۲۹ دقیقه
۲۳ ژوئن ۲۰۱۲
رونویسی توسط هوش مصنوعی
PYM JBZ شرمده های بشبه های خدا بار دیگه و با برنامه دیگه سلام تقدیم می کنیم. امیدواریم احترامات نیک دستندرکارای برنامه از هر گل برگره بپذیرین. عرضو می بریم سلام های باسفاهی ما که اینکاس از محبت خالصانی ماست گرمایی باشه بر لحظه های شما. عرضو می بریم لحظات را که با برنامه تان هستین انباشته از خوشی و شادمانی باشه. خب آقای شاهد بیاین که باز هم روزنه برنامه اینوبت از هر گل برگره بکشاییم. و ببینیم که داشته های برنامه چیست. خب شنانده های ارجمند و بادیانت برنامه اینوبت از هر گل برگره با اینمطالب آزین بخشیده ایم. موسیقی چشم انتظار داستان کوتا موسیقی نان روزنه و موسیقی چشم انتظار داستان کوتا تخلیص از نکندش موسیقی فاوزیا از قطره اشکه که به گونه سردشتکی تکان خورد و از خواب بیدار شد. تلکای نوازشگری را که لای موهایش می جنبیدند حس کرد. با تانی چشمانش را گشود. چهره رنگ پریده مادرش فریده در قاب چشمانش جا گرفت. فاوزیا تبسم ملی را که به گوشه لب مادر نقش بست بود با لبخند آمخته از نیاز تحویل گرفت. و به جایش نشست. با دستان کوچکش گونه های مادر را لمس کرد و پرسید. گریه می کنی مادر؟ نه بچین نه. لحن غمگین و صودایی مادر قلب فاوزیا را فشرد. بار دیگر به چشمان مادر خیره شد. بازوهای استخوانی ورا شورداد و گفت. می فهمم گریه کرده ای از آخان خبر بد آمده؟ دل مادر حال کرد کف دستش را روی لبان فاوزیا گذاشت. در حاله که به چهره نگران او خیره شده بود گفت. خدا نکنه دانته بخیرواز کن. چشمان فریده نزدیک طبنگ ارسی جایی که شوهرش غفار همیشه آنجا می نشست بخیر شدند. چهره آفتاب سوخته و درست غفار در کارگاه زهنش آرام آرام نقشیفت و روشن شد. او را دید که آنجا نشسته و از پشت شیشه به بیرون خیره شده است. او را دید همان گوله که زوق زده به بیرون می نگرد شاد ما نمی گوید. می فمی فریده کل کابل زیر نگین ماست. دیمزنگ، نواباد، دارلمان، کارت سی، کوی شیر دروازه. درچی آباد کدن ای خانه جان در جان ما نماند. مگر شکر خدا که بلاخره سایب یک سرپناه شدیم. شاید یکانه بگوید که غفار دیوانه شده. رفته در فرق کو خانه ساخته. مگر حاضر نیستم ای خانه را با خوب خوب قسرها تبدیل کنم. می فمی؟ اگر جنگ خلاش شده و آرامی بیاید ارزش خانه ما بسیار بلند میره. اگر ای تفلک ما به خیر و خوبی به دنیا بیاید و قدم کنه. پالوی آشپس خانه یک اتاق دیگه آباد می کنم. فاوزیم مادر را تکان داد. تصویرها در مخیله فریده تکان خوردن. مخشوش شدن و رنگ باختند. مادر چرا جواب من نمی دی؟ چی گفت شده؟ چیز گفت نشده؟ پس چرا جگرخون هستی؟ جگرخون نیستم بچه. خوش هستم. می دانی؟ شاید امروز بخیر. دفتن درد شدید گناهای فریده را لرزاند. و دستانش را به اختیار روی شکم پیش برامده اش برد. فاوز یک حرکات مادر را زیر چشم داشت. ادامه گپ اورا در ذهن شیاف و تکمیل کرد. شاید امروز بخیر سایب خوار یا بیادری شدید. یادش آمد هفته پیش مادرش برای خالم آگل که از خشابندان در دستشانه هست گفته بود. تفلک در همیشه و روز به دنیا می آید. فاوز یک منتظر همین روز بود. دلش زاق زد. چهرهش باس شد. ولبانش شاد مانه جنبیدند. او نوزاد را تجسم کرد. اورا در کنج خانه دید که با چشمان سرمکشیدهش در و دیوار را از نظر می گذراند. و وقت چشمش به فاوزیه می افتد لبخند کدکانه تحبیل اومدهد. دل فاوزیه مالا مال از خوشی شد. هنوز تفلک در صفحه زهنش دست و پا می زد که دنباله گبهای مادر که به خالم و گل گفته بود بیادش آمد. امسال نه چوب داریم و نه زغال. نمی دانم که ای چلی زمستان چی خواد شد. دست سرد زمستان در ای چی خیال فاوزیه نو سال را بست و خوشیهایش را یخ زد. صدای فاوزیه در ذهنش باستا بیافت. تفلک باید گرم باشد. مادر باید گرم باشد. خانه باید گرم باشد. از جا بلند شد و گفت. مادر بر تیل پیسه دارین؟ امروز اتمن در تانگ نواباد تیل میاد. مادر از نگرانی دخترش دانست که او به گپ رسیده است. لبخنده معنی داره تحویلش داد و بقچه را که در پهلویش بود باست کد. لیف های همام را که تازه بافته بود با فاوزیه داد و گفت. با بابا سمت بگو همراه اینها چارده تا لیف می شود. پیسه را که از او گرفتی اول خانه خاله ماگل برو. بگو مادرم آجل کارت داره. بگو مادرم گفت که زود بیا. بعد از آن پشتش تیل برو. فکرت باشد که پیسه را گم نکنی. اگر پیسه زیاد مند یک پاگر به خراب بیار. فامیدی؟ فاوزیه مادر را اطمینان داد و یک راست به کفش کند رفت. کرتی پینه خورده و بوتهای نمدارش را پوشید. گلنه تیل را گرفت و اینه که از دروازه می برامد لبخنده به مادر زد و گفت. بامان خدا مادر. مادر که دست و کمر در وسط اتاق استاده بود با صدای بلند گفت. به خدام از پارومد. به خیر بری. پیسه را گم نکنی بچهم. برف زمین را سپید پوش کرده بود. باد سرد مستانه می وزید و روی فاوزیران نیش می زد. خانهشان دور از خانه های دیگر در بلندی کو موقعیت داشت. فاوزیران از یگان راه روه باریک که با راه روه امومی خانه های کو پیوند شده بود با احتیاط پایین می شد. و هوای عجیب داشت. حس های متضاد رشته افکار تفلانش را در چنگ گرفته بود. خوشی لوزاد که از راه می رسید. نگرانی از سردی خانه که باید گرم شود و گم شدن پدر که از دو ماه به این سو غمی را مانند سنگ بر سینهش نشانده بود. نزدیک سنگ که نامش را سیا مانده بود رسید. بیادش آمد که سال گذشته در همین جا بروی افتاده و سرش ترکیده بود. بیادش آمد پدرش با چی سرعته او را به شفاخانه برده و نوازش کرده بود. بیادش آمد که در برگشت شفاخانه برایش کیک و کلچه و سامانه بازی خریده بود و تا خانه از بغل پایینش نکرده بود. دلش برای پدر تنگ شد. باغز در گلویش زانو زد. چشمانش را عشق پوشند. با پشت دست چشمانش را مالید. مریم دختر ماگل دروازه را باز کرد. سر تا پای فاوزیه را از نظر گذراند و گفت. دختر فرید هستی؟ فاوزیه که با تف دهنش دستان کرخت شدهش را گرم میکد سلام داد و گفت. هان مادرم سلام گفت. بعد سلام گفت خال ماگل را بگو که یکدفع آجل خانه ما بیاید. مریم دختر بیوی ماگل گری به ابرو انداخته با تعجب پرسید. آجل خیلیت هست؟ فاوزیه شرمید. نتوانست اصل مسئله را بگوید. مریم مثل این که رازی را کشف کرده باشد دفتن با صدای بلند گفت. ها فهمیدم. مادرم خانه ماماییم رفته که آمد برش میگم. اگر دیر کرد بچه ما که از مکتب آمد پشتش را بان میکنم. تو خانه مامایی من ندیدی؟ فاوزیه گفت. نه. مریم باز گفت. پشتی تیل میدی؟ برو که زود نوبتت برسه. راستی اول آقایت مالوم نشد؟ فاوزیه گفت. پیشتر بابا سمد دوکاندار گفت که کسی بیده بود که آقای ما از کرای تلاشی به زور در موتر بالا کده بودن. مریم گفت. که ای؟ اما دو ماه پیش؟ فاوزیه جواب داد. ها؟ مریم گفت. خوب شد مالوم شد. برو بامان خدا که تیل زود خلاص میشه. چشمان فاوزیه روی گیلنه های خرد و بزرگ و رنگ و رنگ که در قطار دراز پشته هم چینجه شده بودند دویدند. با ناومدی گیلنهش رو به انتهای قطار گذاشت. پولهای را که از بابا سمد گرفته بود شمرد و دوباره در جیبش گذاشت. دست های کبود و کرخت شدهش را زیر بغلهایش بود و مانند دیگران پحلوی گیلنهش بالای دوپانشه است. ناگهان صدای غرغر چینهای تانک ها بلند شد. بچه ها برای دیدن تانک های نظامی روسی ها که از کنار تانک تیل عبور می کردند در جایهایشان استادند. یکی از بچه ها دستش را سوی سرباز مسلحی روسی که نیمه تنش از بام تانک معلوم می شد. تکان داده با صدای بلند گفت از درست ریتی توریش یعنی سلام رفیق. مرد سالمند با اصابانیت از دامن کرتی بچه ای که سلام گفته بود کش کرد. بچه ها به پشت به زمین افتاد. مرد غریت توریش توریش بی غیرت ها. از وقت که ای کسافت ها در خاک ما آمدند مسیبت آمده. مرد وقت دید دیگران خاموشند رویش را دور داد و دیگران را از نظر گذرانید. چندن از منتظرین با اشاره چشم و ابرو دپ مرد سالمند را تعیید کردند. دیگران از ترس شور نخوردند و ساکت ماندند. مرد خود را جمع جور کرد و از زیر لب غریت بی غیرت ها. فاوزیه که به چهرهی برفروخته مرد سالمند خیره شده بود. خیال کرد بچه وی را هم قوای سربازگیر به زور از روی سرک به موتر بالا کردند. و منند پدرش لادرک شده است. لحظه تلخه که پدرش را به زور در موتر بالا کرده بودند مجسم کرد. عصر روز بود. فاوزیه آرزوهایش را گلچین می کرد که سر و صدای ناگهانی منتظرین او را از تخت بلند خیال سقود داد. همه در جاهایشان استاده بودند. بچه ها نواه شادیانه سردادند و با یک آهنگ خوندند. هله شکر تل آمد! هله شکر تل آمد! دیره نگذشت که مامور تانک با لباس چرب از اتاقش بیرون شد و تل توزیه کرد. فاوزیه با گلنه پر از تل به کمر کو رسیده بود. با آن که دلش از گرسنگی به حال می شاد و پاهایش سستی می کردند، تیز تیز و پیروزمندانه گامبر می داشت. قلب در سینهش بیتاوی می کرد. گوشهایش را تیز کرده بود تا سدای تفل را اگر به دنیا آمده باشد بشنود. آرزو کرد، فردا پدرش پیدا شود و به خانه بیاید. آمدن پدر را تجسم کرد. به نظرش آمد، پدرش تن تن سوی خانه می آید و او از هامون بالا با سدای بلند به پدر مجده می دهد. آقا، ما دوتا شدیم، خدا بما خوارق داد. دفتن متوجه راه را به خانهشان شد. برف راه را و زیر تل بودها فشرده و پر نقش شده بود. دلش هاول کرد. مبادا تفلک را چیزی شده باشد. مبادا مادرش را چیزی شده باشد. اگر خالما گل نوقت رسیده باشد چی؟ از پایین سر و پشت دو نفر را دید که زیر طبنگ ارسی نشستند. کمک بالا رفت، صدای دعا به گوشش رسید. فکر کرد خیالاتی شده است، صدای دعا شنواتر شد. پاهایش سستی کردند. گیلنه تیل در سحن هاولی از دستش خطا رفت. پاهایش از استراب بیدم شدند. بمشکل تا دربازه اتاق رسید. چشمانش از وحشت برامدند. چیغه که بتکرار در سینه کوه باستابیافت از سینهش برون شد. او در وسط اتاق جسد زنخ بستهی پدرش را که لباس سربازی بتنداشت دید. چند سربازه که دور اتاق نشسته بودند با اتفاق بفوزی اخیره شدند. بجز سربازان تنها بابا سمد دکاندار بود که بالای سر جسد نشسته بود و دعا می کرد. بابا سمد با دیدن فوزیه برون شد. سر ورا بوسید و آیسته گافت. زندگی سرت باشه بچه ایم. دعا که بچه ایم. مادرتا شفاخانه بردن. موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی
۳۰ ژوئن ۲۰۱۲
۱۶ ژوئن ۲۰۱۲
۹ ژوئن ۲۰۱۲
۲ ژوئن ۲۰۱۲
۲۶ مه ۲۰۱۲
۱۹ مه ۲۰۱۲
۱۲ مه ۲۰۱۲
۵ مه ۲۰۱۲