Matthew Chapter 8

  6 minutes 46 seconds

  26 August 2019

Programme Script / Lyrics

 Transcribed by AI

انجیل مطا، مطا فصل هشتم وقتی ایسا از کوه پایین آمد، جمعیت زیادی پشت سری او حرکت کرد. در این هنگام، یک نفر جزامی به او نزدیک شد و پیش او به خاک افتاده گفت، اگر بخواهی می توانی مرا پاک سازی. ایسا دست خود را دراز کرده او را لمس نمود و گفت، البته می خواهم پاک شو. و فوراً آن مرد از جزام خود شفای آفت، آنگاه ایسا به او فرمود، احتیاط کن که چیزی به کسی نگوی، بلکه برو و خودت را به کاهن نشان بدی و به خاطر شفای خود حدیعی را که موسا مقرر کرده استقدیم کن، تا آنها شفایت را تصدیق نمایند. در آن وقت که ایسا به کپرناهوم داخل می شد، یک صاحب منصب رومی پیش آمد و بازاری به او گفت، ایسا فرمود، اما آن صاحب منصب در جواب گفت، وقتی به یکی می گویم برو، می رود، و به دیگری می گویم بیا، می آید و وقتی به نوکر خود می گویم این کار را بکن، می کند. ایسا از سنیدن این سخنان تحجاب کرد و به مردم که به دنبال او آمده بودند، فرمود، در پاتشاهی آسمانی بر سر یک دسترخان خواهند نشست، اما کسانی که برای این پاتشاهی تولد یافتند ببیرون در ظلمت، جایی که گریه و فشار دندان است، افغانده خواهند شد. سپس ایسا به آن صاحب منصب گفت، برو، مطابق ایمانت به تو داده شود، در همون لحظه غلام او شفا یافت، وقتی ایسا به خانه پتروس رفت، خشوع پتروس را دید که در بستر خوابیده است و تب دارد. ایسا دست او را لمس کرد، تب او قطع شد و برخواسته به پذیرایی ایسا پرداخت. همین که غروب شد، بسیاری از دیوانگان را نزد او آوردند و او با گفتن یک کلمه ارواه ناپاک را بیرون می کرد و تمام بیماران را شفا می داد تا پیشبویی اشریای پیانبر تمام شود که گفته بود. او ضعفای ما را برداشت و مرضای ما را از ما دور ساخت. ایسا جمعیتی را که به دورش جمع شده بودند دید و به شاگردان خود عمر کرد که به طرف دیگر دریا بروند. یکی از ملایان یهود پیش آمده گفت ایستاد هر جا که بروی به دنبال تو می آیم. ایسا در جواب گفت روبهان برای خود لانه و پرندگان برای خود آشیانه دارند اما پسر انسان جایی ندارد که دران بیار آمد. یکی دیگر از پیروان او به او گفت ای آقا اجازه بده اول بروم و پدرم را به خاک بسپرم. ایسا جواب داد بدنبال من بیا و بگذار مردگان مردگان خود را دفن کنند. ایسا سوار کشتی شد و شاگردانش هم با او حرکت کردند. ناگهان توفان در دریا برخواست به طوری که امواج کشتی را پر بی ساخت. ولی ایسا در خواب. پس شاگردان آمده او را بیدار کردند و با فریاد گفتند. ای خداون ما را نجات بده ما هلاک می شویم. ایسا گفت ای کم ایمانان چرا اینقدر می ترسید؟ و سپس برخواسته با تندی به باد و دریا فرمان دارد و دریا کاملا آرام شد. شاگردان از آن چی واقعی شد هیران شده گفتند. این چگونه شخص است که باد و دریا هم از او اطاحت میکنند؟ هنگامه که ایسا به آن طرف دریا بسر زمین جدریان رسید دو دیوانه از میان قبرها بیرون آمده با او روبرو شدند. آنها آنقدر خطرناک بودند که هیچ کس جرعت نداشت از آن جا عبور کند. آن دو نفر با فریاد گفتند. قدر دورتر از آن محل یک گله بزرگ خوب مشغوله چریدن بود و ارواه ناپا از ایسا خواهش کرده گفتند. ایسا فرمود بروید. پس آنها بیرون آمده بداخل خوکها رفتند. تمام آنگله از بالای تپه به دریا حجوم بودند و در آب حلاق شدند. خوکبانان پا بفرار گذاشته به شهر رفتند و تمام داستان و ماجرای دیوانگان را برای مردم نقل کردند. در نتیجه تمام مردم شهر برای دیدن ایسا بیرون آمدند و وقتی او را دیدند از او تقاضا کردند که آن ناهیر را ترک نماید.