بخش اول فصل یازدهم داستان ستاره.

  ۳۰ دقیقه

  ۲۸ سِپتامبر ۲۰۱۷

دانلود

متن برنامه / متن سرود

 رونویسی توسط هوش مصنوعی

PYM JBZ شنانده های بیشبه های خدا بار دیگه و با برنامه دیگه سلام تقدیم میکنیم. امیدواریم احترامات نیک دستاندارکارای برنامه از هر گل برگره بپسیرید. عرضو میبریم سلام های باسفای ما که اینکاز از محبت خالصانی ماست گرمایی باشه بر لحظه های شما. امیدواریم لحظات را که با برنامه تان هستین انباشته از خوشی و شادمانی بر شما جویندگان حقیقت باشه. خب آقای شاهد بیاین که باز هم روزانه برنامه این نوبت از هر گل برگره بکشاییم. بله چرا نی؟ خب شنامدهای ارجمند و بادیانت برنامه این نوبت از هر گل برگره با این مطالب آزین بستاهیم. بخش اول قسمت یازده هم داستان ستاره مطلب معلوماتی جواب نامهای شنانده ها و موسیقی موسیقی وقت هوا کم کم تاریک شد نسیم دروازه حوالی را باز کرد و داخل خانه شد. نان تیار بود و انتظار او را می کشیدند. او دست و رویش را شسته اعزای فامیل دور دسترخان با هم جمع شدند و از گوری کلانی که در آن برنج گرم و سبزی مرچ دار بود بنان خوردن شروع کردند. آنها در مورد چیزهایی که در طول روز رخ داده بود گپ می زدند و می خندیدند و مثل همیشه سلیمان بیشتر از همه می خندید. او واقعی را که در مکتب رخ داده بود بیاد آورد و گفت. امروز جواد خوب درست نخانده بود. استاد بسیار کار شد. او جواد گفت که پیش روی سنف بیشینه و دستایش در گوشش بگیره. بسیار خنده دار بود. همه ما بسیار خنده کردیم. پس از مدت خنده و شوخی تمام شد. سلیمان کتابچای مشقش را آورد تا کار خانگی خود را انجام بدهد. پدر نسیم رادیو را روشند کرد تا کمه موسیقی گوش کند. چند دقیقه بعد نسیم آمد و نزدیک پدرش نشست و گفت. پدر چی فکر می کنی؟ چرا ما مشکل داریم؟ آیا امه قسم که کاکایم میگه بخاطری از که کار بده کردیم؟ آیا خدا ما را جزا میده؟ امید میگه مادر کلانش گفته که مادر امید مصیبت در خانه اونا آورده. به امید دلیل خوارش نابینا تولد شده. ما چی کار خراب کردیم؟ آرزوی مایی از که فقط امیشه خنده کنیم و خوش باشیم ویچ تشویش نداشته باشیم. امتر آرزوی ماییسته که کاش که ستاره نابینا نمی بود و وہم مثل سلیمان مکتب می رفت. پدر قبل از این که جواب بدهد یک قرد چای خرد و مدت به آن سوه اتاق سیل کرد و گفت. نمی فهمم بچه ایم. چیزاییست که هیچ نمی فهمم و از خدا در بارش سوال می کنم. اما جوابش نمی فهمم. نوریا جواب داد. در داستان دیشهو ما فهمیدم که ایسا می خواست پیروایش یاد بگیرن که به خدا اعتماد کنن. مگرم وقت آدسای خراب در زندگی ما رخ می ده چطور می تانیم به خدا اعتماد کنیم؟ من به خدا اعتماد می کنم. مگرم نمی بینم که همه چیز بر ما به خوب می پیش بره. تو یک دفع یک آیه را خانده بودی که اگر ما ایمان داشته باشیم همه چیز به خیریت ما تبدیل خواد شد. آه! بله! ایتا یک آیت در کتاب مقدس هست. باش که او را پیدا کنم. پدر رفت و کتاب را از الماری گرفت. پس از مدت پالیدن گفت. آه! آه! اینجاست. میگه خدا همه چیز را برای خیریت کسانه ته او را دوست دارند و برای اهداف او خوانده شده اند. بکار خواهد گرفت. آه! بله! این امی خودش هست. خیلی چرا چیزهای خراب بر ما شما پیش می آیند؟ فکر می کنم خدا ما را فراموش کده. خودم هم نمی فهمم. مدت بسیار زیاد از که برای جواب گرفتن دعا می کنم. بارا و بارا از خدا خواستیم که جواب بتن. مگرم وقت چیز می خوایم خداوند همیشه خاموش است. سلیم اندک بچرد فرو رفت و بعد گفت. دو هفته پیش که داود و عکیم دیدم اونا قصه کردن داستان یک مرد نابینای دگر را که در کتاب مقدس است. اول وقت داستان را شونیدم فقط بایی فکر کردم که ایسا یک مرد نابینای دگر را شفا داده. بسیار قار بودم که او چرا ستاره را هم شفا نداد؟ روز دگر نمی خواستم به گپای داود عکیم گوش کنم. نوریا سر تکان داد و گفت. می فهمم. گای ما هم با شونیدن داستان موجزات ایسا بروی زمین امترکار می شم. از ای که ما بارا و بارا از او خواستیم و او ستاره را شفا نداده بسیار خفه می شم. نسیم اضافه کرد. اتا دگه ایماندارا هم کتر ما دعا کردن و دعا بر شفای ستاره تنها ما را نماندن. آیا خدا نمی بینه اگه او را شفا بته در بین دوستا و همسایا چی شادت بزرگی بر او خواست بود؟ و ما می تانیم با اونا نشان بتیم که ما چی خدای بزرگ و عظیم داریم؟ نوریا ناومید شده بود. او گفت. ما همیشه خودما با امی فکر کردیم. اگه خدا او را شفا می داد تمام فامیل و دوستای ما می دیدن که خدا چقدر بزرگ است. می دیدن که خدا یک دوست واقعی است و واقعا به فکر ماست و ما را دوست داره. یه چیز است که ما می خواستیم و برش دعا کردیم. سلیم گفت. همروز وقت به فابریکه می رفتم. دنی باره فکر می کردم. به یه فکر کردم که چطور ایزاد در کشتی استاده شد و توفان آرام ساخت. شروع به دعا کردم. خدایا چرا استاده نمی شی و ستاره را شفا نمی تی؟ چرا وقت ایقدر دعا می کنیم تو خاموش استی؟ چرا گوش نمی کنی که فامیل ما را به خاطر داشتن و یک طفل نابینا ریش خند و مسقرا کرده و می گن به خاطر پیروی از تو جزا می بینیم؟ من نمی فهمم و ای بسیار برما سخت است. خداوند بما کمک کن. بعد ازی که دیوی باره به خدا صحبت کدم و گب زدم ای داستان به یادم آمد. خدا خواست که او را به یاد بیارم. فکر می کنم خدا می خواهی که چیزی از او یاد بگیریم. چیزی که شاید اولین دفعه بخاطر که بسیار خفه بودم یاد نگرفتم. سلیم کتاب را ورق زد تا داستان را پیدا کند. آه آه اینجاست. سلیمان کار خانگی تا بان و بیا. نسیم می خواهی داستان بخوانی؟ نسیم گفت. بله پدر جان. نسیم کتاب را گرفت و شروع به خواندن کرد. وقتی ایسا از محل می گذشت کور مادرزاد را دید. شاگردان از او پرسیدند. استاد این شخص چرا نابینا به دنیا آمده است؟ آیا در حسر گناهان خود و بوده است؟ یا در نتیجه گناهان پدر و مادرش؟ ایسا جواب داد. هیچ کدام. علت آن است که خدا می خواهد قدرت شفا بخش خود را اکنون از طریقه او نشان دهد. تا فرصت باقی است من باید وظیفه را که فرستنده من به هده من گذاشته است انجام دهد. زیرا وقت کم تا شب باقی مانده و در آن نمی توان کار انجام داد. من تا وقت در این جهان استم به آن نور می بخشم. آنگاه آب دهان بر زمین انداخت و با آن گل درست کرد و به چشمان کر مالید و به او فرمود. به حوز سیلوها برو و چشمانت را بشوید. آنکور نیز رفت و چشمان خود را در آن حوز شاست و بینا بازگشت. امسایه ها و کسانه که او را به عنوان فقیر نابینا می شناختند از یک دیگر پرسیدند. آیا این همان گدای کور است؟ بعض گفتن همان است و بعض دیگر گفتند نه غیر ممکن است که او باشد اما شباحت زیاده به او دارد. مرد فقیر گفت من همانم. از او پرسیدند پس چه شد که بینا شدی؟ گفت شخص که مردم او رائیس ها می خوانند گل درست کرد به چشمانم مالید و گفت که به حوز سیلوها بروم و گل را از چشمانم بشویم. من نیز رفتم و شستم و بینا شدم. مرای اصول مرد فقیر گفت من همان گفت که مردم او رائیس ها می خوانند گل درست کرد به چشمانم مالید و گل را از چشمانم بشویم. مرد فقیر گفت من همان گل درست کرد به چشمانم مالید و گل را از چشمانم بشویم. مرد فقیر گفت من همان گل درست کرد به چشمانم مالید و گل را از چشمانم بشویم. مرد فقیر گفت من همان گل درست کرد به چشمانم مالید و گل را از چشمانم بشویم. مرد فقیر گفت من همان گل درست کرد به چشمانم مالید و گل را از چشمانم بشویم. مرد فقیر گفت من همان گل درست کرد به چشمانم مالید و گل را از چشمانم بشویم. آلیلویه آلیلویه آلیلویه آلیلویه آلیلویه آلیلویه آلیلویه آلیلویه آلیلویه آلیلویه آلیلویه آلیلویه آلیلویه آلیلویه آلیلویه آلیلویه آلیلویه آلیلویه آلیلویه آلیلویه آلیلویه آلیلویه آلیلویه آلیلویه آلیلویه آلیلویه آلیلویه آلیلویه آلیلویه آلیلویه آلیلویه آلیلویه