7 minutes 40 seconds
26 August 2019
Transcribed by AI
با سلام اسم من آزیتاس در یک فامینه پولدار در شهر مسجد سلیمان در ایران به دنیا آمدم. طوری که در ایران رواج بود کسانی که در خارج تحصیل کرده بودن بهترین وظایف اشتغال می کردن. به همین اساس دوازده ساله بودم که پدر و مادرم تصمیم گرفتن که من و برادرم را برای کسب تحصیل به انگلستان اعظام کنن. هنوز پونزده ساله بودم که فامیلم هم همه به لندن آمدن و من که در جنوب انگلستان مصروف تحصیل بودم به لندن آمدم تا بقیه مانده تحصیلم را ادامه دهم. تی این مدت همیشه در جستجود محبت بودم ولی نمیتوانستم آن را به دست بیاورم. از پول و مقامی که از پدر به دست آوردم هیچ برایم لذت بخش نبود. در خانه ما یک ذره آرامش و محبت وجود نداشت. هیبته ساله بودم که پدرم تمام دار و ندار زندگی خود را در یکی از قمرخانه های لندن باخت. این مسئله سبب شد که مادرم از پدرم طلاق بگیره و از همدیگر جدا شدن. من خودم را تنها احساس می کردم و در این وقت بود که یک مرد ایرانی با گبه های چرب و نرم خود مرا شیفده خود کرد و به مشوره او خانه پدرم را تر کرده با او رفتم و در مدت کم تر از سه ماه همرایش اروسی کردم. وضع اقتصادی من و شوهرم چندان خوب نبود ولی زندگی ما ادامه داشت. هفت روز از اروسیم نگذشته بود که شوهرم مرا لطاکوب کرد و برام گفت که تو حالا او دختر نازدانه پدر نیستی و باید بدون چون و چرا از من اطاعت کنی. دو سال از اروسی ما گذشته بود که با مشکلات زیاد به امریکا آمدیم. با گذشت روزگار حقائق تلخ زندگی را با گوشت و پوست خود حس کردم. 24 ساله بودم که مشکلات زندگی خود را خوب تر از گذشته می دیدم و آرزوی من این بود که یک زندگی شیرین و خوشی را با شوهرم و دخترم داشته باشم ولی هیچ دریچه امیدی بروی خود باز نمی دیدم. زندگی برام تا قد فرسا شده بود و من در جستجوی راهی بودم که به چه ترتیب از شوهرم جدا شدم و با دختر سی سالم یک زندگی نو و آرام را شروع کنم. اما متوجه شدم که حامله هستم و یک سال دیگه با رنج و درد این زندگی را ادامه دادم. دختر دومی من هنوز سه ماهه بود که از شوهرم جدا شدم. با این جدایی من نتوانستم اون خوشبختیی که در جستجویش بودم به دست بیاورم. بعدت جدا شدن از شوهرم مشکلات زندگیم رنگ و بوی دیگری به خود گرفت. مسائل از قبیل تعلیم و تربیت دخترهایم. پیدا کردن کار و محل زندگی خوب. کرای خانه و دیگه مخارج که هر روز قرز و عسرم زیادتر می شد این بار سنگین شانه هایم را خم کرده بود. در خود فقر و بیچارگی روحی شدید را احساس می کردم و به تسلیم ضرورت داشتم. چون به اعتقاد والدینم صرف به نام آشنایی داشتم برای یافتن تسلیم به اون مراجعه کردم و بعد از مدتی بسیار مسحبی متحصب شدم. از قضای روزگار رفت رفت زندگیم خوب شد و بسیار پول دار شدم و شرایط خوب زندگی را برای خود و دخترانم جور کردم ولی او آرامش و محبتی که در جستجویش بودم پیدا کرده نتوانستم و اعتقاداتی که به او ایمان داشتم نمی توانست آرامش و محبتی که در آرزویش بودم بدهد. یک روزی که از همکارانم به دفترم آمد و از من خواست که برایش پنج دقیقه وقت بدهم تا خصوصی با من صحبت کند. او با چشمهای پرز محبت و با خلوص نیت به من میدید و گفت من از جانب خداوند به تو پیامی دارم. او پیغام این بود که خداوند محبت است و من را بسیار دوست دارد و یسای مسیح به خاطر محبتش برای گناهان من و تو روی سلیب رفته و تنها وظیفه من و تو ایمان به این حدیه خداوند است. همکارم به من گفت که با یک ایمان زندگی من عوض خواهد شد. همکارم می دانست که من یک مذهبی متعصب بودم و از این که با جرعت در دفترم داخل شد و این گبه ها را به من زد اصابم خراب شد. من براش گفتم من برات کتاب هایی خواهم آورد که راجع به مذهبی که من به او ایمان دارم معلومات حاصل کنی. بعد از پنج روز متوجه شدم که همکارم کتاب هایی که من براش داده بودم حتی ورق نزده است. من به قهر به او گفتم چرا کتاب هایی که من برات آوردم نخوندی؟ او به جواب گفت من محتاجه هیچ چیزی دیگه نمی باشم من آرامش و خوشی را در ایسای مسی پیدا کردم. کلمه آرامش که از زبان او شنیدم و من سالها در تلاشش بودم من را چندین ماه گیج کرده بود. هیچ نمی فهمیدم که یک انسان چطور میتوانه خوشی آرامی و محبت به دست بیاره؟ شش ماه از این مسئله می گذشت ولی در وجود من یک جنگ جریان داشت و این به این می موند که در وجود من دو روح متزاد داخل شده و هر روح می خواهد من را به طرف خود کش کند. در اثر این کش کردنها فکر می کردم که وجودم پاره می شه. چندین دفع پیش دکتر روانشناس رفتم ولی او هم نتوان از درد من را دوا کند. سه هفته به نروز 1372 منده بود که تصمیم گرفتم به هر قیمت که می شه آرامش در زندگی خود بیارم و به این همه عذاب روی پایان بدهم. مگر هیچ کس مرا درک نمی کرد. در چشم دنیا من صاحب همه چیز بودم. یک شب که دخترهایم مشغول دیدن فیلم کارتونی بودن طاقتم دیگه تاخ شده بود. ناگهان با عشق و زاری بروی زانو نشستم و فریاد کشیدم خداونده اگر وجود داری به من جواب بده. هنوز آخرین کلمه از دهانم خارج نشده بود که احساس کردم محبت و روشنی خاصی در قلبم داخل شد و قلب من رو پر کد. در این وقت طرف دخترهایم دویدم و انها را با محبت هرچی زیادتر در بغل خود گرفتم. و برای اولین بار با یک محبت مادرانه به طرفشان نگاه کردم و بوسیدم. در یکی از روحای ماه اپریل 1993 به دعوت یکی از همکارانم به کلیسا رفتم. تغییر دین برام یک گناه کبیره بود و با خود میگفتم چرا من اینجا آمدم و میخواستم با اون روح لطیف و آرامش بخشی که در کلیسا بود به جنگم. ولی از قلب میخواستم دستم را در دست های ایسای مسیح بگذارم تا او زندگی و قلب من را لمس کرده. به لخره تصمیم خودم را گرفتم و این کار را کردم. آرامش کاملی را که سالها در آرزویش بودم به دست آوردم. ای ازیزانی که این سرگزشت من را میشنوین نگذارین که هیچیز مانه ملاقات شما با ایسای مسیح شود. او بخشنده و مهربان و پر از محبت است. همونطوری که من این آرامش و محبت را به دست آوردم شما نیز میتوانید آن را رایگان به دست بیاورید. به او یعنی ایسای مسیح ایمان بیاورید و این آرامش و محبت را به شما میدهد. ایسای مسیح نی آمد تا ما را محکوم سازد بلکه آمده تا ما را از قید مسحب و شریعت نجات دهد. بیایید به او اجازه دهیم که حاکم قلب ما شود و زنجیرهای گناه را از وجود ما پاره کند و ما را از اصارت آزاد کند. آمین.