۲۹ دقیقه
۱۶ ژوئن ۲۰۱۲
یک مرد سرکش در برابر فرمانروای قدرتمند میایستد و از موضع خود عقبنشینی نمیکند، و گفتوگویی پرتنش و سرشار از غرور و اصول شکل میگیرد. ما داستان پرکشش شهسوار را دنبال میکنیم که با آرامش و شجاعتش، و با سخنان تیز خود، قدرت را به چالش میکشد و وفاداریاش را نه به تاج و تخت، بلکه به راستی و مردانگی اعلام میکند. از نیای مرموز که رازهای ناگفته را بازگو میکند تا حکم اعدامی که با درخواستی غیرمنتظره متوقف میشود، روایت با لحظههایی از خطر، دانایی و انسانیت پیش میرود. همچنان ما با مطالب اندیشمندانه و موسیقی همراه میشویم تا فضای داستان را ژرفتر ساخته و آمیزهای زنده و جذاب از حکایت و تأمل را ارائه کنیم.
رونویسی توسط هوش مصنوعی
PYM JBZ شنوندههای ارجومند برنامه از هر گل برگه سلامهای مملو اصفه و سمیمیت ما را در عالم دوستی پذیراشو بین با درود گرم و سمیمانه پنجرههای برنامه از هر گل برگه را با لپخنده محسومانه بروی خرشید نورفزای شما شنوندههای بیشبهها میگوشاییم تا باشند نامهها و مطالب شما ما را گرمای بیشتری بخشد امیدواریم لحظه هایی را که با برنامه تان هستین از فیض و برکات خداوند که ما را با این همه کوچکی ما دوست داره انباشت شوید آقای شاهد چطور است که فراغرداه برنامه این نوبت هز هر گل برگه را بر دوستهای شنونده خود محرفی کنیم بسیار خوب برنامه این نوبت از هر گل برگه را با این مطالب رنگین ساخته ایم قسمت دوم داستان کوتاه بشنو از نئی حکایت میکند مطلب معلوماتی نان روزانه و موسیقی بشنو از نئی حکایت میکند تخلیص از نکندهش سلطان امر میکند که شه سوار را تنهایی تنها به حضورش بیاورند تا از نزدیک ببیند که آن سرکش از چه قماش است تا آوردن شه سوار شاه شاخدار منند یک نرگاو وحشی سمهایش را بر زمین میساید و از سراخهای دماغش تف تبدار میبراید کاکه را کشان کشان داخل قصر میکند تمام چشمها به سوی او دار میخورند اما کاکه آسمان را میبیند و خمه به ابرونه میآورد در خلوت خانه امیر وقتی که چشم امیر به او میافتد چنان شرار از مردمکهای سبزگونش میجهد که گفتی گرگ خونه شام منتظر تومه است شه سوار خون سرد و آرام مقابل شاه میاستد و گمان میبرد که تا چند لحظه دیگر سرش از خودش نخواهد بود لیکن شاه با صدای گرفته و بمه از او میپرسد نامت چیست؟ کاکه جواب میدهد شه سوار شاه میپرسد از کجای کابل استی؟ کاکه جواب میدهد از برکی شاه میپرسد این عیه تومتگرد ساخته دست توست؟ کاکه جواب میدهد نی ساخته دست خداست شاه میپرسد چطور پیدایشون کردی؟ کاکه جواب میدهد از یک دشت خدا روز راهی نهستان بودم که چشمم به چند تا نه رسا و خوش ساخت افتاد که لب یک چار است بودم علال حساب چاقوی میکشیدم و اونا را با اهدیات تمام از بیخ بریدم روز که کار صاف کردن و سراخ کردنشان تمام شد و خواستم امتحانشان کنم با هر پفم صدا میزدند که سلطان سکندر شاخ داره سلطان سکندر شاخ داره پادشا بعد از اندک تعمل میگوید نیها دروغ میگن تومتگر استند کاکه میگوید از پیرها سینه بسینه مانده که اگه گفتنی باشه و هزار کس از ریش گوینده بگیرند که دهان باز نکنه باز هم امکان نداره آن گفتنی امسال یا سال آینده یا هزار سال پس به گوش مردم میرسند پادشا در میماند که چی بگوید در تمام حمرش ارگز به مست الست چون او بر نخورده بود گپ مناسب شهن خود میپالید وله نمیابد لاجرم ازباب دیگر سخن میراند میپرسد آیا درست است که جار میزنی شهصوار شاهراد مرد هاست؟ شهصوار جواب میرهد بیخی درست است پادشا میپرسد مگر خبر نداری که صبات دین و دولت از دولت سر پادشاهان است؟ شهصوار جواب میدهد پادشاهی ارزانی خودت اما ما در پارسایی و مردی شهصوار استان اگر شهر از پاکها و پارساها خالی شد و پوچ و بیدانه میشد پادشا میگوید پس میگی که ما پارسا نیستم؟ شهصوار جواب میدهد خدا بیتر میداند ای منصبم بالا و لشکر گرفته نمی شد پادشا میگوید پس قد بلندک میکنی؟ نمی فهمی که در یک ملک دو پادشا نمی گونجن؟ شهصوار میگوید کار ما با دلهاست بان که حاکم دلها ما باشم پادشا برا فروختا جواب میدهد گپت بویی فتنه میته از گپت نگذری مثل مرخ سرت جدا میکنم خروزه که بی تیغ خونخوار مرد بدور افگندش که مردار مرد من از گفتم نمی گردم شهصوار تا دم مرگ شهصوار است پادشا میگوید پس سزای قرود اوه گرم جلادها کاکرا میبندند تا در صحن قصر سر ببرند و او بی مقاومت پیش میافتد و رضا به قضا میدهد ناگهان نرسیده به دروازه میازتد ولا هولگویان شیطان را لن میکند پادشا گمان میبرد که زف بر کاکر چیره شده و از بیم مرگ پاهایش سستی کرده است اما مرد مردانه صدا میزند او پادشا مره نکش که کار دارم پادشا بالن و پوسخند میگوید چی کار به موقعی خب بگو که چی کار داری جواب میدهد میخواهم دست یتیمی را بگیرم چندین روبات از اینجا دور است پادشا میگوید راه گریز میپالی دیدی که کم دل شدی؟ شه سوار میگوید اگه پس نامدام نامرد استانم پادشا میگوید شرط سنگینه به گردن گرفتی تا پس آمدنت سربوریدنتم عطل میکنم روز بعد کاکا راهی دیار یتیم بچه میشود همه میپندارند که او پادشا را فریفته است و هرگز بر نخواهد گشت اما روز از روزها شه سوار همچنان سربلند و سرمست سر میرسد و به ملازمان پادشا میگوید که خبر برگشتنش را برسانند امیر هم بیدرنگ اورابار میدهد تا ببیند که حریف به استخفار نشسته است یا خیلی اما شه سوار همچنان هر دو پارا در یک کفش میکند و میگوید که کماکان شه سوار است باز دوا بین دو مدعی در میگیرد و سرانجام شه سوار به شا میگوید اگر تو هم شه سوار باشی بمن نمی رسی من از راستی شه سوار استم امیر را خنده میگیرد و حیفش میآید که چنان قلندری را به جلاد بسپارد شاخ کبرش میشکند و بار اول دست برشانه شه سوار میکوبد حقا که در سفتی اقرار میکنم که تو شه سوار استی زیبا زینت شهر کابل مردهای کابل است اگر کابل از مرد خالی شوه هیچ و پوچ میشوه و فقط کاه و کادانش میمونه موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی
۲۳ ژوئن ۲۰۱۲
۹ ژوئن ۲۰۱۲
۲ ژوئن ۲۰۱۲
۲۶ مه ۲۰۱۲
۱۹ مه ۲۰۱۲
۱۲ مه ۲۰۱۲
۵ مه ۲۰۱۲
۲۸ آوریل ۲۰۱۲