هانان - ایران

  ۴ دقیقې ۵۸ ثانیې

  ۲۶ اګست ۲۰۱۹

ډاونلوډ

برنامې متن / سرود متن

 د مصنوعي استخباراتو له لارې نقل کول

پس از عرض سلام خدمت برادران و خوهران افقانم در مسیح. اسم من هومنست و در یک خانواده مومن به دنیا آمدم و طبق آین و شریعت بزرگ شدم. از آنجایی که علاقه زیاد به مسائل روحانی داشتم، از سنین پاین شروع کردم به نماز و روزه و این کار از من یک بنیادگراه حسابی ساخت. ولی همیشه در زندگی من یک خلق وجود داشت و من نمیدانستم که آن چیست. نسبت به اطرافیانم در مسائل روحانی زیاد طلبتر بودم. به طور مثال، طوری که موسا با خدا صحبت کرد من هم میخواستم که با خدا صحبت کنم. ولی هیچ فرق این آرزوی من براورده نمیشد و با همه سعی و تلاشم به جای نزدیکتر شدم به خداوند از او دورتر میشدم. به جایی رسیدم که دیگر آرامش نداشتم در حالی که تشنه آرامش بودم. با راه نمایی یکی از بستگان وارد عرصه دیگری یعنی احزار ارواح شدم و در آن پیشرفت قابل ملاحظه را کسب کردم. به طوری که کاملا این عمل شیطانی زندگی من را در خودش حل کرد. از آنجا که من عادت داشتم و دارم هر کاری را که شروع می کنم تا به آخر ادامه می دهم مدت این قدرت در دست من بود و من از آن استفاده های زیادی کردم. ولی یک روز ورق برگشت و من بنده شیطان شدم و او من را به هر کاری وامی داشت و مرتب در افسردگی می کشند. به طوری که تصمیم گرفتم خودم را از بین ببرم. یکی از روزها که فرصد را برای این کار مناسب دیدم خواستم به این کار مبادرت کنم که خداوند خواب سنگینی برمن قالب ساخت که نتوانستم به ایستم. به لخره بر روی تخت افتادم و به خواب سنگینی رفتم. وقتی که به خواب رفتم خوابهای عجیبی دیدم. در یک خیابان یک طرف روبه سوی منبع نور همراه با ادده زیادی از مردم روان هستم. نور عجیبی بود به طوری که چشم را آزار نمی داد بلکه آرامش می بخشید. جالب اینجا بود که هیچ کس به اغب بر نمی گشت و همه به جلو می رفتند. بعد خود را در یک سالون کلیسا دیدم که در زیر سلیب زانو زده بودم و گریه می کردم و فریاد می کشیدم که ایسا مسیح تو شاهد بر کارهایم بوده ای مرا نجات بده. گویا مرا به خاطر جرمی محاکمه می کردند. گویا می دانستم که جزای گناه من مرگ است. من همانطور که گریه می کردم و فریاد می کشیدم در حقیقت آخرین حقائق عمرم را تیمی کردم که به ناگاه همون نوری که در انتهای آن خیابان دیده بودم از میان سلیب بیرون آمد و از روی من اوبور کرد. در این زمان من احساس کردم که زنجیر و وزنهای از من جدا می شود و به زمین می افتد. و من در این موقع بود که تمام وجودم نورانی شد و من آرامش عجیبی را در خود احساس می کردم. در این لحظه متوجه شدم در اتاقم استادم و شادی و آرامشی عجیبی که تا به آن روز احساس نکرده بودم وجود مرا فرا گرفته و باعث نجات من شد. بلی ایسا مسیح خداوند به این صورت مرا از حلاکت بیرون کشید و من در اواخر سال 1372 در شمال ایران به خداوند ایمان آوردم. بعد از ایمان آوردم به ایسا مسیح احساس مسئولیت برای هموطنانم در من به وجود آمد. برای خدمت کردن بهتر خداوند در بین هموطنانم وارد آموزشکاه کتاب مقدس شدم. اکنون مشخول خدمت هستم تا بتوانم به یاری خداوند به مردم کشورم کمک کنم که ایسا مسیح خداوند را بشناسند. به این ترتیب همه ما بتوانیم خداوند را جلال بدهیم. کلام خدا می فرماید چون ایمان داریم که مسیح جان خود را در راه همه ما فدا کرد به این دلیل نیز ایمان داریم که ما هم نسبت به زندگی گناه حالود گزشته خود مرده ایم. مسیح برای همه مرد تا تمام کسانی که زنده اند یعنی کسانی که از او زندگی جاوید یافتند دیگر برای خود و ارضای خواستهای خود زندگی نکنند بلکه برای خوشنودی همه این کسی زندگی کنند که در راه ایشان مرد و دوباره زنده شد. من برای هریک از شما عزیزان دعا می کنم که خداوند نور خود را در زندگی شما بتاباند و نور او راه زندگی حقیقی را برای شما روشن سازد. جلال برنامه ایسای مسیح خداوند. آمین. برادر شما در خانواده مسیح هومند