30 minutes
16 January 2011
Transcribed by AI
این راژیو صدای زندگی است خدایا مرا براه راستی هدایت فرما راژیو صدای زندگی تقدیم می کند شنودگان عزیز سلام به برنامه این عوض راه راستی خوش آمدید خوشحال استم که با پخش و نشر برنامه دیگر از سلسله برنامه راه راستی در خدمت شما دوستان قرار داریم ما را امید بران است که هر یکی شما در حفظ و پناه خداونده متعال بوده و آماده شنیدن برنامه خودتان باشید درس این عوض خیش را باز هم مثل همیشه به نام خداونده مهربان آغاز می کنیم خدایی که می خواهد تمام انسان ها راه راستی را که او برای آنها برگذیده است بدانند تا بابای زندگی عبدی داشته باشند بیایید به پیشگاه خداونده متعال دست دعا و انیاز را پیش کنیم و از او بخواییم که ای خداونده متعال تو با ما باش و ما را با روح پاک خود حدایت و رهنمایی کو تا پیام و هدف درس این عوض راه راستی را بفهمیم و او را در زندگی روزمره خیش ملاک عمل قرار بتیم آمین شناندگی هرچمند در درس گزشته ما دیدیم که چیگونه داود پیامبر پادشای اسرائیل شد داود پادشای عادل و مهربان بود که کلام خداوند را با صداقت و احترام پیروی می کرد اما ما در این درس چیزی را در مورد داود می شنویم که چندان خوش شاید نیست داود کار را انجام داد که در نظر خداوند نفرت انگیز بود داود به زن امسایش جشم تم ادوخته با او هم بستر شده و زنا کرد و بدن به خاطر پوشانیدن آن گناه گناه دیگر را نیست بر گناه خود افزود شاید کسی سؤال کند که چرا چونین یک داستان خرابه در کلام مقدس یافت می شود کلام مقدس خود جواب این سؤال را می دهد خب مرور جان شما لطفا از انجله مقدس دست داشته تان از بخش رومیان فصل پانزده آیت چاره و از بخش قرانتانی اول فصل ده آیات یازده و دوزده را بخانین بسیار خوب زیرا هر چه در گزشته نوشته شد برای تعلیم ما بود همه این واقعات برای تربیت ما به عنوان عبرت نوشته شد بنابراین هر کس که گمان میکند استوار است متوجه باشد سقوط نکند تشکر مرور جان خب در کلام مقدس خداوند نمیخواهد تا گناه پیانبران را پنهان نماید چون خداوند میخواهد به ذریع آن درس های ارزشمنده برای ما بیاموزاند دوست گرامی بیاید حال متعالی خود را از کتاب دوم سمائل شروع کنیم و ببینیم که چیگونه داود مرتکب گناه شد کلام مقدس در فصل 11 هام این کتاب چونین میفرماید بحار سال بعد داود قشون اسرائیل را به فرماندهی یو آب به جنگ امونی ها فرستاد پادشان معمولن در فصل بحار به دشمنان هملور میشدند آنها امونی ها را شکست دادند و شهر رب را محاصر کردند اما داود در ارشلی ماند یک روز هنگام اصر داود از خواب برخواست و برای هواخوری به پشت بام کاخ سلطنتی رفت وقتی در آنجا قدم میزد چشمش بزن زیبا افتاد که مجغول هموم کردن بود داود یک نفر را فرستاد تا بپرسد که آن زن کیست معلوم شد اسمش بتشبه دختر ایلیام و زن اوریا هیتی است پس داود چند نفر را فرستاد تا او را بی هاورند وقتی بتشبه نزدی به او آمد داود با او هم بستر شد سپس بتشبه خود را با آب تاهر ساخته به خانه برگشت وقتی بتشبه فهمید که آمله است پیغام فرستاد و این موضوع را به داود خبر داد بعدن کلام مقدس توضیح میدهد که چیگونه داود کوشید تا گناه خود را بپشاند وقتی داود خبر شد که بتشبه آمله است برای یواب فرمانده لشکر اسرائیل پیام فرستاد گفت تا اوریا شوهر بتشبه را نزده او بفرستد اوریا یک شخص پرقدرت در لشکر اسرائیل محصوب می شد و یواب اوریا را نزده داود فرستاد وقتی اوریا آمد داود از او سلامتی یواب و سربازان و اوزای جنگ را پرسید سپس با او گفت حال به خانه برو و استراحت کن بعد از رفتن اوریا داود هدایه نیز به خانه او فرستاد اما اوریا به خانه نرفت و شب را کنار دروازه کاخ بشه محافظین پادشا به سربارد وقتی داود این را شنید اوریا را احضار کرد و پرسید چی شده است؟ چرا پس از این هم دوری از خانه دیشب به خانه نرفتی؟ اوریا گفت صندوق عهد خداوند و سپای اسرائیل و یهودا و فرمانده من یواب و افسرانش در سهرا اردو زدند آیا راواز که من به خانه بروم و بازنم به عیش و نوش بپردازم و با او بخوابم؟ بجان شما قسم که این کار را نخواهم کرد داود گفت بسیار خوب پس امشب هم اینجا بمان و فردا به میدان جنگ برگرد پس اوریا آن روز و روز بعد هم در ارشلی ماند بلاخره صبح روز بعد داود نامه برای یواب نمشد و آن را به وسیله یواب برایش فرستاد در نامه با یواب دستور داده بود که وقت جنگ شدت میگیرد اوریا را در خط مقدم جبهه قرار بدهد و او را تنها بذارد تا کشته شود پس وقت یواب در حال معاصره شهر دشمن بود اوریا را به جای فرستاد که میدانست سربازان قوی دشمن در آنجام می جنگند مردان شهر با یواب جنگیدند و در نتیجه اوریا و چند سرباز دیگری اسرائیلی کشته شدند یواب گزارش جنگ را برای داود فرستاد اوریا هم کشته شد بعد از تمام شدن ایام سوگواری داود به چبره به کاخ سلطنتی آورد و اونیز یکی از زنان داود شده از او پسر به دنیا آورد اما کاری را که داود کرده بود در نظر خدا ناپسند آمد خداوند ناتان نبی را از داود فرستاد و ناتان آمده این حقایت را برایش تحریف کرد در شهر دو نفر زندگی می کردند یکی فقیر بود و دیگری سروتمند مرد سروتمند گاو و گزفند زیاده داشت اما آن فقیر از مال دنیا فقط یک ماده بره داشت که از پول خود خریده بود و او را همراه پسرانش بزرگ می کرد از بشقاب خود به آن بره غذا می داد و از کاسهش به او آب می نوشنید آن بره را در آغوشش می خوابانید و او را مثل دخترش دوست می داشت روز مهمان به خانه آن شخص سروتمند رفت ولی او وجه آن که یکی از گاوان و گزفندان خود را بکشت تا برای مهمانش غذا تحیه کند برای آن مرد فقیر را گرفته سر برید داود چون این را شنید عصبانی شد و گفت به خداوند زنده قسم کسی که چون این کاری کرده باید کشت شود و چون دلش به حال آن بچاره نسخت باید به جای آن بره چار بره به او پس بدهد آنوقت ناتان به داود گفت آن مرد سروتمند تو هستی و بعد اضافه کرد که خداوند خدای اسرائیل چونین می فرماید من تو را از دست شاؤل نجات دادم کاخ و هر امسرای و را به تو بخشیدم و تو را به یهودا و اسرائیل پادشا ساختم اگر این چیزها برای تو کافی نبود بیشتر از اینها هم به تو می دادم پس چرا قوانین من را زیر پا گذاشتی و امرتک به این عمل زشت شدی تو اوریا را به دست امونی ها کشتی و زن اورا تصاحب نمودی بنابراین از این پس کشت و کشتار از خانواده تو دور نخواهد شد زیرا با گرفتن زن اوریا بمن احانت کرده ای بنابراین من هم به دست افراد خانوادت بر سرت بلا نازل می کنم زنانت را پیش چشمانت به امسایت می دهم و او در روز روشن با آنها ام بستر می شود تو این کار را مخفیانه کردی اما من در روز روشن و در برابر چشمان همه بنی اسرائیل این بلا را بر سر تو خواهم آورد داود اعتراف کرده به ناتان گفت در حق خداوند گناه کرده هم ناتان گفت بله خداوند هم تو را بخشیده هست و به سبب این گناهت تو را حلاک نخواهد کرد ولی چون با این کارت باعث شده ای که دشمنان خداوند به او کافر گویند پس این بچه هم که به دنیا آمده خواهد مرد بعد ناتان به خانه خود برگشت جای که گناه افضایش یافت فیض خدا به مراتب بیشتر گردید دست من پس در فرصت که در اختیار داریم خواهیم دید که چیگونه خداوند فیض و رحمت خود را شامل حال داود نموده و گناهان او را بخشید چرا خداوند گناهان داود را بخشید آیا شنیدید زمانه که ناتان برای داود گفت آن مرد سرعتمند تو هستی جواب داود در مقابل چی بود؟ پیانبر خدا ناتان نبی بسیار با جرعد بود که چونین چیز را برای یک پادشای عظیم خطاب می نمود اما داود برای ناتان چی جواب داد؟ آیا داود ناتان را به زندان انداخت ویا او را اعدام نمود؟ کار که شاید بسیاری از پادشاهان انجام بدهند نخیر داود چونین یک کار را انجام نداد آیا داود کوشش کرد که با گفتن شاید اراده خداوند چونین بود تیر خود را بیاورد و خود را بگنا نشان بدهد ویا بگوید که برو خدا مهربان است او بخاطر کارهای خوبی که انجام داده ام گناهان مرا پاک می سازد آیا داود چونین جواب برای ناتان نبی داد؟ نه داود این گناه جواب نداد پس داود چی جواب برای ناتان داد؟ داود گفت من گناه کردم داود اعتراف کرده به ناتان گفت در حق خداوند گناه کردم برای بهتر دانستانی این که چی گناه داود به گناه خود در مقابل خداوند اعتراف کرد ما نیاز داریم تا ببینیم بعد ازان که ناتان نبی داود را به خاطر گناهش سرزنش کرد داود در کتاب زبور چی نوشد؟ در مزمور پنجاب یکم چونین می خوانیم؟ شما بخوانید مروری جان؟ مسیح خوب ای خدای رحیم و کریم بر من رحم فرما و گناهانم را محو کن مرا از اوسیانم کاملا شست شده و مرا از گناهم پاک سازد به عمل زشتی که مرتقب شدم اعتراف میکنم گناه هم امیشه در نظر من است به تو ای خداوند بله تنها به تو گناه کردم و انچرا که در نظر تو بدست انجام دادم حکم تو علیه من عادلانه است و در این داوری تو مسؤون از خطا هستی من از بدو تولد گناهکار بودم بله از لحظه که نطفه من در رحم مادرم بستشد آلوده و گناه بودم تو از ما قلب صادق و راست میخواهی پس فکر مرا از حکمت خود پر کن گناه مرا از من دور کن تا پاک شدم مرا شست شده تا صفید تر از برف شدم خدایا دل پاک در درون من بیافرین و از نو روح راست به من اطاکن قربانی من این قلب شکسته و این روح توبکار من است که به تو تقدیم میکنم ای خداوند میدانم که این هدیه مرا خوار نخواهی شمار به این طریق داود توبه نمود داود بخاطر گناه که مرتکب شده بود بسیار معتم نمود قلب او و روح او در برابر خدا شکسته بود داود مانند آنهایی نبود که با داشتن مسحب همروزه به گناه خود ادامه بدهد واقعا داود به چاه گناه افتاده بود اما او در آن چاه گناه زندگی کرده نمیتوانست چون داود خداوند را دوست میداشت و میدانست که خدا نور است و هیچ ظلمت در اون نیست پس هم میدانید وقت که داود توبه کرد خداوند از طریق ناتان نبی برای داود چه گفت؟ آیا خداوند برای او گفت که برای او گفت که برو و کارهای بکن و من گناه ترا پاک خواهم کرد؟ نه خداوند چونین نگفت بلکه ناتان چونین گفت بعد از این داود در کتاب زبور برکات شخص را نوشت که خداوند بدون در نظر داشت اعمال و از گناه او گذاشته و او را به گناه به حساب بیاورد داود پیانبر در کتاب زبور چونین نوشت خوشا به حال کسی که گناهانش آمرزیده شده و خطاهایش بخشیده شده است خوشا به حال کسی که خداوند او را مجرم نمی شمارد و حیله و تذویر در وجودش نیست بله شنندگی گرامی خداوند گناه داود پیانبر را بخشید و او را راستکار و عادل بشمار آورد اما این بدان معنی نیست که خداوند مسیبت را که گناه داود به همراه آورده بود از میان برداشت بلکه منظور این است که در روز قضاوت و دابری خداوند گناه داود را بیاد نخواهد آورد یا به خاطر آن او را مجرم نخواهد شمارد چون گناه او را از کتاب احمالوی پا کرده است چطور می شود که خداوند چونین کاری را انجام بدهد؟ چطور می شود که خداوند تمام گناهان داود را بخشاید و نوز هم یک داور و قاضی عادل شمارده شد؟ آیا خداوند می تواند تمام آن احمال خرابی را که داود انجام داد به سادگی فراموش کند؟ نه، خداوند یک خدای عادل است و نمی تواند به سادگی از گناهان اولاد آدم جشن پوشی نماید خب پس چطور خداوند گناهان داود را بخشید و نوز هم یک خدای عادل و راست محسوب می شود؟ آیا می دانید بعد از آن که داود به گناه خود پی برد نزدی خداوند چه دعا کرد؟ داود پیانبر دعا کرد که مرا از اوسیانم کامل شد و مرا از گناهانم پاک ساز گناه مرا از من دور کن تا پاک شدم مرا شد تا از برف سفید تر شدم خداوند برای اسرائیلی ها امر کرده بود که برای پاشیدن خون قربانی در روی قربانگا از شاخه زوفا استفاده کنند پاشیدن قطرات خون روی قربانگا نشانه بود از نجا دهنده که آمده و بر رضایت خود برای خاطر گناهکاران می مرد و خون پاک خود را برای کفارگ گناهان ایشان می ریخت خداوند می تاانست از گناه داود بگذرد چون داود توبه نموده از گناه خود برگشته و به قدرت خداوند اعتماد کرده بود که خداوند می تااند او را از گناهانش توسط نجا دهنده که قرار بود بیاید پاک سازد و شاید هم داود اینچونین یک دعای در حضور خداوند کرده باشد او خداونده من از گناه که کردم نهایت افسرد و غمگین می باشم و از تو می خواهم که مرا ببخشایی من می دانم که تو می توانی گناه مرا ببخشی چون یک روز تو نجا دهنده را خواهی فرستاد نجا دهنده که از هر نوا گناه پاک می باشد و او خودش گناهان مرا بردوش خواهد کشید یک بار و برای همیش بنابراین خداونده خواهیش می کنم تا فیز و رحمت خود را شامل حال من گناهکار بسازی مرا با خون نجا دهنده مقدس شست و شوده و آنگاه من کاملا پاک هایم شد آیا خداوند با فیز و رحمت خود گناهان داود را بخشید؟ آیا خداوند قلب داود را پاک نموده و را راستکار به شما راورد؟ بله خداوند چونون کرد؟ بر اساس چه میاره خداوند این کار را انجام داد؟ خداوند داود را بخشید چون داود با وزیعت گناه آلود خود اعتراف و اقرار نمود. همچنان داود با وعده خداوند مبنی بر فرستادن نجا دهنده به این دنیا ایمان داشت. نجا دهندهی که می آمد تا جان خود را کفاره گناهان فرزندان آدم نماید. یکان دلیل که برای شادمانی داود وجود داشت ایمان او با وعده خداوند بود که در کتاب زبور هم نوشت. خوشا به حال کسی که گناهانش آمرزیده شده و خطاهایش بخشیده شده است. خوشا به حال کسی که خداوند او را مجرم نمی شناسد و حیله و تزویر در وجودش نیست. خوب شنواندهای برنامه راه راستی این بود برنامه این عوض ما که تقدیم شما شد. اما تو فرصته که هنوز در اختیار داریم می خواهم برای شما بگویم که در درس بعدی با امید خداوند ما کتاب زبور را مطالع خواهم نموند. در این کتاب پرارزش خواهم دید که داود پیانبر در مورد نجا دهنده چی نوشته است. نجا دهنده که متعمل شکنجه و زحمت می شود تا خداوند گناهان ما را ببخشاید. از خداوند متحال می خواهم تا برکات خود را ضمن این که شما به این آیت از کتاب زبور مقدس گوش می دهید شامل حال شما عزیزان بسازد. تا برنامه آینده همه شما عزیزان را به خداوند مهربان می سپاریم. خوشا به حال کسی که گناهانشا مرزیده شده و خطاهایش بخشیده شده است. خوشا به حال کسی که خداوند او را مجرم نمی شناست و حیله و تذبیره در وجودش نیست. دوستانی عزیز این رادیو صدای زندگی است. اگر به معلومات بیشتر در باره این برنامه حاضر رد داشته باشید لطفاً ما را تا اخر این برنامه همراهی کنید. در آخه این برنامه نشانی های خود را با آگاهی شما خواهیم رسانید. دوستان عزیز بیاین آل با هم و شهادت یک مهر مسیحی ما گوشت بتیم. با سلام اسم من آزیتاز. در یک فامین پولدار در شهر مسجد سلیمان در ایران به دنیا آمدم. طوری که در ایران رواج بود کسانی که در خارج تحصیل کرده بودن بهترین وظایب اشتغال می کردن. به همین اساس دوازده ساله بودم که پدر و مادرم تصمیم گرفتن که من و برادرم رو برای کسب تحصیل به انگلستان ازام کنن. هنوز پونزده ساله بودم که فامیلم هم همه به لندن آمدن و من که در جنوب انگلستان مسروف تحصیل بودم به لندن آمدم تا بقیه مانده تحصیلم رو ادامه دهم. ته این مدت همیشه در جستجوی محبت بودم ولی نمیتوانستم آن رو به دست بیاورم. از پول و مقامی که از پدر به دست آوردم هیچ برایم لذت بخش نبود. در خانه ما یک ذره آرامش و محبت وجود نداشت. هیبته ساله بودم که پدرم تمام دار و ندار زندگی خود رو در یکی از قمرخانه های لندن باخت. این مسئله سبب شد که مادرم از پدرم طلاق بگیره و از همدیگر جدا شدن. من خودم رو تنها احساس می کردم و در این وقت بود که یک مرد ایرانی با گبهای چرب و نرم خود مرا شیفته خود کرد و به مشوره او خانه پدرم رو تر کرده با او رفتم و در مدت کم تر از سه ماه همرایش عروسی کردم. وضع اقتصادی من و شوهرم چندان خوب نبود ولی زندگی ما ادامه داشت. هفت روز از عروسی هم نگذشته بود که شوهرم مرا لطاکوب کرد و برام گفت که تو حالا او دختر نازدانه پدر نیستی و باید بدون چون و چرا از من اطاعت کنی. دو سال از عروسی ما گذشته بود که با مشکلات زیاد به امریکا آمدیم. با گذشت روزگار حقایق تلخ زندگی را با گوشت و پوست خود حس کردم. بیست و چهار ساله بودم که مشکلات زندگی خود را خوب تر از گذشتی می دیدم و آرزوی من این بود که یک زندگی شیرین و خوشی را با شوهرم و دخترم داشته باشم ولی هیچ دریچه امیدی به روی خود باز نمی دیدم. زندگی برام تاقدر فرسا شده بود و من در جستجوی راهی بودم که به چه ترتیب از شوهرم جدا شدم و با دختر سی سالم یک زندگی نوع و آرام را شروع کنم. اما متوجه شدم که حامله هستم و یک سال دیگه با رنج و درد این زندگی را ادامه دادم. دختر دومی من هنوز سه ماهه بود که از شوهرم جدا شدم. با این جدایی من نتوانستم اون خوشبختی که در جستجویش بودم به دست بیاورم. بعد از جدا شدن از شوهرم مشکلات زندگی هم رنگ و بوی دیگری به خود گرفت. مسایل از قبیل تعلیم و تربیت دخترهایم. پیدا کردن کار و محل زندگی خوب. کرای خانه و دیگه مخارج که هر روز قرز و عسرم زیادتر می شود این بار سنگین شانه هایم را خم کرده بود. در خود فقر و بیچارگی روحی شدید را احساس می کردم و به تسلیم ضرورت داشتم. چون به اعتقاد والدینم صرف به نام اشنایی داشتم برای یافتن تسلیم به اون مراجعه کردم. و بعد از مدتی بسیار مصحبی متحصب شدم. از قضای روزگار رفت رفت زندگیم خوب شد و بسیار پول دار شدم. و شرایط خوب زندگی را برای خود و دخترانم جور کردم. بلی اون آرامش و محبتی که در جفت جویش بودم پیدا کرده نتوانستم. و اعتقاداتی که به اون ایمان داشتم نمی توانست آرامش و محبتی که در آرزویش بودم بدهد. یک روز یکی از همکارانم به دفترم آمد و از من خواست که برایش پنج دقیقه وقت بدهم تا خصوصی با من صحبت کند. او با چشمهای پرز محبت و با خلوص نیت به من می دید و گفت من جانب خداوند به تو پیامی دارم. او پیغام این بود که خداوند محبت است و من را بسیار دوست دارد. و ایسای مسیح به خاطر محبتش برای گناهان من و تو روی سلیب رفته و تنها وظیفه من و تو ایمان به این هدیه خداوند است. همکارم به من گفت که با یک ایمان زندگی من عوض خواهد شد. همکارم می دانست که من یک مذهبی متعصب بودم و از این که با جرعه در دفترم داخل شد و این گبه ها را به من زد اصابم خراب شد. من براش گفتم من برات کتاب هایی خواهم آورد که راجع به مذهبی که من به او ایمان دارم معلومات حاصل کنی. بعد از پنج روز متوجه شدم که همکارم کتاب هایی که من براش داده بودم حتی ورق نزد است. من به قهر به او گفتم چرا کتاب هایی که من برات آوردم نخوندی؟ او به جواب گفت من محتاجه هیچ چیزی دیگه نمی باشم من آرامش و خوشی را در ایسای مسیح پیدا کردم. کلمه آرامش که از زبان او شنیدم و من سالها در تلاشش بودم من را چندین ماه گیج کرده بود. هیچ نمی فهمیدم که یک انسان چطور میتوانه خوشی، آرامی و محبت به دست بیاره؟ شش ماه از این مسئله می گذشت ولی در وجود من یک جنگ جریان داشت و این به این می موند که در وجود من دو روح متزاد داخل شده و هر روح می خواهد من را به طرف خود کش کند. در اثر این کش کردنها فکر می کردم که وجودم پاره می شه. چندین دفعه پیش دکتر روانشناس رفتم ولی او هم نتوان از درد من را دوا کند. سه هفته به نروز 1372 مانده بود که تصمیم گرفتم به هر قیمت که می شه آرامش در زندگی خود بیارم و به این همه عذاب روی پایان بدهم مگر هیچ کس مرا درک نمی کرد. در چشم دنیا من صاحب همه چیز بودم. یک شب که دخترهایم مشغول دیدن فیلم کارتونی بودن طاقتم دیگه تاخ شده بود. ناگها با عشق و زاری به روی زانو نشستم و فریاد کشیدم خداونده اگر وجود داری به من جواب بده. هنوز آخرین کلمه از دهانم خارج نشده بود که احساس کردم محبت و روشنی خاصی در قلبم داخل شد و قلب من رو پرکد. در این وقت طرف دخترهایم دویدم و انها را با محبت هر چه زیادتر در بغل خود گرفتم و برای اولین بار با یک محبت مادرانه به طرفشان نگاه کردم و بوسیدم. در یکی از روحای ماه اپریل 1993 به دعوت یکی از همکارانم به کلیسا رفتم. تغییر دین برام یک گناه کبیره بود و با خود میگفتم چرا من اینجا آمدم و میخواستم با اون روح لطیف و آرامش بخشی که در کلیسا بود به جنگم. ولی از قلب میخواستم دستم را در دست های ایسای مسیح بگذارم تا او زندگی و قلب من را لمس کرده. به لخره تصمیم خودم را گرفتم و این کار را کردم. آرامش کاملی را که سالها در آرزویش بودم به دست آوردم. ای عزیزانی که این سرگزشت من را میشنوین نگذارین که هیچ چیز مانه ملاقات شما با ایسای مسیح شود و بخشنده و مهربان و پر از محبت است. همونطوری که من این آرامش و محبت را به دست آوردم شما نیز میتوانید آن را رایگان به دست بیاورید. به او یعنی ایسای مسیح ایمان بیاورید و این آرامش و محبت را به شما میدهد. ایسای مسیح نمی آمد تا ما را محکم سازد بلکه آمده تا ما را از قید مصحب و شریعت نجات دهد. بیایید به او اجازه دهیم که حاکم قلب ما شود و زنجیرهای گناه را از وجود ما پاره کند و ما را از اصارت آزاد کند. آمین. شروعندگان عزیز خواهش مندیم لطفاً نظرات و پیشنهاداتان را به این نشانی ها برای ما ارسال کنید. نشانی ما در پاکستان صدای زندگی صندوق پوستی 702 GPO لاهور پاکستان. نشانی ما در کپریس صدای زندگی صدای زندگی پوستی 57000 لیمزول سایپریس.