۳۰ دقیقې
۲۸ ديسمبر ۲۰۱۷
PYM JBZ شنوندههای ارجومند خدا باز هم سلام تقدیم میداریم امیدواریم احترامات ما همچنون انوار پرتو افضا نوازشگر قلبای باسفای شما عزیزا که شریفانه پیش رادیوهایتان ششتین باشه و در حال که حضور هر یکی تانه به برنامه خیش خیر مختم میگیم درچه برنامه از هر گل برگره با عالم از شادی میگوشاییم تا باشه داشتههای برنامه ای ما پیام از آرامش خاطر برای شما جویندگان راه راستی باشه بله و به امیدواری میپردازیم به معریفی برنامه اینوبت خیش فصل نزده همه داستان ستاره مطلب معلوماتی و موسیقی موسیقی هر روز صبح وقتی که همین دست خواب بیدار میشاد از روی عدب میگفت که باید بروند از آنها به خاطر لطفشان تشکر میکرد و میگفت که بسیار شما را به زحمت ساختیم اما هر روز صبح این گفتها کمتر میشاد وقته افتها فقط یکان بار این حرف یاد میشود مشگان چاقتر و خوشحالتر شده بود چون در خانه گرم بود و هر روز غذا میخورد ستاره خوش بود چون یک گودی زنده داشت که با آن ساعت دیری میکرد و دو دختر دوستهای خوب برای هم شده بودند حتی شبها هم کنار یک دیگر میخوابیدند حمید بعض اوقات در مورد این خانواده فکر میکرد که با وجود این که او از یک قوم دیگر بود و اصلاً با آنها خشاوندی نداشت با خوشی او را بین خود جایی داده بودند او هرگز فکر نمی کرد که باز هم شبها خانه ی داشته باشد که با آن بی آید فکر نمی کرد که باز اوزوی از یک فامیل شود احساس میکرد که بار بزرگ از شانه هایش برداشته شده حالا دیگر تمام روز مسئولیت مشگان را بهده نداشت او نمی دانست چرا آنها این کار را کردند اما بسیار منتگذارشان بود روزهای سرد زمستان یکی پس از دیگری میگذشتند بعض روزها آفتابی و گرم بود بعض روزها باد سرد میوزید و عبرها آسمان را پت میکردند حمید و نسیم را تا مغز استخوان یخ میزد آنها دور آتش کوچکه که در یک قطی روغن روشن میکردند مینشستند و کوشش میکردند پیش از این که انگوشتهایشان را خانوک بهس کند آنها را گرم میکردند وقت باران میبارید از برف کرده بدتر بود آنها کوشش میکردند که چپری پلاستیکی سر خود بند کنند اما از این که پلاستیک سراخ داشت و حتما یکی از آنها تر میشد باران بدتر از برف بود چون در برف زمین آنقدر گل و لای نمی شد و از پلاستیکشان آب چکک نمی کرد و مثل باران آنها را تر نمی ساخت حمید خوشحال بود که مشگان در این هوای سر بیرون میاست او زیر جاکت نازو کشمی لذید اما از این که مشگان در خانه نسیم در اتاق گرم مشغول ساتری است قلبش را گرم میساخت به قول که به مادرش داده بود تا از مشگان خوب نگهداری کند فکر میکرد مادرش چقدر خوش میشد که بیبیند دختر کوچکش خوش است و به خوبی از او نگهداری میشود حمید با تعجب سرش را تکان داد پدر کلان و مادر کلان نمی خواستند که مشگان در خانهشان زندگی کند چون او یک نانخور اضافی بود اما اینجا این خانواده از مشگان نگهداری میکند آنها ایچ توقع مادی از این کارشان ندارند شاید آنها این کار را بخاطر میکند که ثواب حاصل نمایند اما به نظر میرسید که از زیر دل این کار را میکند حمید اصلا نمی فهمید با گذشت روزها حمید بیشتر و بیشتر مشتاق اوقات پس از نان شب یعنی زمانی میشود که سلیم کتاب مقدس را باز میکرد و میخواند حمید داستانهای دلچسب از مردان لنگه میشنید که راه میرفتند و مریضهایی که شفا میآفتند و حتی مرد و زنهایی که باز زنده میگشتند او شنیده بود که ایسا این پیامبر بزرگ روی آب راه رفته جمع مردم را خوراک داده اطفال را در آغوش گرفته و با بیگانگان و خارجیان حرف زده حمید کم کم آشق این مرده شد که با همه کسانه که تا به حال از آنها شنیده بود فرق داشت هر بار بعد از خوندن داستان فامیل نسیم دور هم جمع میشدند و دعا میکردند حمید از دعای آنها تعجب میکرد آنها امان جایی که بودند مینشستند و دعا میکردند حمید نمی فهمید چه طور میتوانند بیدون این که منتظر آزان شوند هر وقت که دلشان بخواهد با خدا حرف بزنند وقت برای چیزهای مختلف دعا میکردند و گوش میداد آنها طور با خدا حرف میزدند گویی که خدا در پیش روی آنهاست و به همه چیزهایی که در زندگی آنهاست اهمیت میدهد بیاد زمان افتاد که در مسجد نماز میخواند و سوال داشت و خدا بسیار دور دست به نظر میرسید این خدایی که آنها در موردش میخواندند مثل آن خدایی که او در موردش آموخت بود نبود این خدا خدای نبود که هر وقت بخواند خوبی کنند و هر وقت بخواند بدی او حتی نزبت به دختران کوچک و گدایان نابینایی که کنار سرک بودند مهربان است یک شب وقت حمید در اتاق که با نسیم و سلیمان شریک بود روی توشکش دراز کشیده بود بچت خانه نگاه میکرد که رنگش پستک شده بود بادقت بچت چشم دخت مثل این که جواب سوالهایش درانجاست فکرهای مختلف از چیزهایی که در کتاب مقدس شنیده بود طرز دعای این خانواده حتی محبتشان نزبت به ستاره و همشگان و مهربانیشان نزبت به خود و مغزش را پرساخته بود این خدایی که آنها با او دعا میکردند کی است؟ آیا واقعی است؟ و اگر واقعی است آیا با فکر حمید هم است؟ دلش میخواست بدانت اما چطور باید میفهمید؟ چطور یک بچه فقیر دیادی جرعت میکرد با خدا حرف بزند؟ آیا خدا اصلاً با او فکر میکرد؟ باز بچت خانه نگاه کرد و بعد ناگهان در حال که کمه هم ترسیده بود در تاریکی زیر لب گفت خدایا اگر تو حقیقتاً واقعی استی بمکو مکو تا ترا پیدا کنم روز بعد حمید و نسیم کمه زودتر به خانه برگشتند چون باران باریده بود از آن بارانهای تند بود که بزودی خاک کوچه را به گل تبدیل کرده بود مردم با اجلا به اولین مغازه که سر راهشان بود رفته بودند دیگر دلیل وجود نداشت که آنها بیرون بنشینند کسی از میان این گل لای که تا بند پای میرسید برای خرید چند تا پیاز و کچالو نمی آمد نوریا نسیم را برای کار با منزل پدر کلان و مادر کلان روان کرد و حمید با دو دختر کوچک در اتاق تنها بود مشگان دراز کشیده در گوشه خابیده بود حمید با افکار پرایشان پحلوی و نشسته و پشتش را مالش میداد ستاره در آن نزدیکی نشسته بود و برای مشگان بعد میخواند تا خواب کند بعد در مورد خدا بود که بسیار نیکو بود حمید پرسید ستاره جان چرا اترباید میخوانی و میگی که خدا نیکو است؟ به این گفت ایمان داری؟ او رویش را به طرف صدای حمید دور داد و گفت آه واضح است که ایمان دارم حمید جان چرا ایمان نداشته باشم؟ خب توم که نمی تانی مثل مشگان ببینی توم نابیناستی نمی بینم مگرم میفهمم که خدا مرا دوست داره از کجا میفهمی؟ مگرم تو قار نمی شید نابیناستی؟ قار؟ دختر کوچک لب خنده زد نی، من قار نمی شوم چرا باید قار شوم؟ من میفهمم که خدا مرا دوست داره میتانم کتیش گب بزنم برای دیدن خدا و شناختن و... ضرورت به چشم نیست همید مدت به طرف دیگر نگاه کرد از این که این دختر کوچک گفت که خدا را میشناست او را حیران ساخت آیا این خواسته او نبود؟ آیا او واقعا نمی خواست خدا را بشناست و بداند که آیا خدا واقعا به فکر او هست یا نی؟ مشگان چطور خدا را میشناسه؟ ما که نمی تانیم که... کتی خدا گفت بزنیم میتانیم؟ همید فکر کرد غلط است که از دختر کوچک این سوالات را بپرسد اما بسیار میشرمید که از نسیم بپرسد ستاره بسیار ساده بود و سوال پرسیدن از او آسان بود البته که میتانیم کتی خدا گفت بزنیم همید جان من هر وقت کتی خدا گفت میزنم سرش را به یک طرف خم کرد مثل این که گوش میکرد و سایه میکرد بفهمد که همید چی میپرسد تو که خدا گفت نمی زنی؟ همید لحظه خاموش شد نه زیاد نه از او خواستم که اگر واقعا وجود داره پیدایش کنم ستاره تبسم کرد و گفت پیدا کردن خدا سخت نیست همید جان خدا پشت ما میگرده همید پرسید پشت ما میگرده؟ راستی؟ ستاره گفت آهان بله آیا دستان گزفند گم شده را شونیدی؟ همید سرش را به علامت منفی تکان داد بعد یادش آمد که ستاره نمی تواند ببیند پس گفت نه فکر نمی کنم که شونیده باشم ستاره گفت خب ای دستان در کتاب مقدس نوشته شده چوبانه بود که ست دانه گزفند داشت اما یک روز شام وقتی که خواست تا گزفنداشا به طویله ببره دید که نوعد و نو گزفند است و یکی از او گم شده همید بیاد روزهای افتاد که بزهارا بیرون میبرد اگر یکی از بزهارا گم میکرد پدر کلان بسیار قهر میشد اما گم شدن یک گزفند در بین ست تا گزفند چندان اهمیت نداشت اگر مرد ست گزفند داشته باشد به گم شدن یک گزفند اهمیت نخواهد داد ستاره پرسید میفمی او چی کرد؟ همید گفت آیا کس رو روان کرد تا پشت او گزفند گم شده به گردد؟ بعدن فکر کرد که کاکایش چی میکرد؟ کاکای همید همید و بچه هایش رو روان میکرد تا پشت شام آن بز را پیدا کنند هرچند همید فکر کرد که اول از همه از کاکایش چند چوب جانا نمی خورد ستاره باز خندید و گفت نه نه اوی کار نکرد او رفت تمام جایا را پالید تا او گزفند گم شده را پیدا کنه او خودش رفت تا او را پیدا کنه و او قدر پالید تا بلاخره او را پیدا کرد بعد از او گزفند در خانه آورد و تمام دوستایش را جمع کرد تا که از او جشن بگیرند همید لبخند زد ستاره از داستانه که گفت بود خوش بود داستان زیبایی بود اما همید فکر کرد که چی ربطه به سوال او دارد ستاره ادامه داد و گفت خدا مثل او چوپان است ایسا ای را گفته او گفته که چوپان نیکوست و در جستجوه گزفنداش میآیه و ما و شما گزفندای او استیم همید پرسید ما گزفندای او استیم؟ ستاره گفت ای چیز است که کتاب مقدس میگه میگه که ما مثل گزفندای استیم که برای خود رفتیم و کوشش نکدیم از خدا اطعب کنیم پس ایسا آمد تا از ما مراقبت کنه ستاره باز مکسه کرد و سعی کرد فکر کند چطورین مطلب را بگوید همید جان لازم نیست تو در جستجوه خدا باشی فقط باید که از او گب بزنی بخاطره که او گوش میکند او امیال در جستجوه توست مشگان در آن گوشه فاجه کشید و به پحلو گشت همید آنقدر مجغوله گوش دادن بود که یادش رفته بود که به پشت او بزند تا خواب کند همید دوباره با دست به پشت مشگان زد و او باز به خواب رفت چوب که در بخاری بود صدا میداد همید ستاره را تماشا میکرد و آنچه او گفته بود فکر میکرد دختر کوچک آنچه را که میخواست بگوید به پایان رسانده بود و برای ساعت تیویی به گوشه دیگر اتاق رفته بود همید اناز هم سوالات زیاده داشت اما خجالت میکشید بپرسد همید در خاموشی پحلو خواهرش که خواب بود نشست و به فکر فرو رفت به آنچه که ستاره گفته بود فکر میکرد فکر میکرد که آیا تنها کاری که باید بکند اینست که با خدا حرف بزند اما بعد فکر کرد میتواند امتحان کند اگر بیفایده بود بدیگران بگوید پس چشمهای خود را بسته کرد و به آرامی گفت خدایا اگر مثل یک گوزفنده گم شده در جسد و جوی مستی میخواهم ترا پیدا کنم به توی ایمان دارم میخواهم پیروت تو باشم همان تور که آنجا نشسته بود احساس کرد شاد ترگشته مثل این بود که در یک روز سرد زمستان نور آفتاب به اوب تابت او انوز هم سوالهای داشت که جوابش را نمی دانست انوز هم میخواست بیشتر به کتاب مقدس گوش دهد اما میدانست که با خدا حرف زده و میدانست که خدا صدای و را شنیده صدا بلند شد نسیم با خنده در حال که میلرزید به اجلا داخل اتاق شد و پهلوی بخاری نشست وقت او آمد مشگان بیدار شد دست هایش را به طرف نسیم دراز کرد و نسیم او را بلند کرد و به طرف چد قیل انداخت بزودی صدای چیغ و خنده اتاق را پر کرد و سلیمان هم آمد و همه مجغول کشتی گرفتن و ساعت دیری شدند PYM JBZ PYM JBZ PYM JBZ PYM JBZ PYM JBZ PYM JBZ PYM JBZ PYM JBZ PYM JBZ PYM JBZ PYM JBZ PYM JBZ PYM JBZ PYM JBZ PYM JBZ PYM JBZ PYM JBZ PYM JBZ PYM JBZ PYM JBZ PYM JBZ PYM JBZ PYM JBZ PYM JBZ PYM JBZ PYM JBZ PYM JBZ PYM JBZ PYM JBZ PYM JBZ PYM JBZ PYM JBZ PYM JBZ PYM JBZ PYM JBZ PYM JBZ PYM JBZ PYM JBZ PYM JBZ PYM JBZ PYM JBZ PYM JBZ PYM JBZ PYM JBZ PYM JBZ PYM JBZ PYM JBZ PYM JBZ PYM JBZ PYM JBZ PYM JBZ PYM JBZ PYM JBZ PYM JBZ PYM JBZ PYM JBZ PYM JBZ PYM JBZ PYM JBZ PYM JBZ PYM JBZ PYM JBZ PYM JBZ PYM JBZ PYM JBZ PYM JBZ PYM JBZ PYM JBZ PYM JBZ PYM JBZ PYM JBZ PYM JBZ PYM JBZ PYM JBZ PYM JBZ PYM JBZ PYM JBZ PYM JBZ PYM JBZ PYM JBZ PYM JBZ PYM JBZ PYM JBZ PYM JBZ PYM JBZ PYM JBZ PYM JBZ PYM JBZ PYM JBZ PYM JBZ PYM JBZ PYM JBZ PYM JBZ PYM JBZ PYM JBZ PYM JBZ PYM JBZ PYM JBZ PYM JBZ PYM JBZ PYM JBZ PYM JBZ PYM JBZ PYM JBZ PYM JBZ PYM JBZ PYM JBZ PYM JBZ PYM JBZ PYM JBZ