17 minutes
4 August 2013
Transcribed by AI
این راڈیو صدای زندگی است مجدگ نجات از صدای زندگی می شنوید سلام شنوندگان عزیز خوشحالیم که باز هم با تقدیم برنامه در خدمت شما استیم آرزو داریم روزگاه خوش را بگذرانید و روزهای خوشتری را در پیش داشته باشید با چونین آرزوی می پردازیم به برنامه دیگری از سلسله برنامه های داستان زندگی و اعمال انبیاه دوستان مهربان در این برنامه همکران هم باقی داستان زندگی و اعمال یقوب نبی را به اساس کتاب مقدس برای تان نقل می کنند لطفا توجه بفرمایید دوستان مهربان بله دوستان عزیز اماطور که وعده کده بودیم در این برنامه ادامه داستان یقوب برتان نقل می کنیم دوستان مهربان اگر بخاطر تان باشه در برنامه قبلی شنیدیم که یقوب چگونه اول حق نخستادگی یسو را گرفت بعد هم برکت او را از اساق گرفت چون یسو از این اعمال یقوب بسیار بخشم آمده بود قصد جان یقوب کرد ولی ربکا مادرشان نزد یقوب رفته و از او خواست که پیش لعبان مامایش پرار کنه و چون یساق هم نمی خواست که یقوب با کدام دختر کنانی که بود پرست بودن ازدواج کنه از امی خاطر هم معافقه کرد که یقوب پیش لعبان با بین نهرین بره و با یکی از دخترهای مامای خود که از خانوادی خودشان بود ازدواج کنه به این ارتباع شاید یقوب به سوی بین نهرین روانه شد بله چون یسو قبلا دو زن از زنای کنانی گرفته بود وقتی فهمید که پدر و مادرشان از دخترهای کنانی بیذارستن و یقوب هم از گرفته از زنای کنانی برازر کردن و از او خواستن که یکی از دخترهای مامایش رو بگیره وقتی یقوب روانه بین نهرین شد یسو شاید بخاطر خوشنودی پدرش از خاندان کاکایش اسمائیل محلت دختر کاکایش رو گرفته بله همون روزی که یقوب هیرانه به قصد بین نهرین ترکت پس از غروب هفته و بجایی رسید و خواست که شوه در اونجا به سر ببره سنگ را زیر سر خود ماند و همونجا خواه کد یقوب که از فرد خستگی را به زودی خواه رفته بود در خواه زینه را دید که پایه هایش به زمین و سرش به آسمان میرسند و در این زینه فرشته های خدا بالا و پایین میرند و خدا در بالای زینه استاده است خداوند خواه بر یقوب فرمود به خدای ابراهیم و خدای پدرت اصحاق هستم زمین که روی آن خوابیده از آن توست من آن را به تو و نست تو میبخشم فرزندان تو چون غبار زمین بیشمار خواهن بود دوستای عزیز وقتی یقوب از خواه بیدار شد ترسید و به خود گفت خدا من در این مکان حضور دارد و من نمیدانستم اینه است خانه خدا و اینه است دروازه آسمان صبح وقتی امو روز یقوب جا برخواست و محل سنگ رک شب زیر سرش مانده بود با سنگ های دیگر مثل یک ستون بلند ساخت و اون روغن زیتون ریخت و امو وقت اون مکانه بیت ایل نام ماند بله بیت ایل نام ماند بیت ایل یعنی خانه خدا تبره که مفسری نوشته میکنند نام این شهر قبلا روز بوده دوستا عزیز یقوب در این محل پیش خدا دعا میکنند و از خدا میخوای اون را در سفر که در پیش داره سلامت دگار کند و هم میگه که خدایا من این ستون را به انوان یاد بود بنا کدم تا مکانه باشه برای عوادت تو ده یک هرچی را که بما بیتی با تو خواهد دادم خوب آقای شجا به این ترتیب یقوب به سفر خود ادامه میده بله دایی که در صحرا بچه هایی میرسه که سه گله گزفندان در اطراف او خواهد کده بودند بله از این چهار چوبان ها گزفنده را او میدادن به حال سنگ بزرگی در سرچا قرار داشت رسم و روزگاه تور بود که وقت همه گله هایی که از این چهار او میخوردن در اطراف چهار جمع میشودن سنگ از سرچا پس میکدن و بعد از سیراب کدن گله ها دوباره سنگ سرچا میماندن بله یک خوب پیش چوبان ها رفت و از اونا پرسان کده آیا لابان بچه نهو را میشناسند؟ چوبان ها گفتند که بله او را میشناسیم گفتگوی اونا همچنان ادامه داشت که راهیل دختر لابان با گله ش سرچا رسید و او را با خود به خانه آورد وانگا یکخوب تمام داستان خوده برو شرح دارد و اما دسته عزیز پیش ازی که باقی داستان یکخوب را برتون نقل کنیم باید بگویم که لابان دو دختر داشت یکی به نام لیه و دگه به نام راهیل لیه که خوهر بزرگتر بود چشمای زیف بود و اما راهیل که خوهر کشکتر بود زیبا و بسیار خوش اندام بود و در این حال بسیار کاریگر هم بود از اینی خاطر یخوب آشق هم شده بود؟ بره دست عزیز هنوز یک ماه از آمدن یخوب نگذشته بود که لابان به یخوب گفت که چون تو از گشت و سخان ما هستی یعنی خشاوند ما هستی از این خاطر باید برما مفکار نکنی بگو چقدر برد مضبطم یخوب در جواب گفت که اگر راهیل به همسرین بدی هفت سال تمام برد کار می کنم لابان قبول کرد و به این ترتیب یخوب هفت سال تمام به خاطر ازدواج برد راهیل برد ماهش کار کرد چون یخوب راهیل بسیار دوست داشت این هفت سال در نظرش مثل هفت روز تیر شد وقتی مدت قرارداد پایان رسید یخوب به لابان گفت که حالا باید راهیل را به همسرین ما بدی لابان چون وعده کرده بود و به یخوب این را نامزد ساخته بود مردم خبر کرد مجلس آرسی را برپا کرد بله اما وقتی هوا تاریک شد لابان دختری بزرگتر خدا لیه را به آجلا فرستند یخوب در حال که نمی دانست به آجلا رفت ولی صبح روز بعد وقتی یخوب لیه را در آجلا خود دید از چگونگی موضوع آگاه شد بخشم پیش لابان رفت و از او پرسید که این چی کاری بود که درقمه کردی من هفت سال براتون کار کردم تا به راهیل استواج کنم نبالیم چرا من را فریب دادی لابان در جواب او گفت که رسم اطور نیست که دختر خورتر است و بزرگتر زودتر استواج کنم بله بله لابان بعد ازی که بره یخوب گفت برشته تو گفت که سبر کن تا هفته عروسی لیه بگذره بعد با راهیل استواج کن و او را بزنی خود قبول کن بله مشروط به ای که به من قول بدی که هفت سال دیگه بره من کار کنی چی فکر میکنین آیا یخوب ای شرط لابان مامایش قبول کرد بله قبول کرد بله لابان هم پس از یک هفته راهیل را به یخوب داد یخوب پس از استواج بره راهیل هفت سال دیگه هم بره لابان کار کرد بله و در طول این مدد صاحب چندین فرزند از لیه و راهیل شد بله در طول این مدد آخرین فرزنده که خدا بره راهیل داد یوسف بود میدونین یوسف یعنی چی آقای شاید در ایبری یوسف یعنی او اضافه میکنه بله یعنی خدا اضافه میکنه بله بعد از تولد یوسف یخوب بره لابان گفت که بله بله بله بله بله بله بله بله بله بله بله بله بله بله بله بله بله بله بله بله بله بله بله بله بله بله بله به این تردیب خدا تمام زمینه ها را به رشد یعقوب مساعد می ساخت زیرا خدا یعقوب را بر اجدای نقشه خود در نظر گرفته بود و او را به کار می گرفت به این تردیب دوسته عزیز بیاین ما هم از تای دل نظر خدا دعا کنیم و از او بخواییم که به وسیل روی خود ما را آماده بسازه تا عیسای مسیر را بشناسیم و او را منحص یکانه نجات دهنده خیش بپذیریم بله دوسته عزیز داستان یعقوب نبی در اینجا با پایان نمی رسه بیاین باقی داستان دلچسپ یعقوب در برنامه آینده بشنویم و ما شنیم در حجمن هرگاه شما عرضو داشته باشین که خودتان کتاب مقدس داشته باشین و این داستان را متعلق کنین لطفا با ادرس ما بنویسین حتما بر شما می فرستیم درست دوست مان شد یار یار مان شد در جان به ایچ نصر اتبار مان شد در جان به ایچ نصر در دوست دوست مان شد یار یار مان شد در جان به ایچ نصر اتبار مان شد اتبار مان شد یک روز اینروه خواهد گوره مفتوله آن خواهد گسه ای خوش آن روز کنم قیام گیرم مکان روز روزت ما نشور یارو یار ما نشور در جان به اجمع اعتبار ما نشور اعتبار ما نشور موسیقی به نای آنگردت خراب روهم که دیگران بخو دارد منظر خدای من برای من روز روزت ما نشور یارو یار ما نشور در جان به اجمع اعتبار ما نشور اعتبار ما نشور موسیقی دارم نظر برویو خواهم روان بسویو چوبه ایگ زراد دیام من پیغام من روز روزت ما نشور یارو یار ما نشور در جان به اجمع اعتبار ما نشور اعتبار ما نشور موسیقی