۸ دقیقې ۷ ثانیې
۲۶ اګست ۲۰۱۹
د مصنوعي استخباراتو له لارې نقل کول
نام من همید است. پنجه هشت سال پیش در یک خانواده مسلمان متولد شدم. از کودکی با نام خداوند آشنا گردیدم. برای این که مورد توجه خرار گیرم کرکورانه دنبال روح سنت های مذهبی خانواده شدم. این طور به من آموزش داده شده بود که همیشه باید متوسل به انبیاشد تا آنها شفاعت من را نزد خدا بکنند تا حاجت من براورد شود. رفتم به زیارتگاه، سیاه پوشیدن در ماه محرم، روزه گرفتن، نماس خاندن و دیگر مراسم مذهبی را بدون آن که به مفهوم آن په ببرم ادامه می دادم. همه اینها را انجام می دادم فقط به خاطر این که به خداوند برسم. ولی این خدا برایم یک خدای رویایی بود. خدایی که نه او را دیده بودم و نه شناخت آنچنانی که لازم است از او داشتم. احساس می کردم همیشه من هستم که با او حرف می زنم ولی او با من دوست نیست و صدای من به گوش او نمی رسد. اکثرن احساس می کردم فاصله بین من و خدا خیلی امیغ است. وقتی فکر می کردم که هرگز به او نخواهم رسید خیلی ناامید می شدم. من تشنه خداوند بودم. دلم می خواست خداوند را ببینم ولی در درون قلب خیش با انجام دادن تمام رسومات و تشریفات مذهبی احساس توهی بودن می کردم. خودخواهی کینه لجبازی حسادت سیگار و هزاران عادت زشد دیگر در اثر همین اصارت ها بود که من در زندگی هیچ آرامش و امید نداشتم. نمی توانستم کسی را که به من بدی کرده بود ببخشم. نه تنها او را نمی بخشیدم بلکه با خود نخشه می کشیدم که چگونه بدی او را با بدی جواب بگویم. چون آموخته بودم اگر کسی به تو سیلی زد همون سیلی را به رویه و بزن ولو این که همسایه و یا برادر تو باشد. کم کم جسمی زیف و مریض می شود. سردرت های وحشتناک که منجر به بیهوشی می شود. به سراغ هم آمد و در هفته دو سه مرتبه مجبور بودم که آمپول مسکن تزریخ کنم. افراد در کشیدن سیگار قلبم را مریض کرده بود. هرچند دکتران من را از کشیدن سیگار منت می کردن و این مسئله خانواده هم را نیز رنج می داد اما من قادر به ترکان نبودم. دوبار تصمیم گرفتم سیگار را ترک کنم ولی بعد از مدت زمان کتاهی مجددن شروع کردم. بعد ها روزی سه پاکت سیگار می کشیدم. مشکلات خانواده گیه بسیار داشتم. فکر می کردم سیگار می تواند مرا آرام کند. اما نه تنها سیگار، نه مسافرت، نه مهمانی، نه دوست و نه تفریحات دیگر قادر بودن به من آرامش ببخشند. به علت کسرت مشکلات به الکول پناه بردم که نه تنها درمان کننده نبود بلکه ویران کننده هم بود. از خانواده مادریم مادر کلانی داشتم که مسیحی بود و به علت ازدواج با پدر کلانم ترک همه چیز کرده بود و مجبور به پذیرفتن دین اسلام شده بود. ولی هر موقع من در کنارش بودم در گوشم زمزمه می کرد که خداوند زنده است و این گفترا با ایمان و اسطه قلب می گفت. اونیز می گفت که مسیح خداوند است که بخاطر گناهان ما مسلوب گردیده و برای نجات ما روز سوام از قبر بیام کرده و اکنون به دست راست خدای پدر هست. اما من مانده بودم با هزاران سوال بی جواب گویی گنگ بودم و نمی توانستم این پیغام را بشنبم و آن را درک کنم تا این که در اوایل تابستان سال 1386 روز یک شمبه ساعت 3 و دزار از جلو کلیسایی می گذاشتم که نجوای شیرینی در گوشم تنی نفکند و کلامان فقط دو حرف بود پیاده شو. این پیام آنقدر واضح و رسا بود که من به یک بار تمام بدنم عرق کرد. با اجله و بی اختیار به راننده گفتم لطفاً نگه دارید می خواهم پیاده شوم. راننده با تحجب از من پرسید ولی شما مسیری دیگری را به من گفتید. در جواب گفتیم ولی به هر حال من اینجا باید پیاده شوم. به مقابل در کلیسا رسیدم. در باز بود پس با آرامی داخل شدم. جلوی دفتر کلیسا با شبان آنجا روبرو شدم. ماجره را برایش تعریف کردم. شبان کلیسا از من خواست که در جلسه پرستشی آن روز شرکت کنم و نیز گفت جلسات این کلیسا به زبان فارسی است. با شادمانی پذیرفتم. چون تا آن روز فکر می کردم که کلیسا مخصوص عرامنه و آشوری هست. آن روز روز تولد من شد. پیغام واعظ جلسه این بود خدا تو را انتخاب کرده است. خدا امروز تو را به نام می خاند. امروز روز توبه و نجات است. بی اختیار در حضور خداوند زانو زدم. قمگین از سالهای سیاهی که برمن گذشته بود و شادمان از این که خداوند مرا با همه بدیهایم پذیرفته است. یافتم خداوندی را که سالها تشنه دیدارش بودم. او را با همه محبتش یافتم. او را با تمام شکوه و جلالش تا آنجایی که می توانستم به عنوان یک انسان به فهمم یافتم. از آنجا تاریخ زندگی من عوض شد. این دگرگونی برای تمام دوستان و آشنایان و خانوادم باور کردنی نبود. چقدر لذت بخش بود. چون از اصارتها آزاد شده بودم. خداوند را آنچنان که کلام او می آموزد چشیدم و دیدم که نیکوست. بعد از یک سال خداوند پسرم را نجات داد. در آن زمان او در خدمت سربازی بود. و من خوشحال از این که خداوند او را در جوانیش بیاد آورده بود. به مدت دو سال شرکت در جلسه کلیسایی ادامه داشت. که هرچند گاهی همسرم نیز در این جلسه ها شرکت می کرد. بعد از دو سال من و پسرم به عضویت کلیسا در آمدیم و همسرم دیگر ما را در خانه نپذیروفت و به طور خیلی معدوانه از خانه رانده شدیم. مجرور به ترک ایران و ترک خانواده و خانه و کاشانه گردیدیم. قمی نبود چون با ایمان دست در دست خداوند داشتیم و بارها او دریاه ها را برای ما خوش گردانیده بود که از آن عبور نماییم. بعد از چهار سال دوری از خانه و خانواده همسرم طلب بخشش نمود و گفت مطمئن هستم چون تو پیروب ایسای مسیح هستی و به نام اون مسیحی شده ای مرا خواهی بخشید. من اون را بخشیدم و این عمر برایم مهم بود. با امید وعده خداوند هستم که تمام احل خانواده هم را نجات دهد. زندگی واقعی من در این دوازده سال خلاصه می شود. کودک دوازده سال در خداوند هستم. هر روز با ایمان به او زندگی نوی را شروع می کنم. خود را به دست های پرتوان او سپردم. در او آرامی دارم. در او اتمینان به نجات دارم. و می دانم اگر روزی این سفر زندگی به پایان برسد بعد از مرگ جسمی در ابدیت با او خواهم بود. نور روی او نور روی او زندگی هم را روشن کرده هست. تاریکی و قمب و قصه حتی در غروت و دوری از خانواده با وجود او برای هم مفهومی ندارد. به جرعد اعتراف می کنم. بچشید و ببینید که خداوند نیکوز جلال برنامه او باد. برادر ایرانی شما همید