۳۰ دقیقې
۳۰ نومبر ۲۰۱۷
د مصنوعي استخباراتو له لارې نقل کول
PYM JBZ شنوندهای پاکتینت خدا بار دیگه و با برنامه دیگه سلام تقدیم میکنیم. امیدواریم تمنیات نیک دستندرکارای برنامه از هر گل برگره پذیرا شوید. تمنا میبریم سلامهای مهرحفظههای ما که انکاس از محبت خالصانی ماست گرمایی باشه بر لحظههای شما. آرزو میبریم لحظات را که با برنامه دان هستین با خوشی و مسارت تمام قامخته باشه. خب آقای شاید بیاین پای معرفی اینوبت برنامه از هر گل برگره بیشینیم و دریچه برنامه اینوبت خود را بکشاییم. بله تا لحظههای شاد آفرین برای شنوندههای ما باشه. خب عزیز شنونده گرامی برنامه اینوبت از هر گل برگره با این مطالب آزین بسته ایم. قسمت دوام فصل هفته هم داستان ستاره مطلبه معلوماتی و موسیقی دسترخوان بعد از این که نان شب خورده شد و دسترخوان را جمع کردند و همه بدون این که با هم صحبت نمایند آرام نشسته بودند. هنوز چیز نسیم را آزار میداد. رفت و پهلوی پدرش نشست. پدر، امایت را که هفته گذاشته از کاکا داود پرسیدی یادته است؟ امایت که دباره پیروی از قدمهای ایسا بود. سلیم به پسر بزرگش نگاه کرد و پرسید. گفت از چی قرار است؟ فکر میکنم که در کدام جای کتاب مقدسی نوشته شده. میخواهم که خودمون را بخوانم برد. سلیم گفت، آه، اطمن در یکی از کتابهای پترس است. برو کتاب بیار و کوشش میکنم که اردوی ما یک جایی پیدایش کنیم. نسیم به طرف الماری رفت و کتاب را از طبقه بالا با احتیاط آورد و به پدرش داد. سلیم به آرامی کتاب را ورق زد و پشت آن آیه گشت. بیاد داشت که چند هفته پیش آن را در کتاب پترس خوانده بود. کتاب جالبه بود. چون پترس آن را خطاب با ایمانداران جدید نوشته بود که بخاطر ایمانشان با دوستان و مقامات دولتی با مشکل روبرو بودند. آه، اینجاست، اول پترس، فصل دوم آیه بیستیک. سلیم کتاب را به نسیم داد. نسیم شروع به خواندن کرد. مگر خدا شما را برای همین بر نگذیده است؟ خود مسی با رنجههای که بخاطر شما کشید برای شما نمونه شد تا به همون راه که او رفت شما نیز بروید. باز آرام تر خواند و بعد تکیه کرد تا فکر کند. همون تاو که میخواند فکرش متوجه دوستش حمید بود. به حمید فکر کرد که آن شب با خوهرش زیر پتو خود را پت کردند. بیاد آورد که حمید با او گفته بود که فکر میکند خدا اصلا فراموش کرده که آنها وجود دارند. وقتی در اتاق کوچکی که با سلیمان شریک بود روی توشک چش خواب کرده بود برای حمید و همشگان دعا کرد. دعا کرد که آن شب گرم باشند و جای بهتر برای زندگی پیدا کند. بعد بخاطر این که حد اقل کار برای دوستانش کرده با فکر آرام خواب کرد. او برای دوستانش دعا کرده بود و اتمنان داشت که خدا به دعای او گوش خواهد کرد. این تنها کاری بود که او میتوانست بکند. آن شب نسیم خواب دید در خواب دید که در توفان برف که لباس گرم هم بتند داشت گم شده. در آن شب هوا سرگ بود و برف هم میبارید. او میرفت و میرفت. موقع را رفتن صدای دو نفر را شنید که در تاریکی با هم حرف میزدند. یکی از آنها خندید و حمید را برای این که در تاریکی شب کوچه را گم کرده ریش خند میکرد. چطور میتانی یه قدر احمق باشی؟ هرگز به سلامت به منظرت نخواد رسیدی. دیگری با مهربانی او را صدا کرد. اما حمید نمی توانست ببیند چی کس او را صدا میکند. نسیم پرسید کجاستی؟ روشنی را به من نشان بده تا پیش ازی که یخم بزنه پیش تو بیایم. اما صدا فقط گفت. امیدوارستم که را را به من نشان بدی. امیدوارستم که گرم و خشک باشی. امیدوارستم یک چای گرم و داخل کسی به تو بده. همطور امیدوارستم رایت را پیدا کنی. همید کوشش کرد برود و راهش را به طرف صدای که با مهربانی حرف میزد پیدا کند. اما پایش بند شد و در جوی افتاد و پایش پیش خورد. او در آب یخ افتاد و در حال که یخش میزد گیریه میکرد. صدای مهربان را میشنید اما نمی توانست به آن برسد. ناگهان با یک تکان بیدار شد و دید که به سلامت در جای خوابش دراز کشیده و تنها صدای را که در تاریکی اتاق شنیده میشود خرخر سلیمان بود. با اصابانیت پهلو گشت و مدت زیاده بیدار در جایش دراز کشید تا دوباره خوابش ببرد. صبح روز بعد هوا صاف و روشن بود و نسیم اشپلاق زنان به طرف بازار طرف طبنگش رفت. روز خوبی بود و او احساس خوشی میکرد. چون بسیار احساس خوشی میکرد سر راه دم نانویی استاد و یک نان داغ را برای حمید و مشگان خرید که حمید مجبور نشود این راه را تاین ماید. حتی یک شیرنی سر چوبک هم برای مشگان خرید که آن را بچوشد. پیش خودش فکر کرد که شیرنی را تا بعد از چاشد یعنی تا وقت که مشگان شروع با بدخلقی کند پیش خود پت خواد کرد. و امروز صبح وقت آمده بود. اما چون هوا گرم بود و وقت تر از معمول بیدار شده بود. سلام حمید جان. از دم نانویی تیر میشدم و کسی در قطار نبود. نان برد خریدم. زنده باشی نسیم جان. راستی بازار چطور است امروز؟ آه اگه هوا خوب باشه مردم بر خرید میآیم. میفامی امروز کتر مسابقه میکنم در فروش ببینم که کی زیاد میفروشد. امروز صبح بسیار خوش استی نسیم جان. شعبت چطور بود؟ راستی تشکر زنده باشی تشکر از نان که برم خریدی اینه بیگی پیسه شد. مشگان جان بیدار شو تا که نان یخ نکده بیدار شو که بخوریم. اگه خدا بخوای امروز هوا خوب خواد بود. اردوی آنها تبندشان را با خنده چیدند و در چیخ زدن برای فروش جیمسشان با هم مسابقه میدادند. صبح خوب بود و اصلا باد نمی وزید. در زمستان روزها سرد میبود ولی امروز هوا گوارا و گرم بود. مشگان با خوشی روی پتویش نشست و به صدای آواز پرندگان گوش میکرد که کوشش میکردند از پهلوی طبنگهای کوچه چیزه برای خوردن پیدا کنند. حدود یک ساعت بعد از چاشت عبرهای سیاه آسمان را پوشانید. باد شروع با وزیدن کرد و حمید طبق عادت خواهر کوچکش را محکم تر در پتوی پیچانید. نسیم با تشویش به آسمان نگاه کرد و فکر کرد که باید امشب کمی زودتر طبنگش را جمع کرده و به خانه برود. کمی منتظر ماند و بعد فکر کرد که اگر کسی میخواست کچالو بخرد تا حال حتما خریده یا این که از ترس باران به خانه رفته. مثل هر شب سر کچالوهایش را با تکه پنهان کرد روی چار گوشه تکه سنگ گذاشت که اگر باد شدید تر شد نتواند تکه را بلند کند. تکمههای جمپرش را بسته کرد و استاده شد که برود. مثل هر شب رویش را به حمید کرد تا با او خداحافظی کند. اما همین که دور خورد خواب شب گذاشتر را به یاد آورد. به حمید و همشگان نگاه کرد که زیر پتو یک دیگر را در آغش گرفته بودند و کوشش میکردند خود را زیر صندوقها پت کنند تا خنک نخورند و به یاد صدای افتاد که در خوابش برای او آرزوی خوشی میکرد اما کمک نمیکرد. نسیم از صدای مهربان بیش ازان صدای بد متنفر شده بود چون به این میماند که صدای مهربان هم او را ریش خند میکند. برای او آرزوی خوشی میکرد در حال که او را میدید که افتاده و یخش میزند. چشمانش به نقطه دخته شد که روی چطل و کوچک مشگان از پتو بیرون شده بود. او میدانست که آنها در ماهای قبل هم هنگام باران و توفان آنجا شبها را تیر کرده بودند. اما آن موقع تابستان بود و آنها فقط یک پلاستیک روی سرشان میکشیدند و منتظر میبودند تا باران خاموش شد. امروز هوا سرد بود و باد میوزید و باران هم میبارید که آدم را یخ میزد. او به طرف خانه میرفت و غذای گرم میخورد. یادش آمد که چطر شب گذشته پیش از خواب برای همین دعا کرده و فکر کرده بود. این تنها کار است که از دستش میآید. حالا استاده بود و آنها را تماشا میکرد و فکر میکرد. آیا دعا تنها کاری بود که از دستش بر میآمد؟ یا ایسا کار بیش از این برای آنها انجام میداد؟ اوه نسیم جان چرا استاده استی؟ مگرم یادت رفته که چی کار کنی؟ بیدار شو، بیتر از که زود شوی، هگا نه تر میشی. صدای حمید او را از چارت بیرون کشید. نسیم به سرعت نگاه به او انداخت. حمید لبخند میزد و میخواست به او شب بخیر بگوید. اما نسیم از او پیشی گرفت. جمع کن مالایتا، بره نان شاو کتمه خانه ما بریم. شاید باران بباره، خوب است که در خانه باشی. مادرم سیات نان پخته میکنه، بره شمام نان کفایت میکنه، بریم کتمه. حمید با تعجب به او نگاه کرد. نسیم دوست او بود، اما فقط اینجا در بازار. نسیم و خانواده او شهری بودند، و او ازده. نسیم جان، براتان زامت میشه. اتا هگه باران او بباره، ما اینجا جای خوب داریم. ما یک پلاستیک کلان داریم که در سر خود کش میکنیم. نه نه نه، اصلا زامت نیست. مادرم میمان دوست داره، خوشحال میشه که مشگانه در خانه ما بره نان شاو ببینه. ببین، مشگانه نیاله که مثل فهمی کنه. تو خو نمی خواهی که اومدیش شوه. بره نان شاو کتنه خانه ما بریم. در واقع، حمید هم نمی خواست زیاد مخالفت کند. فکر نان گرم زیر چط خشک و ایراوا دار نمود که به این دعوت بلی بگوید. علاوه بر این، به نظر میرسید که مشگان زیاد خونک خورده بود. اگر زیر یک باران تند دیگر بماند، او را مریض میساخت. حمید گفت، زنده باشی نسین جان. خوه، ای قدر که میگی، کتیت میرم. آه، تشکار، اینطور. او مشگان را بلند کرد و دو دوست پشتشان را بباد کردند و به سرعت به سمت خانه رفتند. مال جایم تو هستی دلم را پر میسازی با سرود آزادی هرگامی ترسم به تو تباک کلدورم تباک کلدورم زعیف بگویم من غابی هستم در ایسان مال جایم تو هستی دلم را پر میسازی با سرود آزادی هرگامی ترسم به تو تباک کلدورم تباک کلدورم زعیف بگویم من غابی هستم در ایسان مال جایم تو هستی دلم را پر میسازی با سرود آزادی با سرود آزادی هرگامی ترسم به تو تباک کلدورم تباک کلدورم زعیف بگویم من غابی هستم در ایسان مال جایم تو هستی دلم را پر میسازی با سرود آزادی هرگامی ترسم به تو تباک کلدورم تباک کلدورم زعیف بگویم من غابی هستم در ایسان زعیف بگویم من غابی هستم در ایسان زعیف بگویم من غابی هستم در ایسان زعیف بگویم من غابی هستم در ایسان زعیف بگویم من غابی هستم در ایسان زعیف بگویم من غابی هستم در ایسان زعیف بگویم من غابی هستم در ایسان زعیف بگویم من غابی هستم در ایسان زعیف بگویم من غابی هستم در ایسان زعیف بگویم من غابی هستم در ایسان زعیف بگویم من غابی هستم در ایسان زعیف بگویم من غابی هستم در ایسان زعیف بگویم من غابی هستم در ایسان زعیف بگویم من غابی هستم در ایسان زعیف بگویم من غابی هستم در ایسان زعیف بگویم من غابی هستم در ایسان زعیف بگویم من غابی هستم در ایسان