Mark Chapter 4

  6 minutes 53 seconds

  26 August 2019

Download

Programme Script / Lyrics

مرقص فصل چهارم ایسا بازم در کنار دریای جلیل به تعالیم مردم شروع کرد. جمعیت زیاده دور او جمع شدند به طور که مجبور شد به کشتی که در روی آب بود سوار شود و در آن بنشیند. مردم در لب دریا استاده بودند و او با مثل تعالیم زیاده به آنها داد. در زمن تعالیم به آنها گفت گوش کنید دیقانه برای پاشیدن تخم به سهرا رفت. وقت مجبور پاشیدن تخم بود مقدار از دانه‌ها در راه افتاد و پرندگان آمده آنها را خردند. بعضی از دانه‌ها روی سنگلاخ جایی که خاک کم بود افتاد و چون زمین آمقی نداشت زود سبس شد. اما وقت آفتا بر آنها درخشید همه سوختند و چون ریشه نداشتند خشک شدند. مقدار از دانه‌ها در میان خارها افتاد و خارها رشد کرده آنها را خفه کردند و جوانه‌ها حاصل نی آوردند. و بعضی از دانه‌ها در داخل خاک خوب افتادند و سبس شده رشد کردند و سمر آوردند و حاصل آنها سی برابر شست برابر و ست برابر بود. و بعد ایسا فرمود هر که گوش شنوا دارد بشنود. وقتی ایسا تنها بود امروحانش با آن دوازده نفر درباره مفهوم این مثله‌ها از او سوال کردند. او جواب داد. قدرت درک اسرار پاتشاهی خدا به شما عطا شده است. اما برای دیگران همه چیز به صورت مثل بیان می‌شود. تا دائما نگاه کنند و چیز نبینند، پیوسته بشنوند و چیز نفهمند، مبادا به صور خدا برگردند و آمرزیده شوند. سپس ایسا با آنها گفت. شما این مثل را نمی فهمید؟ پس چگونه دیگر مثلها را خواهید فهمید؟ دیگان کلام خدا را پخش می‌کند. دانه هایی که در کنار راه می‌افتند کسانه هستند که به محض این که کلام خدا را می‌شنوند، شیطان می‌آید و کلام را که در دلهایشان کاشت شده است می‌رو باید. دانه هایی که در زمین سنگلاخ می‌افتند، مانند کسانه هستند که به محض شنیدن کلام خدا با خوشحالی آن را قبول می‌کند. اما کلام در آنها ریشه نمی گیرد و دوامه ندارد و وقت به خاطر کلام، زحمت و یا گرفتاری برای آنها پیش می‌آید، فوراً دلسرت می‌شوند. دانه هایی که در میان خارها می‌افتند، مانند کسانه هستند که کلام را می‌شنوند، اما تشویش زندگی و عشق به مال دنیا و هوا و حوص و چیزهای دیگر داخل می‌شوند و کلام را خفه می‌کنند و آن را بسمر می‌سازند. و دانه هایی که در خاک خوب می‌افتند، با کسانه می‌مانند که کلام را می‌شنوند و از آن استقبال می‌کنند و سی برابر و شست برابر و ست برابر سمر می‌آورند. ایسا با آنها فرمود، آیا کسی چراخ را می‌آورد تا آن را زیر تشت یا تخت بگذارد؟ البته نی، آن را می‌آورد تا روی چراخ پایه بگذارد. هیچیز پنهانه نیست که آشکار نگردد و هیچیز پوشیده نیست که پرده از رویش برداشتن نشود. اگر گوش شنوا دارید بشنوید. باز با آنها فرمود، در آنچه که می‌شنوید دقیق کنید. با هر پیمانهی که بدهید، با همان پیمانه هم می‌گیرید و حتی زیادتر از آن به شما داده می‌شود. هر که دارد به اون بیشتر داده خواهد شد و آن که ندارد آنچرا هم دارد از دست خواهد داد. ایسا فرمود، پادشاهی خدا مانند مرده است که در مزرعه خودتو هم می‌پاشد. دانه سبز می‌شود و رشت می‌کند، اما چطور او نمی داند. شب و روز چه او در خواب باشد و چه بیدار، زمین به خودی خود موجب می‌شود که گیاه بروید و سمر بیاورد. اول جوانه، بعد خوشه و بعد دانهی رسیده در داخل خوشه. اما وقت که محصول می‌رسد، او با داس خود بکار مجغول می‌شود چون موسم درو رسیده است. ایسا فرمود، پادشاهی خدا را بچه چی استش بیکنم ویا با چه مسئله آن را شرح بدهم؟ مانند دانه اوری است که در زمین کاشته می‌شود. اوری کوچکترین دانه‌های روی زمین است. اما وقت که کاشته شود، رشت می‌کند و از هر بوته دیگری بلندتر می‌گردد و شاخه‌های آن آنقدر بزارگ می‌شود که پرندگان می‌توانند در سایه آن لانب سازند. ایسا با مسئله‌های زیاده از این قبیل پیام خود را تا آنجا که آنها قادر به فهم آن بودن برای مردم بیان می‌کرد و برای آنها بدون مسئله چیز نمی گفت، اما وقت تنها بودند، همه چیز را برای شاگردان خود شرح می‌داد. اصفه امان روز ایسا با شاگردان فرمود با آن طرف دریا برویم. پس آنها جمعیت را ترک کردند و او را با همان کشتی که در آن نشسته بود بردند و کشتی‌های دیگره هم امراه آنها بود. توفان شدید برخواست و امواج به کشتی می‌زد بطوره که نزدیک بود کشتی از آب بر شود. در این موقع ایسا در اقعه به کشتی سر خود را روی بالش گذاشته و خوابیده بود. او را بیدار کردند و با او گفتند. او برخواست و با تندی به باد فرمان داد و به دریا گفت. خاموش و آرام شو. باد استاد و آرامش کامل برقرار شد. بعد ایسا به ایشان فرمود. چرا اینقدر ترسیده اید؟ آیا هنوز ایمان ندارید؟ آنها با ترس و لرز به یک دیگر می‌گفتند. این کیست که حتی باد و دریا هم از او اتاحت می‌کنند؟