جلال - ایران

  ۸ دقیقې ۱۱ ثانیې

  ۲۶ اګست ۲۰۱۹

ډاونلوډ

برنامې متن / سرود متن

 د مصنوعي استخباراتو له لارې نقل کول

اسم من جلال است و از ایران هستم. من در حدود پونزه سال پیش ازدواش کردم. حالا می خواهم مشکلی را که در زندگی خود داشتم و اون سبب نجاتم شد به شما عزیزا نخل کنم. زندگی من و خانمم با خوشی و شادی به پیش می رفت. تا این که فاقه ای برای ما رخ داد که تا اندازه ای در زندگی ما تأثیر کرد. این واقع زایه شدن اولین اولاد ما در دوماههگی بود. چون این واقعه برای بار اول بود دکتر ماله چندان توجهه به این مسئله نکرد. بعد از مدتی دومین تفله ما هم در هشت هفتگی زایه شد. دکتر مربوط پس از ماینه و بررسیه همه جانبه به ما گفت که خون خانومت خراب شده و در اثر خوردن دوا برطرف می شد. چندی بعد این آرزه نیز رفت شد. اما با وجود آن تفله ثوه ما هم به این سرنوش گرفتار شد و از بین رفت. حدود دو سال از زندگی مشترک ما می گذشت. هر کنوم از دوستان و یا فامیل وقتی که ما را می دیدند با دلسوزی آدرس دکتر جدیدی به ما می دادند. کار ما هم این شده بود که از این ماینه خانه به آن ماینه خانه و از این دکتر به اون دکتر بریم. ولی با تأصف باید بگویم که بعد از دو سه سال رفتن و آمدن نه تنها مشکل ما حل نشد بلکه به تعداد زایه شدن حمل خانوم هم افسوده شد. هر قدر پول که پسنداز می کردیم به دکترها تقدیم می کردیم و نتیجه هم معلوم نبود تا این که هفت بار تفزایه کرد. بلاخره مجبور شدیم که در سال 91 به لندن سفر کنیم که اگه امکان داشته باشه این مشکل ما حل شود چون فکر می کردیم که انگلستان یک کشور پیش رفته است و تکنولوژیه جدید داره و مشکل ما رو حل خواهد کرد. اما اینطور نشد. بعد از 20 ماه ماندن در لندن و مراجعه به دکترها و پروفوسرهای متعدد و مصرف بیشتر از 25 هزار پوند با دست خالی و با چهره خسته و پریشان و با تجربه دردناک به ایران برگشتیم. در ایران از فامیل و دوستان گبه هایی می شنیدیم که نیشتار بود. و گفتن مشکل اینها چقدر بزرگ است که مسافرت به انگلستان هم برایشان فایده نکرد. از گوشه و کنار به من پیشنهاد می شد که باید خانوم دیگری بگیرم. با دیدن این سحنه تصمیم گرفتیم که دوباره به لندن برویم. مقداری پیسه دست و پا کردیم و بعد از 6 ماه دوباره به لندن آمدیم. اما این سفر هم بیفایده بود و پس به ایران برگشتیم. این بار تصمیم گرفتیم که کاری کنیم که هوای لندن دوباره به سر ما نزنه. ولی بعد از تلاش زیاد در اواخر سال 1997 دوباره به لندن آمدیم. این بار با دفعات قبلی فرق داشت چون تصمیم گرفتیم که در لندن پناهندگی بدهیم. به خاطر مسائل پناهندگی و اقامت در لندن مجبور شدیم که برای اولین بار به کلیسای ایرانیان مسیحی در لندن برویم. هدف من این بود که از طریق کلیسا در مورد مسائل پناهندگی معلومات پیدا کنم. با احتیاط بسیار وارد کلیسا شدم. زمان پرستش و نیایش به حضور خدا بود. از همان روز اول محبت امیغی را بین افراد آنجا دیدم. برای من بسیار جالب بود که چرا اینقدر بین این مردم دوستی و سمیمیت وجود دارد و چرا این مردم اینقدر خالصانه و با شادی خدا را پرستش میکنند. هر یک شمبه و سه شمبه به جلسه ها شرکت میکردم. احساس میکردم که محبت بین خوهران و برادران خیلی سمیمی و بیریه هست. یک روز به خود گفتم تو که وقت خودت را زایه میکنی و میگذرانی و میایی آیا بهتر نیست چیزی را که این جماعت میگن تو هم امتحان کنی؟ شاید حرف های اینها راست باشه. ممکنه از خدایی که اینها میگن واقعا زنده باشه ولی من نمیتوانم اون را ببینم. یک روز تصمیم گرفتم که این را امتحان کنم. البته بعد از چند جلسه خانومم هم راضی شده بود که به کلیسا بیاد اما او میگفت این عقیده که ایسا خداونده است قبول کردن آن برای من مشکل است. اما شوق داشت که انجیل مقدس را بخانه و به کلیسا بره. در یکی از روزها در جلسه کلیسایی اینطور دعا کردم خداونده تو از وجود من آگاه هستی تو از مشکلات من و پستی و بلندی زندگی من باخبری من بزرگترین مشکل خودم را به حضور تو میابرم اگر تو واقعا اینجا هستی و خدای شفادهنده میباشی خانمم را شفا بده همونطور که مشغول دعا بودم در گوشهایم صدای زنگی به صدا در آمد و کاملا احساس کردم که نیروی از گوشهای من به قلبم وارد شد یک جمله را شنیدم که تو باید اول نجات پیدا کنی و در نجات تو شفاهم هست من فهمیدم که این صدا از خداونده هست و از روح او پر شدم در ختم جلسه من و خانمم به پیش رفتیم تا واعظ برای ما دعا کنه تا تفل دار شویم او برای ما دعا کرد و پس از دعا گفت که برین و نام بچه خود را انتخاب کنین بخاطر این که او در راه هست در این وقت خانمم هم عیسای مسیح را به حیث خداونده خود قبول کرد او توبه کرد و به عیسای مسیح ایمان آورد هر دوی ما خدا را یک دل می پرستیدیم و شادی بزرگی به زندگی ما سرازیر شده بود چند ماهی از ایمان ما گذشته بود که به خانمم گفتم که حالا که ما در خداوند شاد هستیم پس بیا کاری کنیم تا خداوند نیز از ما شاد باشه بهتر از تفری را به فرزندی بگیریم و سرپرستی او را احتدار شویم موضوع را همراه شبان کلیسا در میان گذاشتیم شبان کلیسا در دو جمله به ما گفت عزیزان به خداوند وقت بدهید بعد از این صحبت با شبان کلیسا سه هفته گذشته بود که متوجه شدیم همسرم حامله است طفل ما همیشه در ماه دوم تلف می شد و به ماه نوم نمی رسید همسرم آن شب خواب تکاندنده ای دید که شکمش را عملیات می کنند جالب این بود که او خودش در اون شکم خود را می دید وقتی که از خواب بیدار شد متوجه شد در حالی که شکمش سالم بود اما درد عملیات که در خواب احساس کرده بود هنوز وجود داشت صبح آن شب خانما مثل کسی که عملیات شده باشه بی حال و خسته بود وقتی که موضوع را با کلیس ها در میان گذاشتیم اونها گفتن خداوند ایسای مسیح شفادهنده است او خانوم تو را شفاده داده این دفعه طفل سعی و سالم خواهد بود ما همه خداوند را برای کار عظیمه شکر کردیم بعد از آن همه چیز به خوبی پیش می رفت در هفته دهان بود که ملاقاتی با دکتر متخصص داشتیم دکتر وقتی دوصیه خانوم مرا دید که یازده بار طفل ما تلف شده بود سوال کرد شما چه دوا را استعمال کردین که مشکلتان حل شد گفتیم هیچ فقط ایسای مسیح شفاده داده است دکتر گفت واقعا موجز روخت داده است بعد از او دکتر گفت شما به دوا احتیاج ندارین ولی پسر ما که نامش را ایلیا گذاشتیم و وعده خداوند بود صحیح و سالم به دنیا آمد و خداوند دل ما را شاد ساخت ما برای این موضوع به هر دری زده بودیم و چه خرشها بود که نکردیم و چه افرادی را که ملاقات نمودیم فقط ایسای مسیح بود که قدرت انجام این کار را داشت و او با محبت عظیم خود ما را نجات داد و سپس طفلی را به ما عطا فرمود این را بدانی که خداوند ایسای مسیح همیشه احتیاجات شما را در دولتمندی خود به شما عطا خواهد نمود آمین