فصل سوم داستان ستاره.

  ۳۰ دقیقه

  ۲۷ ژوئیه ۲۰۱۷

دانلود

متن برنامه / متن سرود

 رونویسی توسط هوش مصنوعی

PYM JBZ شنمده های پاکتینت خدا بار دیگه و با برنامه دیگه با سلام گرم در حال از احترام تقدیم میکنیم. امیدواریم تمنیات نیک دستاندارکارای برنامه از هر گل برگره پذیراشوین. ما را تمنا بر ای از که سلام های مهرفدهای ما که انکاس از محبت خالصانی ماست گرمایی باشه بر قلب های خسته از جنگ شما. امیدواریم لحظات را که با برنامه تان هستین با خوشی و مسهرت تمام آمخته باشه. خب آقای شاهد بیاین پای معرفی برنامه ای نوبته از هر گل برگه بشینیم تا لحظه های شاد آفرین برای شنانده های ما باشه. خب شنانده های گرامی برنامه ای نوبته از هر گل برگه را با ای مطالب زیند بخشیدیم. مطالب جالب و شنیدنی و موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی سرانجام پیرمرد از جا بلند شد. پدر کلان همراه او تا دم دروازه رفت. حمید شنید که پیرمرد گافت ما تا سه روز دگم نیایم و او را میبرم. پدر کلان سفر خوب را برایش آرزو کرد و به حمید گافت او بچه چی را سیل می کنی؟ برو و چیز برای خوردن بیار. حمید با عجل رفت که غذا را بیاورد. نگاه مادرش در آشپس خانه نگران بود. او به حمید گافت. چی گفت هست؟ چی خواد شد؟ نمی فهمم مادر جان اما فکر می کنم که او پیرمرد مشگان کته خود می بره. مادر در حال که عشق چشمانش را پاک می کرد رویش را به سمت عجاق برگردانید و به آرامی شروع به کشیدن برنج و دال کرد و به حمید گافت زود شو بچیم اینان برشان ببرد. حمید دسترخوان را هموار کرد و غذا را آورد. او آرام در دهن دروازه نشست و غذایش را خورد و اصلن به پدر کلانش سیل هم نمی کرد. مادر مشگان را در آشپس خانه نزد خود نگه داشت تا غذا بخورد. بعد از تمام شدن غذا حمید دسترخوان را پاک کرد و به آشپس خانه بارد. وقتی با چای وارد شد پدر کلان گافت او بچه برو مادرت صدا کن. مادر که چشمش را به پایین دوخت بود داخل شد. پدر کلان به سخن گفتن شروع کرد. کدام راه دگی پیدا نکدم. می فهمم که ای دختر هیچ وقت آروسی نخواد کرد و هیچ کار هم از دستش نخواد آمد. ای پیرمرد گفت که او را کتر خود می بره. زنش اولاد نداره و ای دختر به درد از اونا می خوره. اونا سه روز بعد می آیند. تا وقت او را بره رفتن تیار کو. ای برکت است که از دست از او آرام شویم. اونا برش نانا می تن و او را بسیار خوب نگام می کنن. مادر حمید به سرعت سرش را پایین آورد. زیرا اعتراض فایده نداشت. او حق نداشت چیزه بگوید. به حمید نگاه کرد و بعد دور خورده بیرون رفت. حمید بلند شد و پشت او به آشپس خانه رفت. آنها آنجا می توانستند به تنهایی صحبت کنند. در آشپس خانه مادر مشگان را در آغش گرفته و با صدای غمگین برایش لالایی می خوند. حمید با گلاس چایش نزدیک نشست و منتظر شد. وقت مشگان در گوشه خابید مادر پیش حمید آمد و گفت. حمید جان تو باید مشگان را از اینجا ببری. باید از او خوب نگاه داری کنی. قول بته بچه ام که این کار را می کنی. حمید در جواب مادرش گفت. مگر مادر من چی باید کنم. کجا بروم. اگر پدر کلان من را ببینه لط می کنه. تو می تانی کار کنی حمید جان. باید امشاو وقت همگی خوش شدن از اینجا باید بیهی. امشاو تا جایی که می تانی از اینجا دور برو. و بعد از او کدام جای پت شو. وقت که صبح شد پا امید خدا در یک لاری سوار شو شار برو. اگر کسی از تو پرسان کرد بگو خانه دختر کاکای مادرم میرم. حمید به مادرش دید. می دانست که مشگان را بسیار دوست دارد. مادر می خواست که مشگان در آغوش خانواده خودش بزرگ شود. و نمی خواست که یک مرد بیگانه پیر او را با خود ببرد. حمید جواب داد. خو مادر جان میرم. مگرم کجا باید بروم؟ برو شار برو. اونجا جای کلان است. کسی اونجا پشت تو نمی آیا. در اونجا کس نمی فاما که تو کته خوارکت تناستی. پشت دختر کاکایم پلوشه بگرد. نام شوارش مامود است. پلوشه بیس سال پیش کته مامود که از شار بود. آروسی کده و ده را ایلا کده و شار رفته. اونا در نزدیک بازار کونه زندگی می کنن. می تانی پیدایشان کنی. اونا ترا کمک خواد کدن بچه ایم. این کارا می کنم مادر جان قول است. بیا حمید جان این را بگی. این یک کم پیسه است که ما جمع کردیم. کم است مگرم به دردت خواد خورد. کلشه یک دفعی مصرف نکنی خوبه چیم؟ بله مادر جان به چشم امتور می کنم. مادر پیسه را در تکه پیچید و به زیر پیراهن حمید دخت که گم نشود. وقت همه خوابیدند مادر حمید او را تکان داده گفت. بیدار شو وقتش است که بری بچیم. مشگان را به پشت حمید بست و با چشمان گریان هر دوی آنها را بوسید و گریکنان گفت. تیز برو بچی. بخیر برین فکر تسن خوارکت بگیری خدا پشت پناهیتان باشه. حمید صبح وقت از خانه بیرون شد و کوشش می کرد راه را ببیند. از یک طرف تاریکی بود و از طرف دیگر چشمانش عشق پر بودند. مشگان یک دو بار گریه کرد اما زود آرام شد. پس از یک ساعت ستاره ها از زیر عبرها بیرون آمدند. حمید به آسمان دید و چشمش به ستاره ساب هفتاد که از همه ستاره ها کرده پر نور تر بود و بالای سرش می درخشید. نور ستاره با او آرامش می داد و او می توانست به راهش ادامه بدهد. طفل روی شانه های او سنگین تر و سنگین تر می شد. سوال های زیاد در فکرش خطور می کرد. او در شهر چی کند؟ چطور باید از خودش و مشگان مراقبت کند؟ به مادرش قول داده بود و باید حد اکثر کوشش می کرد. اما امشب در تاریکی حمید بسیار احساس تنهایی می کرد. چشمانش را بسته کرد و کوشش کرد چهره پدرش را به خاطر بیاورد. اما دیگر چهره او بیادش نمی آمد. پیش خودش فکر کرد. ای کاش پدر می داشتم. ای چیزا واقع نمی شد. فقط اگر. وقت که از آسمان بر آمدن آفتاب سارخ رنگ نزدیک گردید، حمید در مزرعه پنهان شد. مشگان را از پشتش باز کرد و به او گفت که آرام بدون این که حرکت کند بنشید. پاهایش درد می کردند و خوابش گرفته بود. اما مقاومت کرد و بیدار ماند تا مراقب تفل باشد. بزودی لاری ها می آمدند و اگر چانس می آورد می توانست سواره یکی از آنها بشود. حالا فرصتی بود که کم دم بگیرد. اما قلبش آرام نبود. پشت مادرش دق شده بود و نمی دانست که آیا هرگز او را باز خواهد دید یا نه. نمی دانست وقت که پدر کلان بفهمد سر مادرش چی خواهد آمد. آیا او را لطکوب می کردند؟ او برای خانواده موجب شرم شده بود. به زنو من در آیم به درگاهت خدایا. من انسان گناهکارم و تو خود دوست الان. به زنو من در آیم به درگاهت خدایا. من انسان گناهکارم و تو خود دوست الان. تو بخشیدی مرا با خون ایسا نشان دادی ندارد. به زنو من در آیم به درگاهت خدایا. من انسان گناهکارم و تو خود دوست الان. به زنو من در آیم به درگاهت خدایا. شفاده بکرمارا شفاده روحمارا به زنو من در آیم به درگاهت خدایا. من انسان گناهکارم و تو خود دوست الان. به زنو من در آیم به درگاهت خدایا. من انسان گناهکارم و تو خود دوست الان. تو بخشیدی مرا با خون ایسا نشان دادی ندارد. من انسان گناهکارم و تو خود دوست الان. به زنو من در آیم به درگاهت خدایا. شفاده بکرمارا شفاده قلبمارا شفاده بکرمارا شفاده روحمارا شفاده دردمارا شفاده قلبمارا شفاده بکرمارا شفاده روحمارا شفاده دردمارا شفاده قلبمارا شفاده بکرمارا شفاده روحمارا شفاده دردمارا شفاده بکرمارا شفاده بکرمارا شفاده بکرمارا شفاده دردمارا شفاده بکرمارا شفاده به قلبمارا شفاده بکرمارا شفاده بکرمارا حالا بیاین مطالب جالب و شنویدنی را که پرودوسر برنامه تیعیه کده برای شنامده ای ما به خانش بگیریم بسیار خوب چرا نی؟ بفرمایین خیلی ما به اجازتان مطلب اوله برای شنامده ای ما میخانم بفرمایی و این مطلب دراسترین موی سر دنیا نام داره مرور جان یک زاهید اندی که نامش سیرو ادبیرای بود دراسترین موی جهان دارا بود بعد از مرگش وقتی مویشه قیچی کدن و او را اندازه کدن موی سر او هفت متر و نودسه سانتیمتر بود اوه اوه اوه چقدر دراز چی موی دراز داشته پیش خود تا سور کنین وقتی که شما اتور ایک موی دراز داشته باشین چکسم امروز او خواب میکنین یا چکسم او را میشوین چکسم از او وارسی میکنین واقعا بسیار جای تاجب است و جالب است بله جاست میکنین آقای شاید من یک متلب دگیر برتان میخانم که او هم بسیار جالب است و دراسترین بروت نام داره اوه بسیار خوب میگه یک مرد هندی در سال 1962 میلادی بعد از سیزده سال احتمام و پرورش درازی بروتاش به 2 متر و 59 سانتیمتر میرسید که در دنیا بیسابقه بود و در بسیاری از شارعا به افتخار درازی بروتای او جشن میگرفتن جالب است نه بله واقعا شما ایره خاندین یک موضوع دیگه یادم آمد در کشور ما یک کس بسیار بروت دراز داشت از خاطر بروتاش برای از او مای 500 افغانی برایش ماش میدادند این ماش صرف به خاطر بروتش بود واقعا جالب بله شما در مورد دراز ترین بروت گفتیدین و الان ما میخوایم برای شنواندهای عزیز ما مطلب را در مورد دراز ترین ریش تقدیم کنم بفرماییم مرد که باشنده کشور ناروی بود و بین سالهای 1836 و 1927 زندگی میکد دراز ترین ریش جهان دارا بود بعد از او که چشم از جهان بست ریش او را اندازه کردن درازی ریش او با 5 متر و 33 سانتیمتر میرسید چقدر دراز بود ریشش بسیار جالب است چشم از ای وارسی میکد چشم جالبی که چشم روی خود را میشوشد و چشم رشانه میکد وقتا که جای میرد بره مورد که ما حتما سرشانه خود مندفد یا در چیز بستش میکد بله خب اجازتان آقا شاید من هم یک مطلب دیگر را برتان میخانم درازی زبان نام داره او امومن انسان ها زبان خود بیش از 3 انچ زیادتر بیرون کردن نمیتونند مگرم هریده هست که از کشور هندوستان بود میتوند که زبان خود پیشانی خود را بلیتد تصور کنند که چی زبان در راز داشت میکنم که هیچ ضرورت نداشت که روی خود را بشه زبان را واقعا جالب است امومن انسان در مورد درسترین ناخونا مطلب را به خانش میگم بفرمایید بسیار خوب میگن درسترین ناخونا در جهان یک مرد هندی متوجه است که بازم همه چیز به هندی ها تعلق داره درسترین ناخونا در جهان یک مرد هندی دارا میباشه نام این مرد هندی شیردهار چلال میباشه بعد از اندازه گیری ناخونای دست چپش که در تاریخ 10 جولای 1998 صورت گرفت با داشتن درسترین ناخونا در جهان شناخته شد میفنین که اندازه ناخونو چند بود؟ امکان مطمئن هی فهم شما بگوین خیال گوش کنین که من براتون میگم درفرمایید اندازه ناخون شست او چلدو انج بود اندازه ناخون انگشت سباش که او را شادت هم میگن پنج و شش انج بود اندازه ناخون انگشت وسطی او پنج و هفت انج بود اندازه ناخون چارم او پنج و چار انج بود اندازه ناخون انگشت خرد یا انگشت پنجمش چلد و هفت انج بود واقعا جالب بود اینقدر ناخونای دراز چطور میتونست از او را سی کنن؟ بله و جالب تر ازی که او چطور دست خودم میشوشت اینقدر به این درازی واقعا جالب بود که آیا او کار میکده یا که قرار شده بود به خاطر که به اون درازی ناخونا بله واقعا که آدم به اوقدر ناخون دراز نمیتونه که کار کنه نمیتونه همام کنه هیچ کار از استادم نمیاد او فقط شاید است راحت میکده شنونده های عزیز برنامه این عوضه از هر گل برگره با آهنگ به پایان میرسانیم و همه شما دوستوارا به خداوند ما ایسای مسیم میسپاریم خداوند گهدارتان دوستای میربان موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موس electronics موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی دستان مهربان اگر شما میل دارید که از طریق تیلفون سوالات و پیشناده هایتان را امراه ما مترک کنید لطفاً به شماره تیلفون 001 541 550 721 31 زنگ بزنید ما به سوالات شما پاسخ هاییم گفت درخوابه دمه انشاق همداشتونه رفتان در شام گئی قربان با لیل سرم بودی وزاده رفته رفتان تراب برام بودی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی