۳۰ دقیقې
۷ جولاى ۲۰۱۶
د مصنوعي استخباراتو له لارې نقل کول
PYM JBZ شنانده پاک نهاد خدا بار دیگه و با برنامه دیگه سلام تقدیم می داریم امیدواریم تمنیات اینه که دستندر کارای برنامه از هر گل برگره پذیراشو بین آرزو می بریم که سلام های مهرفدهای ما که اینکاس از محبت خالصانی ماست گرمای باشه برای قلبای رنج کشیده شما امیدواریم لحظات را که با برنامه تانستین با خوشی و شادی تمام آمیخته باشه بله با امی امیدواری دریچه برنامه اینوبت از هر گل برگره با عالم از شادی می گوشاییم تا باشه داشته هایی برنامه ای ما پیام از آرامش خاطر برای شما جویندگان راه راستی باشه خوب آقای شاهد بیاین پای معرفی اینوبت برنامه از هر گل برگره بیشینیم تا پیرایه باشه برای لحظه های شادی بخش شنونده های ما بله برنامه اینوبت با این مطالب زیند بسته ایم جواهرات ستاره جواهرات ستاره داستان کوتا مطلب معلوماتی و موسیقی موسیقی روز از روزگار دختر کوچک همراه با مادر کلانش در جنگل بطنهایی زندگی می کردند آنها بیسیار فقیر بودند و نمی توانستند به اندازه کافی برای خود لباس و غذا بخرند بطوره که بیشتر وقتها گرسنه و برهنه بودند دختر کوچک گفت غم نخور بی بی جان یک روز بزرگ می شوم و کار می کنم و انقدر پول به دست می آورم تا بتوانم هر چیزی را که ضرورت داریم بخرم و به فقیرهای دیگر هم کمک کنم یک روز دختر کوچک از خانه خارج شد تا در جنگل حیزم جمع کند او امید داشت که این حیزم را در شهر کوچک که آن طرف تپ بود بفروشد و کم پول به دست آورد او می دانست که تمام روز را در راه خواهد بود به همین خاطر تنها تکنانی را که در خانه داشتند با خودش بود هوای زمستان بسیار سرد بود و دختر شال کوچکش را به دورش پیچانید و تا آنجا که می توانست به سرعت دوید او گرس نبود اما تصمیم گرفته بود که بعد از جمع کردن حیزم ها تکنان را بخورد وقته به آن طرف جنگل رسید بچه کوچکتر از خودش را دید که گریه و زاری می کرد از آنجا که دختر کوچک قلب مهربان داشت استاد و از بچه پرسید چرا گریه می کنی؟ بچه جواب داد بخاطر این که گرس نستم گریه می کنم دختر پرسید امروز چیز نخوردی؟ بچه گفت هیچ چیز نخوردم و بسیار گرس نستم نمی دانم از کجا ها غذا به دست بیاورم دختر کوچک آخ کشید و گفت تو از من هم گرس نتر هستی او تکنان را از کیسه اش بیرون آورد و به بچه داد سپس با عجله حرکت کرد کم جلوتر که رفت کودک را دید که از آن بچه هم بیچارتر بود این کودک از سرما یخ زده بود و لباس های پا را بطن داشت و پوستش از شدت سرما سیاه شده بود کودک فریاد زد ای کاش من هم مثل تو لباس های گرم می داشتم خواهش میکنم کمکم کن اگر به من کمک نکنی از سرما می میرم دل دختر کوچک و مهربان به کودک سخت و با خود گفت من یک شال و یک کرتی دارم یکی از اینها را به کودک بیچارم می دهم او کرتیش را بیرون کرد و به کودک داد و شال را دور شانش انداخت شال او را گرم نکرد و از سرما می لرزید او به محل ایزمها نزدیک بود و می خواست ایزمها را زود جمع کند و به خانه برود دختر با اجلا حرکت کرد و وقت به محل ایزمها رسید پیرزنی را دید که درانجا ایزم جمع می کند او بسیار پیر بود به طور که کمرش از پیری خم شده بود او دید که چگونه دل دختر کوچک با او سخت و نالکنان گافت آخ استخانهایم خیلی درد می کند اگر یک شال می داشتم و شانه هایم را با آن می پوشانیدم اینقدر رنج نمی کشیدم دختر بیاد آورد که مادر کلانش هم بعض وقتها مثل این زن پیر رنج می کشید به همین خاطر با او همدردی کرد او گفت بفرماین این شال را بگیرین شال را از دور شانه هایش برداشت و با پیرزن داد دختر کوچک با دست ها و شانه های برهنه در جنگل استاد و چیزه هم برای خوردن نداشت باد سرد به طرف او می وزید اما سرما را احساس نکرد او چیزه نخورده بود اما گرسنه نبود مهربانیش او را گرم و سیر کرده بود او برای خود حیزم جمع کرد و می خواست به طرف خانه حرکت کند هوا تاریک شده بود و ستاره ها از لا بلای شاخه های بی برگ درختان می درخشیدند ناگهان یک پیرمرد کنارشی استاد و گفت ایزمها را بمن بده بخاری من بسیار سرد است من یک پیرمرد هستم و نمی توانم برای خودم چوب جمع کنم دختر کوچک آهه کشید اگر ایزمها را به پیرمرد می داد مجبور می شد در جنگل بماند و دوباره چوب جمع کند ولی با این هم پیرمرد را ناومید نکرد به پیرمرد گفت به نام خدا ایزمها را بگیر چند لحظه بعد از گفتن این حرف دید کسی که روبرویش استاده یک مرد پیر نیست بلکه یک فرشته نورانی است فرشته گفت تو گرسنه ها را سیر کردی به رهنه ها را پوشاندی و هر کسی که از تو کمک طلب کرد به او کمک کردی تو نباید بدون پاداش بروی ناگهان یک نور درخشان جلوش ظاهر شد و به نظرش رسید که تمام ستاره های آسمان روی شاخه های برهنه درختان افتادند اما این ستاره ها الماس یا قود و دیگر جواهرات قیمتی بودند فرشته گفت این جواهرات مال توست آنها را بردار دختر کوچک در حال که شگفت زده شده بود جواهرات را جمع کرد و در دامن پیراهن کوچکش گذاشت وقت او دوباره اطرافش را نگاه کرد فرشته از آنجا رفته بود و دختر کوچک با جواهراتش به طرف خانه حرکت کرد جواهرات به اندازه کافی زیاد بودند تا او و مادر کلانش سروتمند شوند بعد از این آنها چیز کم نداشتند آنها ارچیز را که میخواستند میتوانستند بخرند و به فقیرها هم کمک میکردند آنها نتنها سروتمند شدند بلکه محبوب همه دوستان و آشنایان خود نیست شدند موسیقی واقعا داستانه بسیار جالب بود بله واقعا که بسیار داستانه خوب بود بله وقتی که شما ایره میخواندین و من امتحاجی از ای شدم که دختره که ایزوم جم میکرد بخاطر از اینکه او را بفروشه گرچه خودش ضرورت داشت به همه چیز به غذا ضرورت داشت به لباس ضرورت داشت ولی باان هم تمام چیز را که داشت او برای کسایی که از او کدر زیادتر به او ضرورت داشتند او امو چیز را که داشت برای مردم داد و این من را به یاد کلام خدا مندازه که در انجیل مطاز ذکر شده آه بله فکر میکنم که در فصل بیست و پنجمه انجیل مطاز نا بله بله شما دقیق میگین و این از آیت سی و یک شروع میشه که عنوان از واس روز داوری و من میخوام که را برای شما و دوست های شنونده ما بخانم خواهیش میکنم بفرماییم از آیت سی و یک میره برتون میخوام هنگام که من مسیح معود با شکوه و جلال خود و همراه با تمام فرشتگانم بیایم آنگا بر تخت با شکوه خود خواهم نشست سپس تمام قمهای روی زمین در مقابل من خواهم استاد و من ایشان را از هم جدا خواهم کرد همانطور که یک چوبان گزفندان را از بزها جدا میکند گزفندها را در طرف راستم قرار میدهم و بزها را در طرف چپم آنگا با عنوان پادشا با کسان که در طرف راست منند خواهم گفت بیایید ای عزیزان پدرم بیایید تا شما را در برکات ملکوت خدا سهم گردانم برکات که از آغاز آفرینش دنیا برای شما آماده شده بود زیرا وقت من گرس نبودم شما با من خوراک دادید تشنبودم با من آب دادید غریب بودم من را به خانه تان بردید برهنه بودم با من لباس دادید بیمار و زندانی بودم با ایادتم آمدید نیکوکاران در پاسخ خواهم گفت خدا بندا که گرس نبودید تا با شما خوراک بدهیم که تشنبودید تا با شما آب بدهیم که غریب بودید تا شما را به منزل ببریم یا برهنه بودید تا لباس بپوشانیم که بیمار یا زندانی بودید تا با ملاقات شما بیاییم آنگا بهشان خواهم گفت وقت این خدمتها را با کوچکترین برادران من می کردید در واقع با من می نمودید سپس با کسان که در طرف چپ من قرار دارند خواهم گفت ای لعنت شده ها از اینجا بروید و با آتش عبدی داخل شوید که برای گه شیطان و ارواه شیطانی آماده شده است زیرا گرست نبودم و شما بمن خوراک ندادید تشنه بودم و بمن آب ندادید غریب بودم و بمن جان ندادید برهنه بودم و مرا نپوشانی دید بیمار و زندانی بودم و شما با ملاقاتم نیامدید جواب خواهم داد خداونده که شما گرستنه و تشنه یا غریب و برهنه یا بیمار و زندانی بودید تا خدمت به شما بکنیم در جواب خواهم گفت وقتی به کوچکترین برادران من کمک نکردید در واقعی به من کمک نکردید و این اشخاص به کیفر عبدی میرسند ولی نیکوکاران به زندگی جاویدان خواهم پیوست آمین واقعا خداوند از ما و شما میخواهید به امنوی خود کمک کنیم و خداوند فیض خود را شامل آلمو میکنه بله و این داستان بزرگترین درس را بره هر کدام ما داره و باید از این درس فرا بگیریم یک مثال است میگه چون استاده دست افتادگیر وقتی که توان داریم باید دست کسای را بگیریم که نان ندارن او ندارن خانه ندارن لباس ندارن و باید اونا را کمک بکنیم متاسفان امروز ما در شهر کابل و دیگه شهر های افغانستان میبینیم که چقدر گدائیگر بیچاره و غریب زیاد شده ولی در پلوش کسای را میبینیم که در موترهای بسیار لوکس سوار میشن و زندگی بسیار مرفع دارن و امیدوار استم که با شنیدن این برنامه امیدوار این برادر های ما متوجه ای از امات کلام خداوین چاون که چون آل استاده هستن و تانمند هستن دست این برادري همه را دست این خوانه های ما را که دست به گدائی میزنن بیچاره هستن غریب هستن تا دوا بر درمان خود ندارن آتش بر گرم کدن خانه خود ندارن و ساله گذاشته شما شايد بودیم که در شهر کابل تانه هزار نفر از شدت صردی موردن و این برای هر کدام ما شما یک درس بزرگ است که از کلام خداوین بشنویم و به کلام از او گوش بتیم و از کلام از او پیروی بکنیم نتانا پیروی بکنیم باید اطاعت هم بکنیم و بتانیم برای کسایی که ناتوان هستن مفید واقع شده توی مرا چوبانو مالک در هر مسیبت تو یاوری گرده بگیرم در حلقه هایش آنگه مرا تو رخ بری توی مرا چوبانو مالک در هر مسیبت تو یاوری در دست گیرم کند کشک جفا و علام از طلخی این دنیا بزار شود این دلام بی تو مرا این مسیق نیست چاره دیگری توی مرا چوبانو مالک در هر مسیبت تو یاوری موسیقی این خالب ویرون میمان دیو تو عباد کن جو رو جفا دیدم دین ها تو عزاد کن آیم بند از درد مسیق تا که کنارم بری توی مرا چوبانو مالک در هر مسیبت تو یاوری گرداب و گیرم در حلقه هایش آنگه مرا تو رخ بری توی مرا چوبانو مالک در هر مسیبت تو یاوری گرداب و گیرم در حلقه هایش آنگه مرا تو رخ بری توی مرا چوبانو مالک در حلقه هایش آنگه مرا توی مرا توی مرا چوبانو مالک در حلقه هایش آنگه مرا توی مرا توی مرا چوبانو مالک در حلقه هایش آنگه مرا توی مرا توی مرا چوبانو مالک در حلقه هایش آنگه مرا توی مرا توی مرا چوبانو مالک در حلقه هایش آنگه مرا توی مرا توی مرا چوبانو مالک در حلقه هایش آنگه مرا توی مرا توی مرا چوبانو مالک در حلقه هایش آنگه مرا توی مرا توی مرا چوبانو مالک در حلقه هایش آنگه مرا توی مرا توی مرا چوبانو مالک در حلقه هایش آنگه مرا توی مرا توی مرا چوبانو مالک در حلقه هایش آنگه مرا توی مرا توی مرا چوبانو مالک در حلقه هایش آنگه مرا توی مرا توی مرا چوبانو مالک در حلقه هایش آنگه مرا توی مرا توی مرا چوبانو مالک در حلقه هایش آنگه مرا توی مرا توی مرا چوبانو مالک در حلقه هایش آنگه مرا توی مرا توی مرا چوبانو مالک در حلقه هایش آنگه مرا توی مرا توی مرا چوبانو مالک در حلقه هایش آنگه مرا توی مرا بیایید خدا را به سراییم به حضورش خواه سپاساییم در وصف صخره ی نجات من با شادی و شور سرود بخانیم ما همه روی او خدای ما گله اوی بو شبان ما او پادشتاه کل جهان است آب و خوشگی به او تعلق دارد همه آق زمین در دست های اوز بر موج دریا فرمان می راند ما همه روی او خدای ما گله اوی بو شبان ما در برابر نام عظیمش سرهای من را فرود آوریم او را با شادی عبادت کنیم شکرش بگوییم همه ش سراییم ما همه روی او خدای ما گله اوی بو شبان