Saaraa - Iran

  7 minutes 32 seconds

  26 August 2019

Download

Programme Script / Lyrics

 Transcribed by AI

اسم من ساراز. در یک خانواده مسلمان در ایران به دنیا آمدم. چون برادرم به مسیح ایمان آورده بود از طفولیت در پروگرام های محصوص اطفال که در کلیسا یهوداییلمیشول شرکت می کردم. وقتی که 8 ساله بودم به علت خرابی های منطقه ما به سبب جنگ های ایران و عراق با خانواده هم به مشت نقل مکان کردیم. در مشت برادرم به کلیسا می رفت. من نیز با او به کلیسا می رفتم. و به صورت منظم تعلیم مسیحی حاصل می کردم. این باعث شد که در بقیه ی عمرم از ایسای مسیحی پیروی کنم. حتی در کودکی علاقه من به مسیحیت همیشه مایه ی خشب معلمان مسلمان می گردید. در دوران مکتب ابتدایی روزی معلم دید که در برکس مکتب خود کتاب مقدس و یک کتاب بشارتی دارم. من رو لطکوب کرد. سپس مدیر مکتب مادرم رو احضار کرد و در این باره به او اختار داد. در مکتب نمی خواستم که در ساعات درسی تعلیمات دین سابقم شرکت کنم. به این دلیل از شبان کلیسایم نامه به معلم مکتب بردم که در آن توضیح داده شده بود که من مسیحی هستم و باید از ساعات درسی اسلامیات من رو معذور بدارن. اما این نامه باعث اصابانیت تمام استادانم شد و بعد از آن به بحانه های مختلف با من بدرفتاری می کردن. مثلا برای تحقیر ایمان مسیحیم من رو نجز خطاب می کردن و من رو از خوردن قضا با دیگر شایردان ممنوع کرده بودن. به علاوه به بحانه های مختلف لطکوب می شدم که علت اصلی آن ایمان مسیحیم بود. با وجود این مشکلات به پیروی از مسیح ادامه دادم. در سال 1987 تمید گرفتم و به این وسیل رابطه شخصیم رو با ایسای مسیح آشکارا ابراز کردم. یک سال بعد وضعم بسیار بقرنج تر شد به این ترتیب که یک هفته در اداره اطلاعات زندانی شدم. کارکنان این اداره من رو مورد بازجوی قرار دادن و می خواستن بدانن که چرا مسیحی شدم و چه کسی من رو به مسیحیت دعوت کرده است. به علاوه از من تقاضا می کردن که نام های احزای دیگر کلیس ها رو به آنها بگویم. در جریان تحقیق به ایمانم توحید می کردن و من رو چشم بسته در یک سلول انفرادی زندانی می کردن. چند روز بعد مادرم رو نیز قراز تحقیق احزار کردن. به لخره چون اثناد کافی در اختیار نداشتن من رو به زمانت مادرم رها کردن. اما اصر همون روز خانه ما رو تفتیش کردن. بعضی اکسا و اثناد و مدارک رو زب کرده با خود بردن. روز بعد به مادرم اختار دادن که من رو نگذارد که به کلیس ها برم و فردای آن به دروازه کلیس ها نیز قفل زدن. به تاقیب آن من رو از مکتب اخراج کردن و احزای دیگر کلیس ها نیز مورد آزار و شکنجه قرار گرفتن. در این زمان بود که کشیش ما رو به اتحام ارتداد که دین اجداد خود رو ترک کرده مسیحی شده از دستگیر شد و در ماه دسامبر سال 1990 به اعدام محکوم شده به دار آویخته شد. در سال 1992 شبان دیگری به تعلیم من پرداخت. در اواخر سال 92 معمولان دولت مجددن من رو دستگیر و زندانی کردن. آنان کشیش کردن که با تحقیر من نام دوستان مسیحیم رو از من بگیرن. بعد از آن به من فشار وارد کردن که اسامی اشخاصی رو که به آنها بشارت داده بودم به آنها بگویم و دوباره به دین اجدادم برگردم. معلوم بود که این بار قصد نداشتن که من رو آزاد کنن. به زودی اطلاع یافتم که برادرم رو نیز دستگیر کردن. هردوی ما در اتاقای انفرادی زندان نگهداری و شکنجه می شدیم. موقعی که قبول نکردم که در نماز جماعت پنجگانه شرکت کنم من رو در محضر زندانیان دیگر سری و پنج زربه شلاخ زدن. در آخر آن ما برادرم و من رو در دادگاه انقلاب محاکمه و به جرم ارتداد به اعدام محکوم کردن. دلیل حکم اعدام ما این نبود که ما کدام جنایتی مرتقب شده بودیم بلکه برای این بود که جراعت کرده بودیم که پیروع ایسای مسیح گردیم. در طول محاکمه ما رو تحت فشار شدید روانی قرار دادن اما به علت دعای ایمانداران برای ما و نیز یک تعداد اقدامات بینرمللی از زندان آزاد شدیم. به تغییب آن خانوادم تصمیم گرفت که به تهران نقل مکان کند اما قبل از آن همسایه های ما که متعصبین مذهبی بودن در نیمه شب خواستن به خانه ما آتش بزنند و بسوزانند اما به کمک خدا توانستیم که به سرعت آتش رو خاموش کنیم. زمانی که در مشهد زندگی می کردم با حمید که اون نیز در خانواده مسلمان به دنیا آمده بود ازدواج کردم. متاسفانه دولت او رو نیز بدون آزار نگذاشت. بعد از ازدواج پدر حمید او رو به علت این که چرا با یک دختر مسیح ازدواج کرده از تحدید کرد. در پی این تحدید دادگاه انقلاب ما رو احصار کرد. اما مادرم به عوض ما در دادگاه حاضر شد و دولت او رو به زبد کردن خانه اش تحدید کرد. در سال 1999 معموران دادگاه انقلاب با حکم دادگاه به خانه ما آمدن. تا خانه ما رو ارضیابی کرده بفروشن. اما من اعتراض کرده سراسدای زیادی رو انداختم. آنها مجبور به ترک خانه شدن. هنگام اصر وقتی که مادرم از کار به خانه آمد جریان رو به او گزارش دادم. او چنان ناراهش شد که همون شب شدیدن مریض شد و به علت حمله قلبی او رو شفاخانه انتقال دادیم. اما متاسفانه در همون شب در گذشت. بعد از به خاک سپاری مادرم معموران دولت و بسیجی ها به خانه ما حمله کردن. بعد از شکستن پنجره ها به خراب کردن بام خانه پرداختن. سپس من و خوهرم رو دستگیر و یک شب در بازداشگاه نگاه داشتن. قبل از آزاد کردن ما از ما تعهد گرفتن که جریان زندانی شدن و خرابی خانه خود رو به هیچ کس نگویم و همچنان بعد از این هر گز به خانه خود قدم نگذاریم. شوهرم و من ناچار به خانه خوهرم نقل مکان کردیم. در آن ایام معموران دولت شوهرم رو چند بار برای تحقیق بردن. از او در مورد اعضای کلیسای زیرزمینی سؤال می کردن. بعد از آن برو فشار وارد کردن که مرا طلاق دهد و به دین اجدادش برگردد. معموران از ما تغاظا می کردن که از کلیسا برایشان جاسوسی کنیم. در تایین جریان چندین بار شوهرم رو لطکوب کردن. بلاخره مجبور شدیم که به تهران نقل مکان کنیم. بعد از نقل مکان معموران دولت خوهرم رو دستگیر و مورد تحقیق قرار دادن که آدرست ما رو در تهران از او بگیرد. در ترکیه خانواده هم توانست که به تحسیس جلسات خانگی کمک کند. در نتیجه این گرد همایی های خانگی چندین ایرانی انسای مسیح رو به حسیت نجاتدهنده خود پذیرفتند. من خود رو در دست خداوندم انسای مسیح قرار دادم که از من به شکلی که او می خواهد برای وسط ملکوت خود بکار بگیرد. جلار برنامه انسای مسیح خداوند. آمین.