6 minutes 36 seconds
26 August 2019
مرقص فصل هشتم در آن روزها بار دیگر جمعیت زیاد دور ایسا جمع شد و چون غذای نداشتند ایسا شاگردان را خواست و به ایشان فرمود دل من به حال این جمعیت میسوزد. سه روز است که آنها با من هستند و چیزی برای خوردن ندارند. اگر آنها را گرسنه به منزل بفرستیم در بین راه از حال خواهند رفت چون بعضی از آنها از راه دور آمدند. شاگردان در جواب گفتند چگونه میتوان در این بیابان برای آنها غذا تهیه کرد؟ ایسا پرسید چند نان دارید؟ آنها جواب دادند هفت نان؟ پس به مردم عمر کرد روی زمین بینشینند. آنگاه هفت نان را گرفت و بعد از شکرگزاری به درگاه خدا نانها را پاره کرد و به شاگردان داد تا بین مردم تقسیم کنند. شاگردان نانها را بین مردم تقسیم کردند. امچونین چند ماهی کوچک داشتند. ایسا خدا را برای آنها شکر کرد و عمر کرد آنها را بین مردم تقسیم نمایند. همه خوردند و سیر شدند و هفت سبت پر از نانهای باقی مانده جمع کردند. آنها در ودود چار هزار نفر بودند. ایسا ایشان را رخصت کرد. پس از آن فوراً با شاگردان خود در کشتی نشست و به منطقه دلمانوته رفت. پیروان فرقی فریسی پیش ایسا آمده و با او ببعث پرداختند و از روی امتحان از او موجزه آسمانی خواستند. ایسا از دل آهه کشید و فرمود چرا مردمان این زمانه بدنبال موجزه هستند؟ به یقین بدانید هیچ موجزه به آنان دادن نخواهد شد. پس از آن ایسا آنان را ترک کرد و دوباره در کشتی نشست و به طرف دیگر دریا رفت. شاگردان فراموش کرده بودند که با خود نان ببرند و در کشتی بیش از یک نان نداشتند. ایسا به ایشان فرمود شاگردان در بین خود بحث کرده گفتند. چون ما نان نه آورده ایم و این را میگوید. ایسا میدانست آنها به هم چی میگوید. پس به ایشان فرمود. چرا در باره نداشتن نان با هم بحث میکنید؟ مگر هنوز درک نمی کنید و نمی فهمید؟ آیا دل و ذهن شما هنوز در کشتی بیش از یک نان نداشتند؟ آیا دل و ذهن شما هنوز کور است؟ شما که هم چشم دارید و هم گوش آیا نمی بینید و نمی شنوید؟ آیا فراموش کرده اید که چگونه آن پنج نان را بین پنج هزار مرد تقسیم کردم؟ آن موقع چند ثبت از نانهای باقی مانده جمع کردید؟ گفتند. دوازده ثبت. ایسا پرسید. وقت نان را بین چهار هزار نفر تقسیم کردم. چند ثبت پر از نانهای باقی مانده جمع کردید؟ گفتند. هفت ثبت. پس ایسا به ایشان فرمود. آیا باز هم نمی فهمید؟ ایسا و شاگردان به بیت سیده رسیدن. در آنجا نابینای را پیش ایسا آوردن و از او خواهش کردن که دست خود را روی آنکور بگذارد. او دست نابینا را گرفت و او را از دهکده بیرون برد. بعد به چشمهایش آب دهان مالید و دستهای خود را روی او گذاشت و پرسید. آیا چیزی میبینید؟ او به بالا دید و گفت. آها، مردم را مثل درختهای میبینم که عرقت میکنند. ایسا دوباره دستهای خود را روی چشمهای او گذاشت. آن مرد بادقت دید و شفای افت و دیگر همه چیز را به خوبی میدید. ایسا او را به منزل فرستاد و به او فرمود که به آن ده بر نگردد. ایسا و شاگردان به دهکدههای اطراف قیسریای فیلوکس رفتند. در بین را ایسا از شاگردان پرسید. مردم مراکی میدانند؟ آنها جواب دادند. بازه میگویند تو یهیه تعمید دهنده هستی؟ ایده میگویند تو ایلیاس؟ و ایده هم میگویند که یکی از پیغمبران هستی؟ از ایشان پرسید. به عقیده شما من کی هستم؟ پترست جواب داد. تو مسیح هستی؟ بعد ایسا به آنان امر کرد که در باره او به هیچ کس چیز نگویند. آنگاه ایسا به تعلیم ایشان شروع کرد و گفت. لازم هست پسر انسان متحمل رنجهای زیاده شده و به وسیله رهبران و سران کاهنان و ملایان یهود رد و کشته شود و پس از سه روز زندگردد. ایسا این موضوع را بسیار واضح گفت به طور که پترست او را به گوشه برده ملامت کرد. اما ایسا برگشت و به شاگردان نگاه کرد و با سرزنش به پترست گفت. از من دور شو ای شیطان. افکار تو افکار انسانی هست نخدایی. پس ایسا مردم و همچنین شاگردان خود را پیش خود خواست و به ایشان فرمود. اگر کسی بخواهد از من پیروی کند باید خود را فراموش کرده و سلیب خود را بردارد و بدنبال من بیاید. زیرا هر که بخواهد جان خود را حفظ کند آن را از دست خواهد داد. اما هر که بخاطر من و انجیل جان خود را فدا کند آن را نجات خواهد داد. چه فایده دارد که آدم تمام جهان را ببرد اما جان خود را ببازد؟ و انسان چه میتواند بدهد تا جان خود را بازیابد؟ بنابراین هر که از من و سخنان من در این زمانه گناه آلود و فاسد آر داشته باشد فسر انسان هم در وقت که در جلال پدر خود با فرشتگان مقدس میآید از او آر خواهد داشت.