Joseph Forgives His Brothers

  12 minutes

  15 September 2013

Download

Programme Script / Lyrics

 Transcribed by AI

این راژیو صدای زندگی است مجدگ نجات از صدای زندگی می شنویم دوستان عزیز سلام های سمیمانه ای من و همکرانم را بپذیرید شما تقیه برنامه های قبلی شنیدید که چگونه خداوند یوسف را برای اجرای نقشه خواد بکار گرفت و یوسف هم می دانست که خدا او را به مصر فرستاده تا جان عده زیادی از مرگ اطمی نجات بیابد در این برنامه خواهیم شنید هنگامی که یوسف درک می کند که برادران او از گناهان خیش پیش ایمان استند تصمیمی می گیرد حالا چی تصمیمی می گیرد بیایید از همکرانم بشنویم دوستان عزیز حتما بخاطر دارین که در برنامه قبلی داستان زندگی یوسف تا اینجا رسیده بود که شمون در زندان ماند و نو برادر دیگه با جوالای پر از غله به کنآن پیش یعقوب پدرشان برگشتند در طول را هنگام غروب هفته وقتی بر استراحه توقف کردن یکی از دونا جوال خود را باز کرد تا بولای خود خوراب بده او با تاجب دید پولی را که برای خرید غله داده بودن در داخل جوال از از این واقعه در اول بسیار تاجب کرد اما بعدن ترسیدن و از شدت ترس لرزب اندامشان افتید وقتی به کنآن رسیدن تمام واقعه را چیزه که در مصر سرشان واقع شده بود برای یعقوب پدرشان قصه کردن و داخل هم به یعقوب گفتن که اگر بار دیگه بینیامین با اونا در مصر رایی نکنه حاکم مصر شمون از اندام رها نخواد کرد و هم بما اجازه نخواد داد که از اونجا غله بخریم وقتی غله خریده شده تمام شد یعقوب از ناچاری و در سر استرار زیاد بچهاش راضی شد که بینیامین با اونا برای خرید غله و رهایی شمون با مصر بفرسته وقت اونا بار دیگه همراه با بینیامین با ترس و لرز فراوان به مصر رسیدن ناظر یوسف که قبلن از یوسف در مورد اونا دستور خاصه گرفته بود اونا را به قصر یوسف برد فسران یعقوب از ای واقع هم به شده ترسان بودن و بهم دیگه میگفتن چه قصری داره؟ بح بح نیاده را ای بار بخاطر پولی که در جوالای ما ماندن حتمان از ما تقیی خواد کردن باز زندار خواد افتادیم حتمان اولاغای ما را هم از ما خواد کردن فکر نکنم که شمگون هم میلا بدن چپاش اون خودش آمد زیاد تذیب نکنین که بدش میعه برادرهای کنانی بالاخره پس آمدین؟ حالی جناب با تقدیم سلام های پدر ما یعقوب در خدمت شما هستیم آیا او هنوز زنده هست؟ چی حال داره؟ جناب سالم و صحتمند هست تهایف را خدمت شما فرستاده اطلاع دارم از طرف ما از او تشکر کنم آین آلی مقام باید به عرض شما یک موضوع مهم را برسانیم دفع قبل که بری خریدی غلا آمده بودیم وقتی هنگام مراجعت جوالای خود را واز کردیم پولهایی را که بری خریدی غلا داده بودیم در جوالای یافتیم آلی با برادر خود بنیامین دوباره برگشتیم پولها را هم با خود آوردیم تا نگران نباشین حتما خدای شما خدای اجدادتان ای سروعت را در جوالهایتان گذاشته ای جوان برادر شما بنیامین هست؟ بله بنیامین هست آلی جناب نزدیک تر بیا بنیامین پسرم خدا تر برکت بته گوش کنین دستور دادیم که برادر شما شامونه آزاد کنن امروز چاشت با هم نان خواهیم خورد بعد در صرفه غذا غلا خریداری کنین آماده حرکت شوین آلی جناب سپاس گذاریم بسیار سپاس گذاریم وقت برادرهای یوسف آماده حرکت شدن یوسف به ناظر خود دستور داد که جوالای اونا را در حد که میتونن ببرن از غلا پر کنه و پولای را که در بدل گندم میتونن در جوالایشان مثل دفعه قبلی بگذاره و همچنان دستور داد که ای بار جام نقرهی را در جوال بنیامین بگذاره وقت اونا از شهر خارج شدن ناظر با سربازهای خود اونا را ترخیب کرد جوالای همه گیشان پالید وقت جام گمشده را یافت همه گیشان را به جرم سرقد دزگیر کرده و به قصر آورد تا یوسف اونا صحبت کنه دوست ها ازیز شما حتما متوجه شدین که یوسف در برابر توازو براداراش اصلا احساس غرور نمیکد ولی یوسف از این کار خود چی هدف داشت؟ یوسف تصمیم گرفته بود که براداراش امتیان کنه یوسف میخواست بفهمه که اونا از گناهان قبلی خود پشیمان هستن یا نی؟ آیا روش زندگی خود را تغییر دادن یا نی؟ خوب دوست های مهربان آره برای که ما هم بفهمیم برادارای یوسف روش زندگی خود را تغییر دادن یا نی؟ بیایند انباله داستان را بشنویم موسیقی از خواهد بلند شوید باید به سوالای ما جواب بتید ناظرم به ما خبر داد که جام نقرهی من را از جوال برادران به نیامین یافته چرا دوستی کدید؟ چرا نیکی را با بدی پاسخ میتید؟ جواب بتید چرا جام نقرهی من را دوستیدید؟ سرور ما حالی جناب چی جوابی بر شما بتیم؟ ما چگونه ثابت کنیم که بیگناستیم؟ شما خودتم با دوستیدن جام نقرهی ثابت کدید که بیگنا نیستیم حالی جناب ما از نیامین پرسان کدیم او دوستی نکده او نمیفهم که چطور؟ حالی جناب ما همگی بیگنا نیستیم ما حالا نمیتونیم بیگنایی خود را ثابت کنیم خواست خداییست که به سزای اعمال خود برسیم حالی جناب حالی ما همه در اختیار شما هستیم تا به این جرم غلام شما شویم نه فقط کسی اینجا میمونه کسی به جزای اعمال خود میرسه و غلام ما میشه که جام پیش او پیدا شده حالی جناب شما که مثل فراون مقتدر استین با غلامتان قرنشین اجازه بتین مطلب ایره براتان بگویم بگو خواهش میکنم همه اینا را مثل برده در این جب در زندان بندازین اما بنیامین را رها کنین چیکونه او را رها کنم او جام نقرهی من را دوست دیده میخواید آیا یک دوست را رها کنم حالی جناب اجازه بتین من هم مطلب خود را عرض کنم بفرما شما دستور داده بودین که برادر خرد خود را بخاطر ای که ثابت کده باشیم دروغ نگفتیم پیش شما بیاریم برای ای که فرسند زمان پیریش هست بنیامین تنها بچه مادرش هم هست او یک بیادر داشت که مرد حالی اگر بنیامین اینجا باشه پدر پیری ما از غصه میمره پدر ما حاضر نبود او را کتی خود اینجا بیاریم اما چون شما دستور داده بودین هر طوری بود او را رازی کدیم ما زامن او شدیم که او را صحیح و سالم پیش پدر ما پس ببریم خواهش میکنم همگی ما را در اینجا زندانی کنین ولی اجازه بتین بنیامین برا پیش پدر ما ما نمیخواهیم پدر پیری ما در فراق او بمره ولی جناب خواهش میکنم بنیامین را رحا کنین همگی ما را به عوض از او در زندان بندازین همه بجاز شما برادران کنانی از اینجا خارج شوید دیگر نمیتونم خوددادی کنم برادران شما مرا نمیشناسین اما من از اون اول همه گیتون را شناختم برادران من یوسف هستم برادرتان یوسف؟ هیچ باورم نمیشه یوسف؟ آقای جناب شما برادر ما هستین؟ بله تاجب نکنین من برادر شما یوسف هستم کسی که شما او را برای غلامی در مصر فروختین ولی ناراحت نباشین این خواهش خدا بوده که من را پیش شما در مصر فرستاد تا جان شما و دیگرها در زمان قهدی حفظ شده حالا نزدیک بیاین تا شما را داغوش بکشم یوسف ما را ببخش ما به تو بدی کردیم همه گیه ما به تو بدی کردیم در برابر من زنون نزنین من برادر خرد شما هستم خدا من را به مصر فرستاده نه شما خدا من را حاکم سر و سره سرزمین مصر گردانیده تا از شما هم نسل در روی زمین باقی بانه تا به حال دو سال قهدی گذشته برادرها پنی سال دیگر پیش روح هست به پدرم یعقوب بگوین که با تمام عزای خانواده با تمام اموال پیش من بیاید اگر پیش من نیایین از قهدی حلاق خواد شدین به پدرم بگوین که فراون به اون حاصل خیلیترین زمین مصر خواد داد اون این را به من وعده داده از پدرم استقبال شایانه به عمل خواد آورد همه شما همی فردا با عربه های پر از غله به کنان برگردین برادرها اجلا کنین اجلا کنین برایی که میخوایم پدرم و همه شما را با خانواده هایتان دوباره در سرزمین مصر ببینم دوست های عزیز یوسف بدین گناه مقدمات سفر خانواده خدا به مصر فرام کد در مصر خانواده او صاحب خانه و سرزمین حاصل خید شدند یوسف می دید که مردم چطور خانواده او را احترام می کنند از اینی خاطر تمام عزای خانواده او از او سپاسگزار بودند و در مقابل او سر تعظیم فروت می آوردند اما یوسف مثل یک فرمان روای متکبر به حرکات متوضیانه اونا توجوه نمیکد او می فهمید که تمامی چیزا در نقشه خدا به منظور نجات قوم او بوده یعقوب مرد بزرگ خدا در آخرین سخنایش فرزندش ایتو توصیف کد یوسف مثل درخت پرسمرس در کنار چشمه ای آب که شاخه هایش بر طرف سایه افکنده دوست های عزیز یوسف هنگام که به 110 سالکی درسید در مصر درگزشت جسد او را ممیعی کدن و در تابوت گزاشتند ای مرد بزرگ خدا پیش از ای که بماره به برادارش واسیت کده بود که وقت خدا شما را بکنان می بره استخانای مره هم با خود ببرین دوست های عزیز سالها بعد استخانای یوسفه که اسرائیل موقع خروج از مصر با خود آورده بودند در شکیم زمین که مالکت پسران یوسف بود دفن کدند ای بود دوست ها عزیز داستان یوسف داستان کسی که محبت خدا را نزبت به ما انسانا نشان داد اما یک نکتر را در پایان ای داستان باید بیاد داشته باشیم او نکته ای است که وقت ما داستان زندگی انبیارا می شنویم باید بر زندگی شخصی خود اصول را از زندگی انبیار یاد بگیریم حالا هر کدام ما اصول را که در زندگی ما را کمک کنه می تانیم از داستان زندگی یوسف پیش خود یاداش کنیم ما دو اصل از زی داستان پیش خود یاداش کدیم یکی که خدا از ما محفظت میکنه و دومی که اگر به خدا تبکل کنم او من را رهنمائی خواد کد دستای میربان تا برنامه دیگه و تا داستان دیگه زندگی انبیار خداحافظ شما