای مسلوب شدن می بودند، مرد را بنامش هم اون که اهل قیروان بود و از صحرا به شهر می آمد گرفتند. سلیب را روی دوش او گذاشتند و او را مجبور کردند که آن را به دنبال ایسا ببرد. جمعیت بزرگ از جمله زنان که بخاطر ایسا به سینه خود می زدند و ماتم می کردند از اقب او می آمدند. ایسا را به آنان کرد و فرمود ای دختران ارشلیم برای من عشق نریزید، برای خودتان و فرزندانتان گریه کنید. بدانید روزهای خواهد آمد که خواهند گافت خوشا به حال نازایان و رحمهای که تفل نیاوردند و سینه های که شیر ندادند. آنوقت به کوها خواهند گافت برای ما بیفتید و به تپها خواهند گافت ما را بپوشانید. اگر با چوب ترچونین کنند، با چوب خواشک چه خواهند کرد؟ دو جنایتکار هم برای مسلوب شدند با او بودند و وقتی به محل موسوم به کاسه سر رسیدند، او را در آنجا به سلیب میخکوب کردند. آن جنایتکاران را هم با او مسلوب نمودند، یکی را در سمت راست و دیگری را در سمت چپ او. ایسا گفت، ای پدر، اینان را ببخش، زیرا نمیدانند چه میکنند؟ بالای لباسهای او قرآن داخته میان خود تقسیم کردند. مردم استاده تماشا میکردند و رئیسهای آنها با رشخن میگفتند. دیگران را نجات داد، اگر این مرد مصیب و برگزیده خدا است، آلا خودش را نجات داد. اساکر هم او را مسخرا کردند و پیش آمده سرکه خود را با او تعرف کردند و گفتند، اگر تو پادشای یهودیان استی، خود را نجات بده. در بالای سر او نوشته شده بود، پادشای یهودیان. یکی از آن جنایتکار که به سلیب آغخته شده بود، با رشخن با او میگفت. اگر تو مصیب نیستی، خودت و ما را نجات بده. اما آن دیگر با ملامت به اولی جواب داد. از خدا نمی دسید، سر تو و او یک قسم حکم شده است. در مورد ما منصفانه اعمال شده، چون ما به سزای اعمال خود می رسیم. اما این مند هیچ خطای نکرده است. و گفت، ایسا، وقتی به پادشای خود رسیدی، من را بیاد داشته باش. ایسا جواب داد، خاضر جمع باش، امروز با من در فرداوس خواهی بود. تقریبا زور بود که تاریکی تمام آن سرزمین را فرا گرفت و تا ساعت سه بعد از اون آفتاب گرفته شده بود و پرده خانه خدا دو تکه شد. ایسا با فریاد بلند گفت، ای پدر روح خود را به تو تسلیم میکنم. این را گفت و جان داد. وقت صاحب منصبی که مسئول نگهبانی بود، این جریان را دید، خدا را حمد کرد و گفت، در واقع این مرد بیگنو بود. جمعیت که برای تماشا گرد آمده بودند، وقت ماجرا را دیدند، سین زنان به خانه های خود برگشتند. آشنایان ایسا و زنان که از جلیل همراه او آمده بودند، همگی در فاصله دور استاده بودند و جریان را می دیدند. در آنجا مرد به نام یوسف حضور داشت که یکی از اعضای شورای یهود بود. او مرد نیک نام و درست کار بود. یوسف به تصمیم شورا و کار که در پیش گرفته بودند رای مخالف داده بود. او از حالی یک شهر یهودی به نام رامه بود و از آن کسانی بود که در انتظار پادشایی خدا به سر می بردند. این مرد در این موقع پیش پیلاتوس رفت و جنازه ایسا را خواست. سپس آن را پایین آورد و در کتان نازک پیچید و در مقبرای که از سنگ تراشیده شده بود و پیش از آن کسی را در آن نک زاشته بودند قرار داد. آن روز روز تحیه بود و روز سبت از آن ساعت شروع می شود. زنانی که از جلیل همرای ایسا آمده بودند به دنبال یوسف رفتند. آنها مقبرا و جای دفن او را دیدند. سپس به خانه رفتند و مساله و اتریات تحیه کردند و در روز سبت مطابق امر شریعت استراحت نمودند.