14 minutes
26 August 2019
Transcribed by AI
دوستان عزیز، در جان انسان های زیاد به حتر استعدادهای حد در عنر، ساینس و رشته های مختلف شعرت زیاد آسل کردند. اما شهادت زندگی شخص را که اکنون میشنود، شعرت و در شناخت و تجربه شخصی از حدای زنده واقیقی هست. تبدیل شدن زندگی او به اندازه راست واقیقی بود که مردمان کشورهای مختلف وقتی که با او ملاقات میکردن، توریحساس میکردن که با مسیح ملاقات کردن. این شخص سادو سندرسنگ است که در پتیاله اندوستان به دنیا آمده است. سندرسنگ در خانواده به دنیا آمده است که تعلیم مذهبی سگ دران لازمی بود. مادرش از طفولیت به او یاد داده بود که هر روز صبح در دعا از حدا در حوث اندازه روحانی کند. بعضی روزها سندرسنگ لحج میکرد و میخواست اول چای بخورد باز دعا کند. اما مادر حدا پرست او بعضی اوقات به زور و اکثران با محبت او را رازی میکرد که قبل از همه باید نام حدا را یاد کند. دران زمان او قدر و قیمت این تربیه روحانی را درک نمیکرد. اما بعدن وقتی که اون روزها را به یاد میاورد قلبش از شکرگذاری لبریز میشد و به حاتر مادرش از حدا شکر و سپاس میکرد. زیرا مادرش محبت کردن حدا را در شیر حد به او تغذیع کرده بود. تا اگه مدت مادرش از کتاب های مذهبی اهل اونود به او تعلیم میداد. بعد از آن او از پندت ها و سادو ها تعلیم حاصل کرد. اگرچه از این تعلیمات تا عده آرامش رویی حاصل میشد. اما اتمینان حقیقی که روح سندر سنگ به حاتر آن میتپید به دست نمیامد. به حاتر آرام ساختن روح پرتلات محط سندر سنگ تا نیمه های شب کتاب میخوند. تا به ایک طریق اگر بتواند تشنگی روحانی حد را بر طرف بسازد. پدرش به تکرار به او توصیح میکرد که شب تا دیر هوندن کتاب درست نیست و برایش میگفت. بچه هایی به عمر تو به عرص شوحی و سعتیری به چیز دیگر فکر نمیکنند. نمیدانم سر تو دهی سن و سال چطور جنهای روحانیت ششده. در خانه کسی نمیتوانست به سوالات سندر سنگ جواب اتمینان بخش بدهد. پندت ها و سادو ها به سوالات او لا جواب میشدند. وقتی که سندر سنگ انوز چارده ساله بود مادر و برادرش وفات یافتند. او رنگ میبرد که چرا نمیتواند بانها در جهان دیگر ملاقات کند. چون مطابق به عقیده اهل اونود معلوم نبود که روحانها بعد از مردن در چی زندگان داحل میشود. این موضوع ذهن نارام او را زیادتر مشوش میساد. سندر سنگ در یک مکتب ابتدایه که از طرف مسیان دایر شده بود داحل شد. در این مکتب حواندن انجیل جز مزامین درسی بود. چون سندر سنگ چیزهای نادرست در مورد انجیل شنیده بود از حواندن آن انکار کرد. او به سنف چارم رسیده بود که این مکتب را تر کرد و در یک مکتب دولتی داحل شد. اگر چی آیات از انجیل مثل حدا محبت است و به نزد من بیاید من به شما آرامی حوام داد که در مکتب شنیده بود در دلش یک کشش عجیب پیدا کرده بود اما با وجودان هم با آن محالفت زیاد می کرد تا این که در سال 1904 یک روز با بقراری قلبی پیش روی پدرش و اشخاص دیگر انجیل را پاره کرده سوحتاند. سندر سنگ می گوید این کار بقراری قلبی و پریشانی ذهنی مرا زیادتر ساخت. در روز سیام بعد سوحتاندانی انجیل وزن بسیار حراب شده از کنترول حارج می شد. تا این که صبح وقت 3 بجه از حواب بیدار شدم بعد از امام کردن تصمیم قطعی به حدکشی گرفتم و گفتم حدا اگر به سوالاتم جواب نداد قبل از روشن شدن روز حد را زیر ریل کرده حدکشی می کنم. می گفتم اگر حدای وجود دارد حد را به من ظاهر سازد و به من اتمینان بده و راه نجات از این حالت نشان بده تا این که حدای زنده به شکل به من ظاهر شد که من فکرش را هم نمی کردم. زیرا من فکر می کردم اگر حدای به من ظاهر هم شود به شکل حدای که در مذهب اهل اونو تصورش را می کردم و آن را حدای حقیقی می دانستم حواد بود. تا این که ساعت چارو نیمه ساب عیسای مسیح که من او را مرده فکر می کردم بر من ظاهر شد. او به شکل بر من ظاهر شد که اتاق تاریک من مثل روز روشن شد. من چهره محبوب و مهربان و نورانی او را دیدم که به من گفت چرا به من آزار می رسانی؟ ببین من بخاطر تو و برای نجات تمام دنیا بر سلیب جان دادم. ایچ فراموش نمی کنم. این کلمات مثل برق در دل و روح هم داحل شدند و من دفتن در قدمهای او افتیدم. دلم از افمینان و حوشی لبریش شد و فوراً تمام زندگیم دگرگون شد. سندرسنگ قدیمی مرد و یک انسان جدید برای حدمت مسیح زنده تولد یافت. بعد از این معجزه مسیح در مرکز زندگی سندرسنگ قرار گرفت. دیگر عیسای مسیح برای او یک شخصیت گذشته تاریخ نبود. در حال که به یک حقیقت زنده مبدل شد. بعد چندین سال پریشانی و تکدو روحانی تجربه او در یافتن حدای حقیقی و اتمینان روحی که او به دست آورد انقدر جذاب و روح پرور بود که او میخواست این تجربه را به همه و در هر جا بیان کند. او لحظه بعد از دیدن رویا پیش پدر خود رفت و به او در مورد ایمان خود با عیسای مسیح بشارت و شهادت داد. با شنیدن این حبر تمام حانواده و اقارب بر او فشار آوردند تا از ایمان خود انکار کند. وقت که انها متوجه شدند که او در تصمیم خود جدی است به عزیزت آزار من شروع کردند. اما تمام آزار و تکلیفانها در برابر رویا زندهی که او دیده بود ایچ بود. ماندن موی بر بدن یکی از نشانه های پنجگانه مذهب سک است. سندر سنگ موی سر حانه را تراشید. وقت که پدرش به او متوجه شد دیدن او را تعمل کردن نتوان است. به او امر کرد که فوراً حانه را تر کند و دیگر ارگز بر نگردرد. او تنها و بیکس بی حانه با چند پیسه و مقدار نانی که ازای حانواده اش برایش داده بودند حانه را تر کرد. سندر سنگ بعد از احراج از حانه با طرف دیه که مسیحان دران زندگی می کردند وارد شد. در هر زرا به خاطر رفع گرسنگی حواست از نانی که در حانه با او داده بودند بهارد. اما در نان زهر محلوت کرده بودند. ازای حانواده او به خاطر از بینرفتن شرم و بدنومی مرگ او را بیتر دانسته بودند. او به صورت معجزانه به دیه رسید. شفای افت و شامل مکتب مسیح شد. بعد از مدت چند حصل تحمید گرفت. در وقت تحمید گرفتن او انقدر احساس حوشی کرد که تمام درد و رنج حد را فراموش کرد. او احساس کرد که با ایمان آوردن به مسیح کاملا پاک شده و به انسان جدید تبدیل شده است. سی و سه روز بعد از تحمید گرفتن او با چند کتاب و چند توتر لباس که داشت با انها هم حدافیزی کرده لباس سادوی پوشید. باعث سادوی مسیحی برای بشارت دادن به مسیح عرقت کرد. سادو سندر سنگ با پای برانه یک شال نازوک برشانه و یک کتاب انجیل به زبان اردو در زیر به عنلش و سفر بشارتی حد شروع کرد. اولا در منطقه حد یعنی پنجاب و بشارت شروع کرد دهی بدهی مجده نجات ایسای مسیر را به مردم میرسند. بعد سفر بشارتی در منطقه پنجاب داحل بلوچستان شد و از آنجا در کنار سرعد افغانستان به جلال آباد رسید و از آنجا به پشوار بازگشت. پاهای او کاملا زحمه شده بودند. مسیان پشوار او را تداوی کردند. در روز یک شمبه او در کلیسا مویزه کرد و به مردم در مورد سفر حد به جلال آباد همه چیز را بیان کرد که حدا چطور او را محافظت کرد. او می گوید، وقتی که به جلال آباد رسیدم، مردم حبر شدند که یک سادوی مسیحی آمده است. فورا در فکر کشتن من شدند. اما شخصی که نزبتا نرم دل بود، من را از این تصمیم آنها اطلاع داد. من از شهر حادد شده در یک سرایه که چط نداشت پنا بردم. در این سرایه، قافله هایی که از آسیای مرکزی می آمدند، توقف می کردند. شب را در زیر باران و سردی زیاد سپری کردم. فردای صاب، وقتی که آتش روشند کردم و کالای خود را حشک می کردم، با تحجب دیدم که یکی از حوانین جلال آباد با نوکرهای خود آمد. وقتی که من را زنده دید، ایران ماند. فوراً به من تعظیم و احترام نموده گفت، واقعاً تو بنده الله استی که اوترا در این سردی نگاه کرده است. من را به حانه حد برده از من میمان نوازی زیاد کرد و تا یک عفته در بین آنها به بشارت دادن مسروف بودم. آنها به دقیقت به ساحنان من گوش می گرفتند. سادو سندرسنگ از بشوار به کشمی رفت، در آنجانیز به بشارت مسی شروع کرد. سادو سندرسنگ بعد سفرهای بشارتی زیاد چند مرتبه به طبط سفر کرد. در یک سفر او قصه شهید شدن کرتارسنگ را شنید. کرتارسنگ هم از سکه های پنجاب بود. بعد از ایمان آوردن به مسی او را از حانه کشیده بودند و برای بشارت دادن مسی به طبط رفته بود. بعد از اطلاعی آفتن لاما رهبر مذهبی آنجا به او امر احراج از طبط داده شده بود، اما او به حدمت حد ایدامه داده بود و به این جرم ایدام شد. قبل از ایدام شدن، این دو بیت فارسی را در انجیل خود نوشته بود. جان خواهی مسحوده یکی بلک ست ازار، تا ست ازار بار بیمیرم برای یار، هسره و در عشق و کمترز این دو زن ما باش، کان برای مرده سوزد زنده جان حیش را. کتابدار جوان لاما که شاید ایدام شدن کرتارسنگ بود، انجیل شریف کرتارسنگ را گرفته متعلاه کرده و ایمان آورده بود. سادو سندرسنگ داستان شهادت کرتارسنگ را از او شنیده بود. سندرسنگ را هم در طبیت به جرم بشارت انجیل گرفتار کرده به نزد لامای عزم بردن. بعد از محکمه او را به مرگ محکم کردن. ایدام او به این شکل بود که او را در چای هاش کند داحتن و سر چارا بستن. اما حدا سادو سندرسنگ را به شکل معجزه از آنجا نجات داد. سادو سندرسنگ می نویستد از حدا بسیار شکر گذار استم که من اینا چیز را در جوانی انتخاب کرد تا روزای قوت حدرا در حدمت او مسرف کنم. قبل از این که من تعمید بگیرم دعای من این بود. ای حدا راه راست حدرا به من نشان بده. راه که حق است و راه زندگی است. به نظرم آمد که من را با سادو سندرسنگ به حدمت و تعلیم نام مقدس حد دعوت کرده است. اگرچه تا اکنون گرست نگی، گرمی، سردی، زندان و بند، تهناو توهین، ناتوانی، همه مشکلات و سهتی ها را تعمیل می شوم، با وجودان هم نام مقدس را شکر می کنم که با فیض و هر وقت دلم از حوش سرشار است. بعد سفرهای چند ساله در داخل اندوستان و زندگی سادوانه، حدا به سندرسنگ یک زبان دیگر یعنی زبان انگلیسی توفه داد که توسطان او توانست بین سالهای 1918 و 1922 در اکثر کشورهای جهان در شرق از برما، سنگاپور و جاپان و چین گرفته در عرب در اروپا و امریکا و همچنان در شرق میانه مجده نجات توسط مسیر را با موضوعهای خود به انسانهای بشمار رسانید. دوستان عزیز، در نتیجه سفرهای طولانی، وحض و خدمت دوامدار جسم او زیف شد، دیگر نمی توانست به وحض و بشارت زبانی ادامه داد و لیازا به نوشتن کتاب ها شروع کرد. در سال 1922 اولین کتاب را تحت عنوان مکتب مسیر با چاپ رسید و کتاب های دیگر را تحت عنوان مذهب و حقیقت، در حقیقی، در عکمت، زندگی حقیقی، رویای عالم روحانی و در آخر به عهر مسیر و با او تا سال 1928 چاپ را نشر شدند. بعض از این کتاب ها اتا به چل زبان مختلف جان ترجمه شدند. بعد از خدمت زیاد، با وجود که سادو سندرسنگ بسیار زیف شده بود، در سال 1929 با چند نفر تاجر طبیتی به سفر طبیت روانه شد. در آن وقت، مرض اوبا تمام مناطق را گرفته بود و تعداد زیاد مردم از مرض اوبا علاق می شدند. بعد از این، از سندرسنگ هیچ اطلاع در دست نیست که بر سر او چی آمد. برای یافتن و تلاش زیاد صورت گرفت، اما نتیجه به دست آمده نتوانست. سادو سندرسنگ با اعتمال قوی شاید به مرض اوبا وفات یافته باشد. دوستان عزیز، این بود حلاسه زندگی و حدمت مرد حدا سادو سندرسنگ.