۳۰ دقیقه
۱۰ اوت ۲۰۱۷
با ما همراه شوید در سفری تاثیرگذار از بقا و امید، جایی که ما سرگذشت حمید و خواهر کوچکش را در مسیر دشوار سهروزه تا رسیدن به شهر دنبال میکنیم. در طول راه، گرسنگی آنان، مهربانی گذرای یک دریور، و نیروی خاموشی را میبینیم که با وجود خستگی آنها را به پیش میبرد. در میان کوچهها و بازارهای شلوغ، چراغهای رنگارنگ و مناظر ناآشنا با تلاش آنان برای پیدا کردن غذا، سرپناه و امنیت در تضاد قرار میگیرد. با فرارسیدن شب، ما شاهد ترس حمید، تعهدش برای مراقبت از خواهرش، و پرسشهای عمیقی هستیم که به آسمان شب میکند—درباره سرنوشت، ایمان، و اینکه آیا کسی از آن بالا به آنها نگاه میکند یا نه.
رونویسی توسط هوش مصنوعی
PYM JBZ شنندههای گرامی و بهشبههای برنامه از هر گل برگه آرزو میبریم سلامهای باسفای ما را علیک فرمائید آرزو منده ایم تمانیات نیک ما را بپذیریم اینک روزنه برنامه اینوبد خوده بارزویی که با خانواده ایتان خوش و آسو در خاطر باشین مکشاییم و در حاله که حضور هر یکی تانه به برنامه حاضر خیر مقدم میگیم فراوردههای برنامه از هر گل برگه را به معرفی مینشینیم بله برنامه اینوبده با این مطالب آزین بسته ایم قسمت پنجم داستان ستاره مطلب معلومتی شعر مصاحبه و موسیقی این سفر سه روز طول کشید در نیمه راه دریوار حمید و خوهرش را که در پشت موتر خوابیده بودند دید حمید داستانی را که گویاب دیدن دختر کاکای مادرش به شهر میرود به او قصه کرد دریوار گپهای حمید را باور کرد و به او اجازه دادن که در موتر بماند حتی کمه از غذای خود را که پس مانده بود به او داد ولی این نان برای حمید و خوهرش کافی نبود شکم حمید از گرسنگی به درد آمده بود و مشگان هم برای غذای بیشتر گیریمی کرد حمید نمی دانست چطر خوهرش را که پشت غذا و مادرش گیریمی کرد آرام سازد خوشبختانه از تکانهای موتر لاری باز هم او زود به خواب رفت آنها بعد از چند روز سفر بالاری و قبول زحمات زیاد به شهر رسیدند در شهر حمید بادر ور خداحافظی کرد و از میان بازار تیر شد او از دیدن آن همه آدمها تعجب کرد و آن همه دکانهای مختلف با چراغهای روشن و درخشان و آن همه چیزهای رنگه برای فروش از پهلوی دکان تک فروشی تیر شد که تکهها در آن آویزان بودند زنها را دید که شالهای گلدوزی شده بر سر داشتند و اتکهها را تا و بالا میکردند و با دکاندارها چانمی زدند تا تکه را ارزان بگیرند دیگهای بخار و سطلهای پلاستیکی را دید که تا چط مغازهها چیده شده بودند و منتظر خریدار بودند از کنار دکانهای زیبا گذشت و وارد سرک کوچکتری شد بعد شام بای برنج و دال را در کوچه پخش میکرد از زمان که همید غذای خوب خورده بود مدت زیاده میگذشت یکی از آخرین سکههای را که مادرش به او داده و باقی مانده بود بیرون کشید و یک کاسد دال خرید دال خوشبو بود مشگان لقمههای دال را که همید بدهانش میگذاشت میخورد و اردوی آنها زود کاسرا پاک کردند شب نزدیک میشد و همید میدانست که باید پشت جای برای خواب کردن بگردد او پارک را پیدا کرد و در آخر پارک در زیر بتای کوچک خواهرش و خود را در پتویش پت کرد امشب این بهترین کاری بود که میشد کرد اما فردا باید جستجو میکرد تا دختر کاکای مادرش را پیدا کند مشگان مثل هر شب پشت مادرش گریه میکرد اما هر شب که میگذاشت گریهش کم تر میشد همید کوشش میکرد شیرهای کوچکی را که مادرش در وقت خواب دادن برای مشگان میخواند بخواند اما گلویش را میگرفت آواز خواندن کار سخت بود همید بسیار زیاد پشت مادرش دق شده بود وقت که باد وزید او بیش از پشت خنگ خورد و خود را بیشتر به مشگان چسبانید او اینجا در این شهر کلان بسیار تنها بود و نمی دانست چی کند قول داده بود که از مشگان مراقبت کند و حد اکثر کوشش میکرد اما در اولین شب در این شهر بزرگ او بسیار ترسیده بود او به گپهای پدر کلانش فکر کرد که گفته بود خواست خدا بوده که مشگان را به پیرمرد بدهند گپهای مردم به یادش آمد که وقت پدر و برادرش مردند آنها میگفتند که خواست خدا بوده حالا او تنها در تاریکی در این شهر مسافر بود و نمی دانست که آیا خدا اصلا او و خواهر کوچکش را که در زیر بطه کوچک خوابی را بودند میبیند یا نه آیا این خواست خدا بود که حمید این همه زحمت را ببیند؟ آیا خدا واقعا به زندگی او و خواهرش اهمیت میدهد؟ حمید به آسمان چشم دخت و باز ستاره ساب را دید که برویش میدرخشد همان تور که به ستاره نگاه میکرد آرزو کرد که ای کاش میتوانست با خدا حرف بزند و از او سوال کند اما خدا هیچ چیز بجز زحمت به زندگی حمید نیاورده بود حمید به ستاره خیره شد و بعد به سرعت پرسید خدایا اگه اونجا استی مرمی بینی؟ چند لحظه سبر کرد اما جواب نبود پس چشمانش را بزد و خود را بیشتر به مشگان چسبونید موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی خداحافظ دوستهای میروان