چگونه می‌توانیم زنان خانواده خود را هم مرتبه خویش بپذیریم و رنج آنها را رنج خود بدانیم.

  ۲۹ دقیقه

  ۱۶ آوریل ۲۰۲۶

رفتار مناسب با زنان نه تنها احترام به آنهاست، بلکه به شما هم شخصیت می‌‌‌‌‌‌دهد. احترام به زنان یعنی پذیرش برابری انسانی، ارج نهادن به استقلال و فردیت، و قدردانی از نقش‌های آنان در جامعه و خانواده است. این اصل مهم ریشه در اخلاق انسانی و دید مردان نسبت به زنان دارد. زن و مرد را خداوند آفریده است. پس ما باید به مخلوق خدا احترام بگزاریم. ما نباید که زنان و دختران را حقیر بشماریم، زیرا زن محور خانه و خانواده است. به حرف‌ها و ایده‌های زنان با دقت گوش بدهیم و آن‌ها را به خاطر جنسیت احترام نماییم و طرف محبت قرار بدهیم. : در خانه در محیط کار و جامعه، همراهی و همدلی واقعی با زنان داشته باشیم.

دانلود

متن برنامه / متن سرود

شنوندگان عزیز. به دومین برنامه ما از سلسله برنامه‌های رهایی خوش آمدید. همانطوری که می‌‌‌‌دانید ما در این سلسله برنامه‌ها از مشکلات، مسائل و آنچه که در زندگی روزمره زنها و دختران میهن اتفاق می‌‌‌‌افتد خواهیم گفت.


البته همانطوری که می‌‌‌‌دانید ما این سلسله برنامه‌ها را به گونه درامه‌های رادیوی تحییل کرده ایم و امیدواریم که مانند سائر برنامه‌های این رادیو مورد توجه شما قرار بگیرد.


دوستان مهربان، عدف ما از این سلسله برنامه‌ها صرفاً بیان واقعی و رویدات‌های موجود نیست. آرزو داریم مسائل و مشکلات را که دامنگیر زنهای جامعه ماست و شما در این سلسله برنامه‌ها مشنوید در مورد آن به تفکر بپردازید.


می‌‌دانیم که هر یک شما به سادگی از کنار حوادث و رویدات هایی که هر روز در گوشه و کنار وطن رخ می‌‌‌‌دهد به سادگی نمی گذرد. زیرا هر اتفاقی که روی می‌‌‌‌دهد به نحوه به زندگی شما در ارتباط است.


پس بیایید بیندشیم که علال و عوامل این همه رویدات‌های نامیمون چیست؟ بیایید بیندشیم که چگونه می‌‌‌‌توانیم زنهای خانواده‌های خود را هم مرتبه خیش بپذیریم و رنج آنها را رنج خود بدانیم؟


بیایید یک بار و برای امیشه از خود بپرسیم. ارگاه زن از درس و تعلیم صالم و مروج در جهان به دور نگه داشته شود، آیا او می‌‌‌‌تواند کودک صالم و جامعه تحمیل بدهد؟ با سخ درست به همین پرسش‌ها احتمالاً ما را به همان سعادت خواهد رسانید که آرزو داریم.


حالا با چونین آرزوی از شما دوت می‌‌‌‌کنیم که به دومین برنامه ما از سلسله رهایی گوش بدهد. سالم.


من جین کشیم. درستان شده بود. گفتم یک دفع بیاییم دیدنت. خوش آمدی. بسیار بسیار کار خوب کردی که آمدی. بیا دیگه که خانه بریم. داخل شو بیا.


چی گفت هست کریمه جان؟ خوش نیستی؟ یک قسمت گرفته مالوم میشی. تو اینجا بیا بیشی؟ چی بگویم ستاره جان؟ این هال روز خوشی را از ما گرفته. آره خود چیز نمانده که آدم دو دل خوش کنه.


اما تو از خوارک که میگی. روز نیست که آدم یک خبر بد ناشنوه. راست میگی. امی دیروز خبر شدم که دختر جوان شفیقه را شفخانه برده بوده. عجب روزگار شده. وقت او را در شفخانه بردن. بیوز این که زود تدابی شده.


ست جنجال دیگر به بابا و نانش خواهد کرده. آدم از چی بناده خوارک؟ ستاره جان، شفیقه اموی نیست که در کوچی پایین لب سرک خانهش است؟ آه، بگو مانم که تو شفیقه را می‌‌‌‌شناسی.


شفیقه سالهای سال در کدام وزارت خانه کار می‌‌‌‌کرده. تا که بیچاره را از کار برکنارش کرده. ویه، یادم آمد. امو زن میانه سال خوشچیره که در می‌‌‌‌مانی نفس جن پالوی تو شیشته بود اموست نیست؟


آه، آه، امو شفیقه است. دختر جوانش دیروز پانزه بیس طابلیت کدام دوای را خورده بود. چرا؟ کته بابا و نانیش گفتگویش شده بود؟ نه، بابا و نانیش او را برابر تخمای چشمی خود دوست دارن.


اونا هموی اک دختر ندارن. پیچاره شفیقه، دیروز هر دقیقه گریه و زاریش را می‌‌‌‌دیدام، دنیا پیش نظرم سیاه می‌‌‌‌شد. تو چطور از قضیه دختر شفیقه خبر شدی، ستاره جان؟


دیروز چاش در تیلفون کته مادر خودسیه گفت می‌‌‌‌زدم. او برم گفت که چی گفت شده؟ یکی دو ساعت تاقت کردم، بلاخره در دلم بست نامدم.


نزدیکی شام بود که دویده دویده رفتم که اوالد دختر شفیقه را دمو شفاخانه که دلب دریا هست بگیرم. وقته که در شفاخانه رسیدم، بیچاره شفیقه از غم دختر جوانش یک خاشگک شده بود.


دخترکش سر چپرکت شفاخانه در آز هفتیده بود. رنگکش سفید پریده بود. از شفیقه پرسان کدم چی گفت شده؟ در اول او بیچاره چیز نگفت.


دیدم که در دلیز شفاخانه دو نفر مصالح در دو طرف شوور شفیقه استاده شده. وی، چرا؟ یکی اونا یک رنگ از شوور شفیقه سوال میکد. وی خوارد ببخشی، درگب بندموندم، یادم رفت که بردی یک پیاله چای بیارم.


خاک درمه بیخی یادم رفت. باش که برم یک گلاسک چای می‌‌‌‌ارم بردی. خیلی خوارد، خوده به زحمت نندست. من چای خوردیم. تو چی گپایی می‌‌‌‌زنی، خوارد؟ خانه بگانه خب نامدی؟ چای تیار است.


امیاله برد می‌‌‌‌ارم. ستاره جان، تو خب بچه‌های سبز عادت داری، نه؟ خوارد، هرچی باشه فرق نمیکنه. وی بابا، یک پیلگک هاو جوش است در اینجا، فقط یک دقه وقتم می‌‌‌‌گیره و زود برد می‌‌‌‌ارم.


راسته ستاره جان، تو نخوامیدی؟ اونا از شوار شفیقا چی پرسان می‌‌‌‌کدن؟ فکر کنم که از شوار شفیقا پرسان می‌‌‌‌کدن که دختره چرا دوا خورده.


شوار شفیقا وقت لط برشان گفت، یکی از اونا یخن پیران بیچاره را گرفت. سون خود یک رقم کشمیکد. می‌‌‌‌گفت که چی دختر بیعیهای داری؟ او به شوار شفیقا می‌‌‌‌گفت که اگر تو دختر خود را خوب تربیه می‌‌‌‌کدی، او از خاطر پنتون نرفتند، قصد خودکشی نمیکرد.


شوار بیچاره شفیقا احیران مانده بود که با اونا چی بگوید؟ یکی دیگه اونا می‌‌‌‌گفت، تو چرا تا به حال دخترته در خانه نگاه کدی؟ چرا شوی ندادی؟


بیچاره شوار شفیقا چوب مانده بود، گب نمیذد تایی که او را کده خود بردن بیچاره را. کده خود بردن؟ چرا؟ نمیفمم، شاید او را بردن که جیبایش خالی کنن، یا شاید او را بردن که تحدیدش کنن.


آه، راست میگی. که موضوع امو خودکشی دخترشا به کس دگه نگوید. ستاره جان، اینه، اینه چایی که تا بگی.


تشکر، زنده باشی خوارجا. بیچاره شفیقا، خدا می‌‌‌‌دانه که چقدر غم داره. ستاره جان، آل دختر شفیقا چطور است؟ تا جایی که من خبر دارم، چندان آل بیچاره خوب نیست.


یک دکتر زن میده او را ششته، اما او دختر انوز در حال نامده. میگن امو مواد زهری در خون بیچاره دیر مانده بوده. وی، بیچاره، خدا خیرش را پیش کنم.


تو نفهمیدی دختر شفیقا جان چرا او دوا را خورده بود؟ معلوم دارست، خوارجا، او دختر صنف ۳ فاکلته ساینس بود. خواه، خواه. که فرمان بر آمد، دخترها از صنف ۶ با بالا ترس خانده نمیتوند.


آه، راست میگی. او دختر بیچاره دو سال بیچاره منتظر شیشت. که شاید دخترها را بانند درس بخوانند. وقت مطمئن شد که درس خانده نمیتوند، تمام آرزوهایشا برباد رفته می‌‌‌‌بیند، میره قوتی دوای کمرددی بابیشا از علماری می‌‌‌‌گیره و پانزه بیستا تابلیت در مشت مندازه یک جای قرد می‌‌‌‌گند.


وی، وی. در شفیقانه، داکترها از شفیقا پرسان دارد. مرزی دختر شما چی است؟ شفیقا قوتی دوا را برشان نشان میده، میگه اینی دوا را خورده.


می‌‌فهمی داکتر برش چی میگه؟ نه، چی گفتند؟ داکتر برش میگن که دخترتا پیش کدام داکتر زن ببرد. چرا؟ وی، چرا؟ می‌‌‌‌گن به داکترهای مرد گفته شده که امی مریضای زنم آینه نکنن.


عجب دور زمان شده. وای وای آدم ایران می‌‌‌‌مونه که خنده کنه یا گریه. ای خدا! کلش کریمه جان از بیخبری است. راست می‌‌‌‌گی. بلاخره او دختر را کسی تداوی کرد یا نیست، ستاره جان.


کریمه جان، شفیقه وقت می‌‌‌‌بینه که دخترش به حال دا دالیز شفاخانه روی چپرکت دراز افتیده، داکترهای مرد هم اجازه نداره که غمشه بخورن.


دست به دامن نرسای شفاخانه میشه بیچاره. بعد از یک ساعت دل یک نرس می‌‌‌‌سوزه و به یک داکتر زن تلفون می‌‌‌‌کنه که بیایه و دختر بیچاری از او رو کمک کنه.


خب، خب، ستاره جان، راستش را پرسان کنید دل ما خواهی زندگی بیخی سیر شده. از کدام درد آدم بناله؟ مریض شوید در شفاخانه داکتر زن نباشه؟ داکتر مرد اجازه نداشته باشه که تداوید کنه؟


تو این روزه کاهی وقت فکر کده بودی یا نی؟ هایی کریمه جان، راست میگی، این خب زندگی نیست. پیش بیساری اینا زن حیثت انسان خب نداره؟ راست میگی.


از امی خاطر از که میگن زن مثل هشیای خانه باید چی شده؟ در خانه قید باشه؟ هایی خدا جان، راست میگی. تا وقت که بامره، از نظر اینا زن فقط در دو وقت اجازه داره که از خانه برایه.


یکی وقت که در خانه شوهر میره و دگه وقت که جنازهش از خانه شوهرش به قبرستان برده میشه. راست میگی. اینی طرز دید اصطیشان نسبت به زن است.


همونطور که میگی، همونطور که میگی، راست میگی، درد ما مردم از بیخبری و فقر است. ستاره جان، بگی، بگی، چایکتا بگیر که یخ میشه.


زنده باشه خوارک، می‌‌‌‌گیرم. می‌‌‌‌فهمم که دلکت از درد پر شده. مثل که شو خواهد نبورده. دور چشمت سیال قذرده. کریمه جان کدوم گفت شده که به من نمیگی؟


چی بگویم ستاره جان؟ من فقط چیز را از دو پت نمیکنم. دیروز آرایشگاه مرا بسته کردن. چی میگی؟ چرا؟ تو کدشان گفت نزدی؟


عجب سوال می‌‌‌‌کنی ستاره جان. چی گفت می‌‌‌‌زدم؟ دیروز طرفهای دیگر چند مشتری در آرایشگاه ده نوبت شیشته بودن. دیروز از هر روز دیگه زیادتر مسروف بودم.


خوش بودم که یک چار قیران پیدا میشه که خرچ و خوراک بوشاک اولاده شود. یک دفعه دیدم یک آدم مسلح در شیشه آرایشگاه تک تک می‌‌‌‌زنه. سروری خود را پت کدم و بیرون دکان بر آمدم.


دیدم سه نفر دم آرایشگاه استاده استند. یکیشان گفت تو مالک آرایشگاه استی؟ گفتم آه، بله. دیگهش گفت مشتریه ایتا از دکان بکش، آرایشگاه ایتا بسته کو.


می‌‌فهمی ستاره جان، دانم از تحجب واز مانده بود. ایچ فکر نمیکدم که کدام روز آرایشگاه ما بسته کنند. هرچی از روزاری کدم فایده نکد.


مردم دور دروازه آرایشگاه جم شدند. وی خوارک، مردهایی که در دم دروازه آرایشگاه استاده شده بودند. چیز نگفتن؟ نه بابا، سر زخم من همک پاش نتیست ستاره جان.


او مردهایی که در پیش روی آرایشگاه جم شده بودند، تره تره سونه ما سهل می‌‌‌‌کدند. غیر از این که اتراز نکدند، من رو مزخرام کدند.


ای کریمه جان، از کسی گله نکن. اصل گفتی است که فقر بد چیز است. جایی که جهل است، فقر است. بیخی راست میگی خوارک.


کریمه جان، تو پرسانشان نکدی؟ چرا آرایشگاه را بسته می‌‌‌‌کنند؟ چرا پرسانشان کدم، اما دیدم گب زدن کتی اونا ایچ فایده ندارد.


چپ ماندم، داخل یکی از اونا یک توتا کاغذ از جیب خود بیرون کشید، برم داد. گفت دو روز مولد داری، امیال برو در شارواله سی ازار افغانی در یه حساب تسلیم بده.


رسید بگی، بعد از او اموالتا از دکان بکش و برو در خانه بشی. بان که ولید برد نانو بیاره. آلما ایران ماندم که ای سی ازار افغانی را از کجا پیدا کنند؟


برشان می‌‌‌‌گفتی که تو تنا نانوار خانواده است؟ تو باید برشان می‌‌‌‌گفتی که شوورد مرده. چهار طفل باید نانه آو بدی خوارگ.


تو فکر می‌‌‌‌کنی اونا این گپارا می‌‌‌‌شنوان؟ اونا در این فکر هستند که زن نباید در ملای آمکار کنه. برای اونا این مهم نیست که یک زن تنها ناناور یک خانواد هست یا که نیست.


برای اونا فقط تطبیق دستوراتشان مهم هسته ستار جان. نگفتی که این سی ازار افغانی را از چی خاطر از تو خواستند؟ نمی فهمم.


نمی فهمم خوارگ، غیر ازی که آرائشگاه مرد بسته کدند، شاید مرد جریمه کده باشند. گفتند اگر این سی ازار افغانی را در شارواله تسلیم نکنی، دستگیرت می‌‌‌‌کنیم.


حالا عیران مانده ایم که چی کنم؟ کاش که کسی پیدا شده که امو اشیای آرائشگاه را بخرد. خوارگ، از خیلیت اگر کدوم کسی را بشناسی که امی وسایل و اشیای آرائشگاه را بخرد، تو هم جریمه را بدم، هم چند روز نان و او برای اولادهای خود جور کنم.


خوارگ، غم نخوا. ما اون سی ازار افغانی را برای تو جور می‌‌‌‌کنیم. تو در چرفتی ای باش که یک کار دیگر پیدا کنی. چی کار پیدا کنم ستار جان؟


نه مرا می‌‌‌‌مانند که در کدام دفتر دولتی یا غیر دولتی کار کنم. نه می‌‌‌‌مانند که از خانه بدون محرم بیرو برایم. هر طرفش غم است ستار جان.


اینا ما زنا را در قفص انداختن. کاش که می‌‌‌‌شد که تشان گب زد. چای که بگی خوارگ، بگی تو این یخ که بخی چایتت. بگی خوارگ.


چگیارم برد بخی خون شد. امشاو ما که تبابی اولادا گب می‌‌‌‌زنم. او سی ازار افغانی را برات برابر می‌‌‌‌کنم. سبا بیا بگی.


ای زنده باشی، زنده باشی ستار جان. خدا خیلیت بده خوارگ. خوشی‌های عالم نصیبت شون. خوارگ خانه با چی بدرت می‌‌‌‌خوره خوارگ؟


اگر نتانه دست دوست خود بگیره؟ کریم جان، بستشدن آرشگاهیت من را در چرت انداخته. تو که تا امو آرشگاه، اولادکای تنان می‌‌‌‌دادی.


آه، راست می‌‌‌‌گی. راسته کدن، حیران هستم که تو چی خواد کدی؟ من را امی غم گرفته. خوارگم، نمی فهمم که چطور خواد شد.


یکان دفعه پیش خود فکر می‌‌‌‌کنم. می‌‌‌‌گویم ما زنها برای چی زنده هستیم؟ نامید نباش. بلاخره یک رای پیدا می‌‌‌‌شه که از گشنگی نماریم.


بیتر است، آدم از گشنگی بماره تا ای که تن به ذلت بده خوارگ. می‌‌‌‌فهمم چی میگی خوارگ. من خب هر روز امید خود نسبت به هر چیز از دست می‌‌‌‌دمم.


ما زنها در این وطن چقدر بدبخت هستیم. بیخی امید خود از دست دادیم. بی بی کریمه، این گفت‌ها ایچ درد را دوا نمی کند. راست می‌‌‌‌گی.


تو باید امید تا نسبت به آینده از دست ندی. تو باید چرد بزنی که یک منبع آیت به خانوادیت پیدا کنی. این مهمترین کار هست که تو در این شرایط می‌‌‌‌تنی خوارگ.


کریمه جان، امو روز که ما امید خود از دست بدیم، فکر کن امو روز می‌‌‌‌موریم. تو انوز می‌‌‌‌تنی در خانه مشتری هایتا آرایش کنی. تو خیاتی بلد هستی.


اردوی ما می‌‌‌‌تنیم در خانه کالای مردم را بدوزیم. راست می‌‌‌‌گی‌ها. شاید از این را تو بتانی نان و اولادکهایتا پیدا کنی. دنیا را چی دیدی خوارگ؟


شاید بتانیم یک کار خوب پیدا کنیم. پیاب رومندانه در خانه انجام بدیم. راست می‌‌‌‌گی. فقط امو تو، یک زن استوار سر زندگی بودی خوارگ امو تو باش، فقط امیدت از از نده.


تو راست می‌‌‌‌گی، ستاره جان. تو من را تشکر که دلداری می‌‌‌‌تی. اما من بخاطر اولادایم زنده استم. امو آرائشگارم بعد از مرگ شوارم به ازار خواری و زامت بخاطر آینده اولادا جور کده بودم.


آلی هم ببینم چی کده می‌‌‌‌تانم. اگر کدوم فکر کدم، عتمان خبرت می‌‌‌‌کنم. خوب گفت خوارگ. آلما در نظر دارم که بروم اول دختر شفیقه را بگیرم.


تو کته میری؟ آهان، میرم. بسیار گفت خوب زده. در دل خودم هم بود که برد بگویم هر وقت که آولگیری دختر شفیقه رفتی، من را خبر بده.


خوب شد که گفتی. خیلی خوب شد که گفتمت خوارگ. آهان، خیلی تو چای تا بخور. خورجان، که آماده شوی، ما هم میرم که کالای خدا با پوشم. سیست؟


سیست. نمائی رو مرا اریان ندارد سیاک چادر مرا برهان ندارد نمایی رو مرا اریان ندارد چو خرشین همسه پشتهی برد کابند سیایی‌ها نمیگردد نگوابا نمیدارد مرا در پرد پند اگر آبد نباشد سوستیمان موسیقی


موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی


شنوندگان روشندل در این قسمت برنامه توجوه تان را به غزل از نادیه انجمن شایر معاصر افغانستان معتوف می‌‌‌‌داریم که انکازگر صدای زنان رندیده افغان است


موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی


مانه پربسته چه سازم که پریدن نتوانم گرچی دیدست خموشم نرود نغم زیادم زان که هر لحظه به نجبا سخن از دل برهانم


یاد ان روز گرامی که قفص را به شکافم سر برون آرم از این ازلتا مستانه به خانم من نه آن بید زعیفم که زهرباد بلرزم


دخت افغانمو بر جاست که دایم بفقانم


شنوندگان مهربان این بود دومین برنامه ما از سلسله برنامه‌های رهایی که برای تان تحییق کرده بودید


دوستان عزیز شما در این برنامه تای صحبت‌های ستاره و کریما با مشکلات و سختی‌های زندگی زنان وطن و همین طور با شرایط زندگی کریما آشنا شدید


البته در جامعه ما کریما و مسائل زندگی او یک مورد استثنائی نیست هزاران یا ده‌ها ازار زنهای دیگر مانند کریما هستند که دوچار همین گونه مشکلات هستند


طبیع است که ادامه چنین وضعیت زندگی هر انسان آگاه را دگرگون می‌‌‌‌سازد و او را بسوی ناامیدی سوقت خواهد داد


ولی ناامیدی ایچ درد را درمان نمیکند فقط امید است که راخگشای همه مشکلات ما در زندگی خواهد بود


دوستان مهربان بیاید در همین مورد از مظامیر داود بشنمیم که می‌‌‌‌گوید از شرارت دورین ما و نکویی کن پس تا به ابت باقی خواهی ماند


خداوند انصاف را دوست می‌‌‌‌دارد و مقدسان خود را ترک نمیکند او از اشان تا به ابت حمایت می‌‌‌‌کند اما نسل شریر نابود می‌‌‌‌گردند


خوب شننده‌های گرامی این بود برنامه ای نوبت ما که تقدیم تان شد تا برنامه آینده خدا نگهدار


امایتان ایسا جلال برنامت کن سرگر سلامتی جلال برنامت کن


ایسا شاه شاهان جلال برنامت کن عاده شاه عوادي جلال برنامت کن


مشیر بعدیری تو جلال برنامت کن عاده شاه عوادي جلال برنامت کن


ایسا شاه شاهان جلال برنامت کن ایسا شاه شاهان جلال برنامت کن


هر زبانی به بویان شاهی تو ایسا هر زانوی خنشاور نزده تو ایسا


ایسا شاه شاهان جلال برنامت کن