۲۹ دقیقه
۱۹ سِپتامبر ۲۰۲۶
آیا به نظر شما سرچشمه بسیاری عیبها بیکاری ، خرافات نیست؟ شما طی گفتگوی کریمه و قمر یک نمونه از افکار خرافی را شنیدید که باعث چه فاجعه جدایی بین یک زن و شوهر شد. بیایید لحظاتی هر چند کوتاه در همین موارد بیندیشیم. امیدوارم روزی برسد که مردم جامعه ما هم بسوی توسعه دانش و بهروزی گامهای استوار بردارند.
رادیو صدای زندگی شنوندههای عزیز سلام. شما آواز ما را از رادیو صدای زندگی میشنوید که هر صبح روه موج کوتای ۳۱ متر بند پهش میگردد.
داستانهای دنبال دار داستانهای دنبال دار آلی بیاید بشنویم که این دو دوستی که بعد از مدت امدیگر را ملاقات کرده اند در مورد کدام سختیهای زندگی زنهای وطن صحبت میکنند. با اتفاق هم میشنویم.
قمر جان چقدر خوب شد که آمدید. اتکه خوشحال شدم از دیدنید که چی ببایم برد. هر دقیقه دیادم میآمدید. خوارجان بالا بشین. باش که تو من این ارسی را واز کنم که یک کم آواز تازه بیاید. زنده باشی خیلی خیلی خوشحال شدم. اینه خوب شده؟ آهان تشکر کریما جان در خانه ششده ششده دلم تنگ شده بود. راست میگی. گفتم بیاییم یک دفعه دیدند. بیخی خلقم تنگ شده بود. سیار خوب شد که آمدی. دلم هم در ترقیدن رسیده بود. میفهمی؟ این بالشتک را بگی تو در پشت سرت بانو فوارک در بالشتک یکو. زنده باشی خوارجان. خانه خودم هست. دلم جنگ با شکوه وارد. من بیخی راحت هستم.
خمر جان. امی چند روز پشت از کوچه تان تیر میشدم. تو را دیدم که کته یک زن گب میزدی. دیدم که مصروف گب زدن که تو زن استی. مزایمت نکدم دیگه. خوب شد که آمدی. نمی فهمم من چقه از دیدنت خوش شدیم. همه تا که میگی. بعد از چقدر وقت تو را میبینم. بسیار خوشحال هستم. از وقت که ما را از کار من نکدن. خانه نیشین ساختن. از امو وقت یک دیگر را ندیده بودیم خوارج. راست میکی.
ایقا پشت دق شده بودم که ایچ نگو. میگن که دل به دل را داره. ار روز با یادم میآمدی. به هر صورت چی میکنی قمر جان؟ کدام کار چیز برد پیدا کدی؟ یا همه تر بی کار در خانه هستی؟
اوی خوارج. تو هم چی گفت هایی میزنی؟ در این شرایط کار در کجاست کریمه جان؟ راست میکی. هفته سه چار روز در خانه دخترهای امسایها را پت پت درس میدم خوارج. خوب میکنی. چند تا شاگرد داری خوارجان؟ یک پانزه بیس دختر میشن. خانواده اونا هر ماه یک چیزا که برم میتن. که نان شو و روز اولاداییم شن. همیشه هم غنیمت است خوارجان. در این شرایط سخت. همه که میتانی بسیار زیاد است.
تو از خود بگو. چطور از کار خیاتیت کریمه جان؟ کار بارد میشه؟ مشتری داری؟ خوب از دیگه. همه قصد که مسئول دارم. در این حال و روز و در این وزیاد کدوم خانواده توان داره که تکه بخرا و پیش ما بیاره که برش کالاب و دوزم. میبینی که بیسیاری در نان شو و روز خود بند استن. غیر از این کی خبر داره که من در خانه خیاتی میکنم خوارجان؟ کاش که میشد که یک دکان خیاتی واز میکدم. اگر مرا میماندن شاید کاربارم بیتر میشد.
از تو چی پت کنم؟ یکان وقت اقدستم تنگ میشه خورک که مجبور استم از مال خانه یک چیز بفرشم که خرچ و خوراک اولاده را پوره کنم. هی خدا! میفهمم چی میگی کریمه جان. چارن نیست دیگه خوارجان. راست میگی. بیسیاری ما زنان آل در غم خرچ و خوراک اولادهای خود استیم.
باش که برات قصی یک زن مسلومه بگویم. خب خب بگویم. که مثل بیسیاری مجبور شده بود. اره قمه که میشه شکم اولادکایش سیر کنم. تا از گشنگی نمورن خوارق. خب خب خیلی بگو خوارق بگو برم. همین چند روز پیش من یک فلم در یک رسانی اجتماعی دیدم. خب خب. نمی فهمم این فلم کی گرفته و کی ساخته. خب خب. وقت ما فلم دیدم از تحجب دانمواز ما. خب خب. آدم ایران میمانند. که مردم دنیا در کجا رسیدن؟ ما مردم به کدام سروان استیم خوارق؟
اوفلم چی میگفت؟ دباره چی بود؟ در ظاهر دباره برقراری ادالت. چطور؟ تو در او فلم چی دیدی؟ ای خوارق. چند نفر صلادار در کدام ولایت؟ روی یک زن سیاه کده بودن. خب بیچاره را چرا؟ او بیچاره را سر چپه سر خرد سوار کده بودن. در شهر میگشتند. باورت میشه کریمه جان؟ عجب است. در این دور و زمانه این کار را کدن؟ نفهمیدی چرا او زنه بیچاره را سر چپه سر خرد سوار کده بودن؟ گناه او چی بوده؟
خوارق چی بگویم برد؟ در او فلم خب معلوم نبود که چرا او زنه سر خرد سوار کده بودن. در فلم دیده میشد که یک آدم مسلم رسمان خرد را دست گرفته در بین شهر میگردند. خب. مردم پیر جبان در دو طرف سره جمع شده بودن. خب خب. وقتی او زنه سر خرد از بیش رویشان تیر میشد او را مزخره بیکردند. یکان تا خنده بیکردند. یکان تا مزخره بیکردند. یکان بچی شوخ خدسان کته سنگ قلخ او زنه میزدند.
او زنه چیزه نمی گفت؟ اه خوارجان دفت دیده میشد که او زنه سر خرگیریه میکرد بیچارم. خب خب. اما چیزه نمی گفت. جای تحجب ایست که من کسی را در فلم ندیدم خوارج. آنی سنگ زدن او بچههای قدبل شد. یک گفت هم متوجه شدی قمر جان. چی را خوارج؟ ویسیاری ما خوش داریم که سلبین باشیم. اگه دیده باشی یکده اتا از رنج دیگرها لذت میبرند. یا اگه لذت هم نبرند خوش ندارند که منی یک کار غلط شوند. یا کار غلط کسی را انتقاد کنند.
خدا میداند بچی گناه او زن بیچاره را ایطور جزا داده بودند. میفهمی کریمه جان؟ ما هم در اول لطی این کار را نمی فهمیدم. اما پسان تر قصی او زن را در یک رسانه دیگر خوندم. خب بگو چی خوندی در اونجا؟ کسی که در اون ولایت میخوند. زندگی میکرد، او زن از نزدیک بشنه، قصهش نوشته کده بود که چرا او را ایتا جزا دادن، میگن او زن سرپراز نداشته، شوورش ده کدام جنگش ده شده بوده بیچاره، دو بچه چار و پنج ساله و یک دختر اف ساله داشته او مسکین او هر روز از خانمه بر آمده، پیش هر کس میرفته، از روزاری میکده که برش کار بتن مسکینه که تا او بتانه به علادهش اقلا نان خشک بخره بداخره او زن، در بازار مهاری شد، پیشی یک نانبایی میره، نانبایی که شوور او زنه مشناخته، دلش میسوزه بیچاره او زنه میگه، من برات کار میتم، مگرم اول برو سر روی تا خوب بپوشه، داشت ناخته نشی که زن هستی، بعد از او برو در گشه نانبایی، تقاره رو بگی، هر روز چند سیر آرد خمیر که زنه بیچاره دو سی روز در امو نانبایی میآیه، سر روی خوده میپوشه، آرد خمیر میکنه آخره، نانبایی هم وقت کارش خلاص میشه، برش یک چیز پیسه و چند تا نان میتخوره یک روز شام و زن در کوچی شد، سون خانه میرفته، در کوچه هیچ کس نبوده خوش جور، زن بیبینه که در سر رو یک خلطه هفتیده خلطه رو میگیره، وقت خلطه رو آواز میکنه، میبینه که در دارون خلطه دو کیلو گشت، چند تا کچالو، بانجان رومی و پیاز هست زند و دوله میشه، خواره که چی کنه بیچاره، خون خون، خلطه رو پس در روی کوچه بندازه، یا بیگی رو ببره به اودادای خود، شروع پخته کنه مسکینکه، گشنگی سرش غلبه میکنه خلطه رو زیر چادری خود بیکنه، طرف خانه رواند میشه، اناز در خانه خود نرسیده کریمه جان، که یک موتر پالوش برک میزنه یک آدم سر خود از ارسی موتر بیرون میکشه، میگه سودای ما از پشت موتر در کوچه افتیده، تو ندیدیش؟
زن ایران میمونه که چی بگویه، سر بیچاره چیز نمی گه، او آدم باز پرسان میکنه، تو خلطه ما رو ندیدی؟ زن میگه نه ندیدی، یکی از او آدم هایی که در درون موتر شیشته بوده، سر زن شک میکنه از موتر پایین میشه، پرسان میکنه در زیر چادری چیز؟ زن زبانش بند بند میشه بیچاره، میگه به اولادها سودا خریده، او آدم میگه نشان بده، خواهر رقم که هست او زنگیر میآیا، او آدمها خلطه سودایشان رو ازن میگیره بعد از او در امروی کچه او را زیر مشتره قد میگیرند، بعد از او او را کده خود عوض پولیس میبرند، سبای او شام رایش از غال میمالند، سر خرچ پسوارش میکنند به مردم میگه این جزای کسی هست که از روی سرک مال کسی دیگر را برداره فقر بد چیزه است قمر جان، مالوم داره است که او زن نباید او خلطه را از روی کچه میورداشت تو سوال ای است که چرا اونایی را که ار روز از مردم دوزی میکنند کسی نمی گیره؟
خب وقت فقر کرت جهالت هم را شاوه در جامعه از این رقم وقای رخ میده. ما هم نمی گویم که او زن کار درست کرده. آهان. بهتر بود او زن خالتره که از خودش نبود پس بروی کوچه میماند. راست میگی، بله. از خیر شروع تیر میشد. آهان. میرفت که اولاده کشد، امو شام نان و چای میخورد خورد. راست میگی، مالوم داره از که او زن بیچارق قربانی فقر است. مکم کدن او زن کار بسیار آسان است. ولی کمتر کسی پیدا میشد که دباره ریشه فقر فکر کنه یا این موضوع را درد کنه که چرا او زن او خالتره در زیر چادری خود پت کده بود.
قمر جان، درگب گیر ماندم. یادم رفت که بر چای بندازم. خیلی خوارک، ما چای خورده آمدیم. راستی او زن کی بود که او روز در کچه کتش گپ میزدی؟ چی بگویم کریمه جان؟ او یک زن مظلوم دیگر است. به نظر من او یک نمونه زنهای اطرافی وطنم است. خوارک که خرافت دست و پایش را بسته کرده. قصه شا بشنری هم میخندی، هم گیه خواد کردی خوشید.
خب بگو خیلی قصه شا بگو میشنوام. قصه شا دراز است. نمی فهمم از کجا شروع کنم. خواه. امو روز که تو من را که او در کچه دیده بودی، شوورش او را برده بود کلا به تخرجان. وی چرا؟ او چی کده؟ شوور به عقلش میگه که او زن قدمش ناز منحوس است. ناز چیست؟ منحوس چیست؟ من هیچ فکر نمی کدم که در این دور و زمان هم کسای پیدا شوه که این چیزا را قبول داشته باشه، عجب زمانیست.
کریمه جان، انا زامن استم. او زن کده شوورش چند ماه پیش است. کدام لایت دور در کچه ماه آمدن. خواه خواه. دو خانه بالاتر از خانی ماه یک اتاق قرار گرفتن خواه جان. خواه خواه. شوورش ادا داره که زنش منحوس است. عجب، چرا؟ او به چی دلیلی گبه میزنه؟ عجب مردمه. اطوره که خود او زن قصه میکنه، حال شش ماه از عاریسیشان تیر میشه خواه جان. خواه خواه.
امو روزو که شوورش او را از خانه پدرش به خانه خود میاره، گو شوورش بخاطر کدام مریضی که داشته مفته میبره خواه جان. خواه خواه. خانواده شوورش میگن، گو که قصه زنده بوده، شیر میداده، از قدم بعد عارس نو، گو مارده خواه جان. بخار اگه ببینید تا فکره، چند روز بعد دقریه کدام مریضی میاره خواه جان. خواه. هرچی دقریه مرخ بوده، یکی پشت دیگه میمره. خواه. وقت کل مرخای خانواده شواره او زند، میمره، باز خانواده او زند میگن که از قدم بعد عارس ما، مرخا مرده.
سرکتو. هنوز یک گفته از آمدن او خوارک در خانه شوارش دیر نمیشده باشه که ای گپا میشه. سرکتو. و بابه پیر شوارش باز مریض میشه دمی و خوارک. در جایی میفته چند وقت بعد او میبره خوارک. سرکتو. این دفعه با اعزای خانوادی شوارش میگن که آرس را که ما آورده منوصوبت قدم از کریمه. بیچاره اعزای خانوادی شوارش تصور میکنن که ارتفاقی که در خانه یا قریشان مفته از خاطر امی آرسشان است. از امی خاطر اعزای خانوادی شوارش جمع میشن. با او زن میگن که تو منوصوبت بیچاره گرگر. میگن از وقتی که تو در خانه ما پای مانده اروس یه گب میشه خوره.
بیچاره یک چیز مشکنه یا یک کس مفته میوره آرسی که بکلی بسواده است نمیتونه به شواره خود چیز بگوید خوره. آه بیچاره باز خودش کم کم فکر میکنه که شاید منوصوبت قدم باشه. عجب روزگار است. من نمیفمیم چی بگویم در این زمان که این گفتها خنده دارست بسیار جگرخون کننده هم است. هست میگیم. من نمیفمیم چی وقتی خرافت دامن ما مردمه ایلا میده.
قمر جان تو نمیفمیدی چرا او از قریه شان به کوچه شما آمدن؟ او زن بیچاره میگفت وقت مرگاره منو ازگرفت یک پشت دیگه مردم. خانوادی شوارش دوره هم جمع شده. به شوارش گفتم که یا این زنها ایلا بده یا اردوی داره از خانواده رو این. وی بیچاره را شوارش در این وقت تصمیم ایلا کننده زنشان رفته بود کریمه جان.
خب خب. او فکر میکنه بتر از قریه برای شار بیایند. از این خاطر شوارش دست زنشان میگیره از خانه میبرایند. میآیم به شار. در کوچه ما چند خانه بالاتر از خانه ما یک اتاق قرار میگیره خواره.
خب خب. سبای اون روز در شار پشت کار میگرده. خب خب. خب میفهمی که او مرد که هیچ پیشه مند نیست. تایی که تو بیچارهها. تایی که در شار پشت کار میگرده. کار پیدا خود نمیکنه کریمه جان. خب. او آدم هرچی پیسه که حتی خود آورده بود. کرای خانه میده. خرچ نانشه و روز خودو زنشه میکنه خوارجان.
خب خب. تایی که یک روز در یک رستوران کار پیدا میکنه. بسیار خوب میشه. یک ماه کمتر و زیاده شوبر اوزه در رستوران کار میکنه. تایی که از تاله بعد ازی یک روز صاحب رستوران تصمیم میگیره. که رستوران رو بسه کنه خارق تاله اینا رو تو بیبی. آه بیچاره. برای که رستورانش نمیشه. باز شوبر اوزه باز بیکار میشه بیچاره. آه بیچاره.
خب وقتی که قصه رو به خانواده خود میکنه. خب. از آی خانوادش به او میگن که ما برد گفته بوده. که زنت منو صبحت قدم هست. بهترست او ریلا بدی. اگر نی روزگارت ازی هم بدر میشه. خب. اینا خارق به اینی رقم شوبرش تصمیم میگره. که نصیت خانوادیش رو بشنوه خودجان.
خب خب. بعد بخت دست زن خود رو میگیره. موردن مرغا به زنش هیچ ارتباط نداره، عقلش ققد نامیده که گویش بخاطر کدام مرض مورده. فکر کده که موردن گو نتیجه بدقدمی زنش بوده عجب، عجب مردم هنوز در بین ما و شما پیدا میشن.
راستی قمر جان نفهمیدی که بلاخره گب در کجا کشید؟ اوی کریمه جان چی بگوییم؟ امو روزه که تو من را کده و زنده کچه دیدی، او از پیش قاضی پس آمده بود کریمه جان. خو خو. شوبر بدبختش، الاش کده بود، خانه بابه خود میرفت.
خو خو، مگم شنیدن یه قصهها چقدر دردوار است در قمر جان؟ وقت بی سوالی و جن، در بین زنها ام شبه. وقت علیه خرافت، در جامعه هم بارزه نشه. از یه قصه بوادس اتفاق میفته دیگه کریمه جان. راست میگیم.
دوستان مهربان، این بود برنامه این نوبت شما که تقدیم تان شد. آرزو داریم در مورد آنچه که تایی گفتگوی قمر و کریمه شنیدید، لحظات بیندی شد. گفته میشود که دوستهای کوچک قربانی فقر استن و دوستهای بزرگ ریشههای فقر. عدالت حقیقی در حسب ریشههای فقر است. نه به زنجیر کشیدن یا بالای خرسور کردن قربانیان فقر.
به امین علت است که میگویند ایچیز آسانتر از محکوم کردن یک فرد گناهکار نیست و ایچیز سختر از درک آن نیست. دوستان ارجمند، آیا به نظر شما سرچشمه بسیاری عیبها، بیکاری و خرافات نیست؟ شما تایی گفتگوی قریمه و قمر یک نمونه از این افکار خرافه را شنیدید که باعث چی فاجه جدایی بین یک زن و شوهر شد؟
بیایید لحظات ارچند کوتا در همین موارد بیندی شید. امیدوارم روز برستد که مردم جامعه ما هم بسوی توسیع دانش و بهروزی گامهای استوار بردارن. با چنین آرزوی بیایید در این بخش برنامه از کلام خدا در مورد پاداش حکمت بشنمیم.
کلام خدا میفرماید، حکمت را طلب نما و دانائی را جسد جو کن. امنطور که برای بدست آوردن پول و پیدا کردن گنج زحمت میکشی، برای تحصیل حکمت هم تلاش کن. اگر چنین کنی، معنی ترس خداون را میفهمی و در شناخت خدا معفق میشوی. خداون بخشنده و دانا است و عقل و دانش از جانب او است.
اون که کاران را توفیق میبخشد و از آنها پشتیبانی میکند. او کسان را که با دیگران با عدل و انصاف رفتار میکند، معفضت مینماید. و از کسانی که به او ایمان دارند، حمایت میکند. اگر به من گوش بدیهی، راستی و عدالت و انصاف را خواهی شناخت و راه زندگی را خواهی یافت. شخص دانائی میشوی و از دانائی خود خوشحال میگردی.
عقل و حوش تو از تو معفضت خواهد گرد. و ترا از دست مردم شریر و از دست آنهایی که میخواهند با سخنان خود ترا فره بدهند، نجات خواهد داد. خوب شنندههای گرامی، تا برنامه دیگر تمام شما عزیزا را به خداوند ما ایسای مسیحی میسپارم. PYM JBZ