9 minutes 4 seconds
26 August 2019
مطا فصل بیست و یکم وقتی ایسا و شاگردان به نزدیکیهای ارشلیم و به دهکده بیتفاجی واقعی در کوه زیتون رسیدند، ایسا دو نفر از شاگردان خود را فرست داد و به آنها گفت، به دهکده مقابل بروید، نزدیک دروازه آن علاغه را با کراش بسته خواهید یافت، آنها را باس کنید و پیش من بیاورید. اگر کسی به شما حرف زد بگوید که خداوند به آنها احتیاج دارد و او به شما اجازه خواهد داد که آنها را فوراً بیاورید. و به این وسیله پیشگویی پیغمبر تمام شد که میفرماید، به دختر سهیون بگوید اینک پادشای تو هست که بر علاغه نشسته و بر کراچارپای سوار هست و با شکستگی نزد تو میآید. آن دو شاگرد رفتند و آن چی به آنها گفت شده بود انجام دادند و آن علاغه و کراش را آوردند و آنگاه لباسهای خود را بر پشت آنها انداختند و ایسا سوار شد. جمعیت زیادی جاده را با لباسهای خود فرش کردند و بعضی شاخههای درختان را میبوریدند و در راه میگسترانیدند. آنگاه جمعیت که پیشگویی میرفتند و آنها که از اقاب میآمدند فریاد میزدند و میگفتند اینکه ایسا داخل اورشلیم شد تمام مردم شرق و هیجان آمدند و ایدهی میپرسیدند. جمعیت جواب میدادند. این ایسا پیانبر است که از ناصر جلیل آمده است. آنگاه ایسا بداخل خانه خدا رفت و همه ای کسانی را که در خانه خدا بخرید و فروش مشغول بودند بیرون را. او میزهای سرافان و جایگاههای کموتر فروشان را چفه کرد و به آنان گفت. نوشته شده است خانه من جای عبادت خونده خواهد شد. اما شما آن را لانه دزدان ساخته اید. نابینایان و شلان در خانه خدا به نزد او آمدند و او آنها را شفا داد. سران کاهنان و بنایان یهود وقتی معجزات بزرگ ایسا را دیدند و شریدند. خشمگین شدند که کودکان در خانه خدا فریاد میزدند. آنها از ایسا پرسیدند. آیا میشنوید اینها چی میکنند؟ ایسا جواب داد. بله میشنویم. مگر نخونده اید که کودکان و شیرخارگان را میاموزید تا زبان آنها به هم دستاناتو بپردازد؟ آنگاه آنان را ترک کرد و از شهر خارج شد و به بیت اینیا رفت و شب را در آنجا گذرانید. صبح روز برد وقت ایسا به شهر برگشت گرست نشد و در کنار جاده درخت انجیری دیده به طرف آن رفت. اما جوز برگ چیزی دران نیافت. پس آن درخت را خطاب کرده فرمود. تو دیگر هرگز سمر نخوهی آورد. و آن درخت در همون لحظه خشک شد. شاگردان از دیدن آن تحجب کرده پرسیدند. چرا این درخت به این زودی خشک شد؟ ایسا در جواب به آنان گفت. بیاقیم بدانید که اگر ایمان داشته باشید و شک نکنید. نه تنها قادر خواهید بود آنچرا که نسبت به این درخت انجام شد انجام دهید. بلکه اگر به این کوه بگوید که از جای خود کنده و به دریا پرتاب شود. چونین خواهد شد. و هرچی با ایمان در دعا طلب کنید خواهید یافت. ایسا داخل خانه خدا شد و به تعلیم مردم پرداخت. سران کاهنان و کلانها نزد او آمده پرسیدند. با چی اجازه دست به چونین کارهای میزنی؟ و کی این اختیار را به تو داده است؟ ایسا در جواب به آنها گفت. من نیز از شما سواله میکنم. اگر به آن جواب بدهید من هم به شما خواهم گفت که با چی اجازه این کارها را میکنم؟ آیا تعمید یهیه از جانب خدا بود و یا از جانب انسان؟ بر سر این موضوع در میان آنها بحث درگرفت. میگفتند. اگر بگویم از جانب خداست او خواهد گفت که چرا با او ایمان نیاوردید؟ و اگر بگویم از جانب انسانست از مردم میترسیم. زیرا همه یهیه را یک پیامبر میدانند. از این را در جواب ایسا گفتند. ما نمیدانیم. ایسا فرمود. پس من هم به شما نخواهم گفت که با چی اجازه این کارها را میکنم؟ عقیده شما در این خصوص چیست؟ شخص دو پسر داشت. او نزد پسر بزرگ خود رفت و به او گفت پسرم امروز به تاکستان برو و درانجا کار کن. آن پسر جواب داد. من نمیروم. اما بعد پشیمان شد و رفت. آنگاه پدر نزد دومی آمد و همین را به او گفت. او جواب داد. بچشم صاحب. اما هرگز نرفت. کدام یک از این دو نفر متابق خواهش پدر رفتار کرد؟ گفتند. اولی پس ایسا جواب داد. بدانید که جزیگیران و فاهشهها قبل از شما به داخل بادشاهی خدا خواهند شد. زیرا یحیا آمد و راه صحی زندگی را به شما نشان داد. و شما سخنان او را باور نکردید. ولی جزیگیران و فاهشهها باور کردند. و شما حتی بعد از دیدن آن هم توبه نکردید. و به او ایمان نیاوردید. به مسئل دیگر گوش دهید. مالکی بود که تاکستانه ساخت و دور آن دیواره کشید. و در آن هوسچکند و یک برژ دیدبانی هم برای آن ساخت. آنگاه آن را به دیقانان سپارد و خواد به مسافرت رفت. هنگامه که موسم چیدن انگور رسید، خادمان خود را نزد باغبانان فرستاد تا انگور را تحویل بگیرند. اما باغبانان خادمان او را گرفته یکی را لطکوب کردند و دیگری را کشتند و سومی را سنگسار کردند. صاحب باغ بار دیگر عده بیشتری از خادمان خود را فرستاد. با آنان نیز به همانتا رفتار کردند. آخر پسر خود را پیش باغبانان فرستاده گفت، آنان احترام پسرم را نگاه خواهند داشت. اما وقت باغبانان پسر را دیدند به یک دیگر گفتند، این وارث است، بیاید او را بکشیم و میراسش از ما شود. پس او را گرفته و از تاکستان بیرون انداخته به قتل رسونیدند. هنگام که صاحب تاکستان بیاید، با باغبانان چه خواهد کرد؟ آنها جواب دادند، آن مردان شریع را به عقوبت شدید خواهد رسونید و تاکستان را به دست باغبانان دیگری میسپارد، تا هر وقت موسم میوه برسد، حصه او را بدهند. آنگاه ایسا با آلان فرمود. آیا تا اکنون در کلام خدا نخانده اید؟ آن سنگ که میماران رد کردند به صورت سنگ اصلی به نا در آمده است. این کار خداوند است و به نظر ما عجیب میباشد. بنابراین به شما میگویم که پاتشاهی خدا از شما گرفته و به امت ایداده خواهد شد که سمرات شایسته به وا را ورد. اگر کسی به روی این سنگ بیافتد، پارچه پارچه خواهد شد و هرگاه آن سنگ به روی کسی بیافتد، او را غبار خواهد ساخت. وقت سران کاهنان و پیروان فرقه فریسی، مسلهای او را شنیدند، فهمیدند که ایسا به آنها اشاره میکند. آنها خواستند او را دستگیر کنند، اما از مردم که ایسا را پیامبر میدانستند، میترسیدند.