یوسف او د هغه خوبونه

  ۱۷ دقیقې

  ۱۸ اګست ۲۰۱۳

ډاونلوډ

برنامې متن / سرود متن

 د مصنوعي استخباراتو له لارې نقل کول

این راژیو صدای زندگی است مجدگ نجات از صدای زندگی می‌شنویم سلام شنوندگان گرامی خوشحالیم که سر از این برنامه داستان دلچسپ یوسف را از کتاب مقدس برای تان نقل می‌کنیم دوستان عزیز داستان یوسف در واقع داستان کسی است که محبت خدا را به ما نشان می‌دهد ما از این داستان بسیار دلچسپ خواهیم فهمید که خداوان چیگونه یوسف را عفص می‌کند و زندگی و عماله را درست برای امای ما می‌سازد بیاید با اتفاق هم به این داستان گوش بدهید دوستان عزیز یک خوب پس از بیس سال اقامت و کار در بین نهرین پیش ماماش لابان سر انجام با امره خدا در کرعان یعنی جایی که اسحاق پدر و ابراهیم پدر کلانج در اونجا اقامت کده بود مسکنگوزین شد در این زمان یوسف که اینک داستان او را برای شما نقل می‌کنیم 17 ساله بود در باری چگونه گی به دنیا آمدنی یوسف مطالبه در کتاب مقدس آمده به این داستان از امین جا آغاز کنیم دوستان عزیز یعقوب دو زن داشت یکی لیه و دیگره راهیل لیه و راهیل اردو دختران لابان مامای یعقوب بودن راهیل نازا بود ولی لیه ساحب فرزنده شده بود راهیل مدام پیش خدا دعا میکد تا خدا بر او فرزند بتم خدا هم سر انجام دعایی راهیله اجابت نموده با او به سر بخشید راهیل بار دیگر از خدا خواست که او را ساحب فرزنده دیگه بسازم راهیل بار دیگر آمله شد و این بار هم ساحب بچه شد و نام او را یوسف مان یوسف در عبره یعنی او اضافه می‌کنه یعنی خدا اضافه می‌کنه یوسف آرام آرام بزرگ شد تا ای که به هبته سالگی رسید او برادارای خدا در چاریندن گزفندهای پدرش کمک میکد یوسف وقته اعمال ناپسنده براداراشو می‌دید به پدرش خبر می‌داد چون یوسف ده سالهای آخر عمر یعقوب به دنیا آمده بود از این خاطر یعقوب او را زیادتر از دیگرها دوست داشت برادارای یوسف از این آمد ناراحت بودند و حتی یوسف نفرت داشتند و مده هم با خشونت به او برخورد می‌کدند ولی یوسف همه براداراشو دوست داشت یوسف شبه خواب دید و فرده اوروز پیش براداراش رفت چی خواب دیدی؟ چی پیران رنگارنگی پوشیده یوسف؟ شما همه گیتان از ما کلان استین من شما را احترام می‌کنم ولی شما چرا مدام من را مزخرا می‌کنین؟ نه نه ما مزخرا نمیکنیم چرا مزخرا کنیم؟ بگو چی خواب دیدی؟‌های واقعا می‌خواییم بشنوین؟ بله چرا بگو پس گوش کنین چند شاهد پیش خواب دیدم که همه گی ما در مزرح گندم دستمی کدیم هر کدام ما دسته خود را در یک گشه می‌موندیم یک دفعه دیدم که دسته که ما تیار کده بودم استاده شد دستایی که شما تیار کده بودین در اون دسته ما جمع شدند تعظیم کردند چی خواب دیدی؟ تو می‌خوایی پاچا شدی؟ می‌خوایی سر ما زردنت می‌ریم؟ این خوابت را برای پدر ما گفتی یا نه؟ بله گفتیم ولی خواب را که دیشت خواب دیدم هنوز نگفتیم پاچا بازم یوسف خواب دیده هر شو خواب می‌بینه بگو دیشت خواب چی خواب دیدی؟ شما خواب ما نمیشنوین پدرم کجاست؟ پدرم چی می‌کنی؟ پشت پدرم نگفت بگو دیشت خواب چی خواب دیدی؟ چوباشین بچه‌ها چوباشین پدرم میره یوسف ما می‌ریم کجا می‌رین؟ گله را در برای چراندان در شکم می‌ریم الان که خوابت را برای ما نمیگی ما رفتیم سلام پدر یوسف با برادرهایت در چی مورد گفت میدی؟ پدر من خواب ما برای شان می‌گفتم مگرم اونا من را مزخرا می‌کنند همه که شان از من نفرت دارند مگرم من بچه من این را خوب می‌فهم اونا از تو بخاطر بدشان میاد که کار بدشان را به من میگی خوب باز چی خواب دیدی؟ پدر دیشت خواب دیدم که افتاو و ماتاو و یازه ستاره به من تعظیم می‌کنند این چی خوابی از که تو دیدی؟ آیا واقعا ما و مادرت و برادرهایت پیش تو تعظیم خواب کدیم؟ پدر این خوابی بود که من دیدم بله می‌فهم که تو دروغ نمیگی یوسف تو برادرهایت را دوست داری اونا را احترام می‌کنی ولی اونا به تو حسادات دارند تو را و خوابهایت را مزخرا می‌کنند ولی من روزا هست که در باره خوابهایت را فکر می‌کنم برحال بگذاریم برادرهایت گفتند که گله را به صحرای شکیم می‌برند تو برو ببینی اوزهاد چه قسم هست آیا اونا به اونجا رفتند یا نه؟ ولی زود پس بگی بچه شم تا شام پس بگم خدا حافظت باشه بچه کجا هستند؟ گله همینجا نیست کجا رفته باشند؟ بچه یوسف در یه افته ترقی اینجا چی را می‌پالی؟ سلامتی بر شما کاکایی لازر برادرهای من می‌پالم شما اونا رو ندیدید؟ دیدیمشون همیشون را دیدم که از اینجا رفتند رفتند؟ کتره هم دیگه می‌گفتند که با دوتان می‌رند دوتان؟ آه دوتان آه هنوز تا شام وقت زیادست میرم پشتشان دوتان تا شام پس میرم نوقت نمیشه کجا میری یوسف؟ با دوتان میرم پشت اونا بچه‌ها بچه‌ها ببینید ببینید کسی از دور می‌اید آه یوسف یوسف می‌اید کسی می‌اید که پاچایی را سرما خواه می‌بیند آه که چقدر بدم می‌اید که چقدر بدم می‌اید نازدانه پدر هلو باز بره پدر ما قصه خواهد کرد که ما بچه کم نرفتیم و ایجا آمدیم مرم از بسیار وقتا بدم می‌اید چطور است که را بکشیم؟ باید دفعی خود را از جنجالش خلاص کنیم چرا او را بکشیم؟ او خب بیادر ماست چرا او را بکشیم؟ روبین به تو مربوط نیست تو را که گفته که گفت بزنید هر فیصلی که ما کردیم تو باید قبول کنید فهمیدی؟ قبول نمی کنم یوسف هیچ گناهی نداره چرا او را بکشیم؟ ما می‌فهم که او چی گناهی داره همین کافیست که او را بکشیم ما این کار را نمی کنم شما دلتان پس تو را هم خواهد کار دوستیم زودتر فیصله کنین اون نزدیک میشه همه گی گفت قبول دارن بغیر روبین بین اردویشان را بکشیم هم یوسف هم روبینه که جنجالشان خلا شویم من را می‌کشین بکشین بگم او را نکشیم او را در اون چاه بندازیم دست ما هم به خونش آروده نمیشه او هم در چاه خواهد مورد اینالا اوش در سرت آمد روبین ای درست میگه خلاس گفت فیصله شد او را در چاه مندازیم پس از او که او را در چاه انداختیم پیران او را از جانش بکشین پاره کنین تا پسان او را که خون یک جایی کده برا پدر ما نشان بدیم بگم دست سارا او را جانوره خورده چوب باشین خون آمد بانش که بیا تا ببینیم خواهد چی نتیجه داره سلام بیادرها چرا گفت نمیزنیم چرا سنوما بگرینش روبین پیران یوسف پیشت باشه بگی به کسی دیگه بدی ترسو ایره بگی نگاه کن تا وقتی خون پیدا کنیم بتش امره روبین تو برو تا نام آران می‌خوریم رما را در یک جایی جمع کن ایره خود قدم می‌تونی برو ما تیل شستی روبین برو دیگه در خوبی برو ببینین کاروان تاجرا هم میره ای غلام‌ها را در کاروان کجا می‌برن ای تاجرا‌ها غیر از تجارت اموال تجارت غلام هم می‌کنن غلام‌ها را در کجا می‌فروشن در مصر در جایی که دلشان شد ای کاروان مصر میره بچه‌ها یک فکر در کلیم زده چطور است اگر یوسف را از چابی کشیم سرانه‌ها بفروشیم اگه او در چاب امره هیچ فایده نصیب ما نمیشه مگرم اگه او را بفروشیم برای هر کدام ما یک چیزی می‌رسه آه بگن چی فیصله می‌کنین اقلتان را در کار بندازین اگه او در چاب امره چی فایده تان میشه مگرم برای تاجران چی نقم بگوییم برشان می‌گیم ما یک غلام جوان 17 ساله داریم اگر می‌خوانیم چل سکه نقره بدین خیلی شما برین او را از چاب بکشین تا من که اتشان گره بزنم وقتی من برتون اشاره کردم او را پیش من برین حالا خیلی زودتر برو که دور میشن چل سکه گرفتی؟ 20 سکه نقره زیاد نخریدن برو خوب فروختی از این زیاد هم نمیارزید حال بیایی که تقسیمش کنیم گمش کل شامست حال بریم خانه بیادرها یادتان باشه که همه اگه یک گفت می‌زنیم همه اگه می‌گیم که او را یک ایوان درنده خورده بگیم که جسدشا ما در سهران نیافتیم فقط امی پیران خلانودشو یافتیم فهمیده شد؟ این روپی چی شد؟ تا باید نامده بریم ما تلو نشیم خودش وقتی بیاییم می‌فهمه که ما هیچی نیستیم خانه بیاییم مگرم پیش از این که خانه بریم بازی را بکشیم تا خونش را به پیران یوسف بمالیم او بچه تو بره همون بوده سیاه را گرفته بیار شامون یهودا شامون چی شدن؟ یوسف هست شامون شامون شامون خوب مدد شانه ذاتی او را چی کردن؟ حتما او را کشتن و در کدام جای گورش کردن یوسف خدا شاید است که من نمیخوا斯تم ای تو شوند برایی که تو را نکشوند گفتم تو را در چاب بندازند طباز پسانتر تو را از چاب بکشم خدایا تو می‌فهمی که من نمیخواستم ای تو شوند ای چی کاری بود که شد؟ یوسف ما همه از تو متنافر بودیم ولی من نمیخواستم که تو را بکشن یعنی یکوب جامعه خود را پارکده پلاس بشد و روزهای زیاده را به خاطر یوسف ماتم گرفت تمام خانواده اون را دلداری می‌دادن ولی فایده نداشت یکوب می‌کفت که تا روز مرگ گم یوسف را نمیتونم فراموش کنم دستای عزیز بیان باقی داستان دلچسبه در برامه آینده باهم بشنوید خب شنانده‌های گرامی بین که به ایک سرود روحانی گوشت بدیم خدا کنه که از شنودن این سرود لذت روحانی ببرین موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی