۸ دقیقې ۳۹ ثانیې
۲۶ اګست ۲۰۱۹
د مصنوعي استخباراتو له لارې نقل کول
اینجیل مرقص مرقص فصل دوازده هم ایسا به سخن خود ادامه داده و در قالب مثل به ایشان گفت مرد تاکستان احداث کرد و دور آن دیواره کشید. در داخل آن حوسچه برای گرفتن آب انگور کند و یک برچ هم برای آن ساخت. بعد آن را به باغبانان سپرت و خواد به سفر رفت. در موسم انگور غلامه را پیش باغبانان فرستاد تا حصه خود را از حاصل تاکستان بگیرد. اما آنها آن غلام را گرفته لط و کوب کردند و دست خالی بازگردانیدند. صاحب تاکستان غلام دیگر نزد ایشان فرستاد. او را هم سنگ سار کردند و سرش را شکستند و باب احترامی برگردانیدند. باز غلام دیگر فرستاد. او را هم کشتند. بسیاره از کسان دیگر را نیست همین طور. بعضی را زدند و بعضی را کشتند. صاحب باغ فقط یک نفر دیگر داشت که بفرستد. و آن هم پسر عزیز خودش بود. آخر او را فرستاد به پیش خود گفت. آن ها احترام پسرم را نگاه خواهند داشت. اما باغ بانان به یک دیگر گفتند. این وارس است. بیاید او را بکشیم تا ملک او از ما شد. پس پسر را گرفتند و او را کشتند و از تاکستان بیرون انداختند. صاحب تاکستان چه خواهد کرد؟ او می آید این باغ بانان را می کشد و تاکستان را به دیگران واگزار می کند. مگر در کلام خدا نخانده اید، آن سنگی که میماران رد کردند به صورت سنگ اصلی بنادر آمده است. این کار خداوند است و به چشم ما عجیب می نماید. رحبران یهود خواستند ایسا را دزگیر کنند. چون فهمیدن روی سخن او با آنها بود. اما از مردم می ترسیدند. پس او را ترک کردند و رفتند. ادهه از پیروان فرقه فریسی و طرفداران ایرودیز فرستاده شدند تا ایسا را با سوالات خش به دام بیان دازند. آنها نزده او آمده گفتند. ای استاد، می دانیم که تو شخص درستی هستی و از کسی طرفداری نمی کنی. چون به ظاهر اشخاص نگاه نمی کنی بلکه با راستی راه خدا را تعلیم می دهید. آیا دادن مالیات به امپراتور روم جاییز هست یا نی؟ آیا باید مالیات بدهیم یا نی؟ ایسا به دستیسه ایشان پی برد و فرمود. چرا مرا امتحان می کنید؟ یک سکه اینک را بیاورید تا ببینم. آنها برایش آوردند. او به اشان فرمود. نقش و عنوان کی روی آن هست؟ جواب دادند. نقش و عنوان امپراتور. پس ایسا فرمود. بسیار خوب. آن چرا از امپراتور هست به امپراتور و آن چرا از خدا هست به خدا بدهید. و آنان از سخنان او تحجب کردند. بعد پیروان فرقه صدوکی پیش او آمدند. این فرقه معتقد بودند که پس از مرک رستاخیز وجود ندارد. آنها از ایسا پرسیدند. ای استاد. موسا برای ما نوشته است اگر مردی بمیرد و زنش بدون اولاد باشد برادرش مجبور است آن زن را بگیرد تا برای او فرزندان بیاورد. هفت برادر بودند. اولی زن گرفت و بدون اولاد مرد. بعد دومی آن زن را گرفت و او هم بی اولاد مرد. همین طور سی اومی. تا بلاخره هر هفت نفر مردند و هیچ اولاد بجا نبذاردند. بعد از همه آن زن هم مرد. در روزی رستاخیز وقتی آنها دوباره زنده می شوند او زن کدام یک از آنها خواهد بود. چون هر هفت نفر با او ازدواج کردند. ایسا به ایشان فرمود آیا گمراهی شما به این علت نیست که نه از کلام خدا خبردارید و نه از قدرت خدا. وقتی انسان از آلم مردگان قیام می کند دیگر نه زن می گیرد و نه شوهر می کند بلکه مانند فرشتگان آسمانی است. و اما در باره قیامت مردگان. مگر تا به حال در کتاب موسا در داستان بطی سوزان نخانده اید که خدا چطور با او صحبت کرد و فرمود من خدای ابراهیم و خدای اسحاق و خدای یعقوب هستم. خدا خدای مردگان نیست بلکه خدای زندگان است. شما سخت گمراه هستید. یکی از ملایان یهود که بحث آنها را شنید و پای برد که ایسا جواب عالی به آنها داده است پیش آمد و پرسید. ایسا جواب داد. و تمام قدرت خود دوست بدار. و دوام این است. همسایت را مانند خود محبت نما. هیچ حکم بزرگتر از این دو وجود ندارد. آن شخص به او گفت. ای استاد درست است. حقیقت را فرمودی. خدا یکی است و وجود او خدای نیست. و دوست داشتن او با تمامی دل و تمام عقل و تمام قدرت و دوست داشتن همسایه مثل خود از همه عدای های سختنی و قربانی ها بالاتر است. وقت ایسا دید که جواب آقلا نداده است به او فرمود. تو از پاتشاهی خدا دور نیستی. بعد از آن دیگر کسی جرت نمیکد از ایسا سوال بکند. ایسا ضمن تعالیم خود در خانه خدا چنین گفت. ملایان یهود چطور میتوانند بگویند که مسی پسر داود است. در حاله که خود داود با الهم روح القدس گفت. خداوند به خداوند من گفت. در دست راست من بنشین تا دشمنانت را زیر پای تو اندازم. پس وقت خود داود او را خداوند میخاند. چطور او میتواند پسر داود باشد؟ جمعیت کسی را با علاقه به سخنان او گوش میدادند. ایسا در ضمن تعالیم خود به آنها فرمود. از ملایان که دوست دارند با چپنهای دراز بیایند و بروند و علاقه شدیده به سلامهای احترام و میز دیگران در بازارها دارند احتیاط کنید. آنها بهترین جاها را در کنیسه ها و صدر مجالس را در میمانی ها اشغال میکند. مال بیوزنان را میخورند و محض خدنمایی نماز را طول میدهند. جزای آنها سختر خواهد بود. ایسا در برابر صندوق بیت المال خانه خدا نشسته بود و میدید که چگونه اشخاص به آن صندوق پول میانداختند. بسیاری از دولتمندان پول های زیاد دادند. بیوزن فقیر هم آمد و دو سکه که تقریبا دو روپیه میشد در صندوق انداخت. ایسا شاگردان خود را پیش خود خواست و فرمود بیاقین بدانید که این بیوزن فقیر بیش از همه کسان که در صندوق پول انداختند پول داده است. چون آنها از آنچه که برای آن مصرف نداشتند دادند. اما او با وجود تندستی هر چه داشت یعنی تمام معاش خود را داد.