4 minutes 39 seconds
26 August 2019
عمال فصل دوازده هم زیرا هیرودیس قصد داشت بعد از ایده فسه او را تحویل قوم یهود بدهد به این ترتیب پتروس در زندان پیوسته تحت نظر بود و کلیسا شب و روز از سمیم قلب برای او به درگاه خدا دعا میکرد یک شب قبل از آن روزی که هیرودیس میخواست پتروس را به محکمه بیاورد پتروس در زندان بین دو اسکر با زنجیر بسته شده و به خواب رفته بود و نگهبانان پیش در زندان پیرا میکردند نگاه فرشته خداوند در کنار پتروس استاد و نوری در آن اتاق درخشید فرشته به پحلوی پتروس زد و او را بدار کرد و گافت زود برخیز فورا زنجیرها از دست هایش به زمین افتاد فرشته با او فرمود کمر خود را ببند و چبلی هایت را بپشد و او چنان کرد سپس فرشته با او گافت چپن خود را دور خود بگیر و به دنبال من بیا پس به دنبال او رفت و ایچ فکر نمی کرد آنچه فرشته انجام میداد حقیقت داشته باشد او گمان میکرد این بقایه را در خواب میبیند وقتی از پاسگاههای اول و دوام بذاشتند به در آهنی که به طرف شهر بازمی شد رسیدند دروازه خود بخود به روی آنان باز شد آنها ویرون رفتند از کوچه میگذشتند که ناغهان فرشته ناپدید شد پتروس به خود آمد و گفت الا دیگر یقین دارم که خداون فرشته خود را فرستاده است که من را از دست هیرودیست و از آنچه یعودیان انتظار آن را داشتند برهانت همین که به موضوع پای بارد به خانه مریم مادر یوهنا ملقب به مرقص که اده از زیاده درانجا برای دعا گرد آمده بودند رفت وقتی دروازه خانه را کوبید کنیزی به نام رودا آمد تا دروازه را باز کند اما وقتی که صدای پتروس را شناخت به ایوز این که در را باز کند از خوشحالی فراوان برگشت تا مجده دهد که پتروس بیرون دروازه استاده است آنها به هو گفتند مگر دیوانه شده ای اما او به گفتهای خود بسیار محکم بود سپس گفتند پس حتما فرشته ای ما فزیوست اما پتروس پشت سره هم دروازه را میزد و وقتی در را باز کردند او را دیدند غرق تحجب شدند پتروس به آنان اشاره کرد تا خاموش شوند و برای ایشان شرح داد که چگونه خداوند او را از زندان نجات داده است و در آخر گفت یعقوب و برادران را از این امور بخبر کنید آنگا ایشان را تر کرد و به جای دیگر رفت وقتی روز شد پیرداران بسیار پریشان شدند زیرا نمی دانستند به سر پتروس چی شده است ایرودیس امر کرد که همه جای دنبال پتروس بگردند اما وقتی او را پیدا نکردند از نگهبانان تحقیقات نمود و حکم اعدام آنان را سادر نمود بعد از آن پتروس یهودیار را ترک نموده به قیسریان آمد و مدت درانجا ماند ایرودیس بغض و کینه شدیدی نسبت به مردمان سور و سیدون در دل داشت به این جهت احالی آن دو شهر به اتفاق فیش و آمدند و بلاستوس را که فراش خواهگای شابور با خود همراه کردند و تقاضای سال نمودند سیراکشور آنان در عمر تغزیه و خوراق محتاج کشور ایرودیس بود ایرودیس در یک روز معین لباس سلطنتی پوشید و ور تخت نشست و نطق ایراد کرد در پایان مردم فریاد میزدند این سخنان سخنان یکی از خدای آن است نزدیک انسان و چون ایرودیس جلال را که از آن خداست و خود نسبت داده بود در همون لحظه فرشته خداوند او را نقش زمین کرد و کرمها او را خردند و او مرد پیام خدا هر روز با تاثیر بیشتر انتشار میآفد برنابا و شاؤل وقت وظیفه خود را در اروشلین به پایان رسانیدند به انتاکیه برگشتند و یوهننای ملقب به مرقص را همراه خود بردند