۷ دقیقې ۴۴ ثانیې
۲۶ اګست ۲۰۱۹
د مصنوعي استخباراتو له لارې نقل کول
نام ما بسام هست. ما در سال 1965 در یک مملکت عربی در یک فامیل مسلمان به دنیا آمده ایم. وقتی که 25 ساله بودم شامل یکی از گروپ های مساله افراتی شدم. یکی از خیش های ما از جمله رهبرهای این گروپ بود. ما فکر می کنم که از طریق فعالیت کدن در این گروپ می تانم بهترین خدمت بر خدایی که به اون عقیده داشتم انجام می توم. وقتی که شامل این گروپ شدم تعلیمات نظامی استعمال کدن تفنگ و ساختن مواد منفجره را یاد گرفتم. اما بعد از تعلیمات نظامی وقتی که شروع به فعالیت کدم از کاری که انجام می دادم از درون دل خود احساس خوشی نمی کدم. در زی این هم سوال هایی به وجود آمد که آیا واقعا خدا می خواهد که به خاطر او مردم را بکشیم و یا صدمه را برسانیم؟ ما فکر می کنم شاید اعضای گروپ رهبرهای ما از چیزی که خدا میگه خوب اطلاع ندارن و اونا نافا می ده این کار را می کنن. به نیافتن جواب به این سوال هایی که در دل خود داشتم شروع به متعالیه کتاب دینی خود کدم. چیزی که بعد از چند سال متعالیه و تحقیق و جسد و جو به دست آوردم برم بسیار عجیب بود. ما به این نتیجه رسیدم که دینی که از او پیروی می کنم یک راه سلحامیز به رسیدن به خدا نیست. ما بر حاصل کدن رضایت خدا اگر ضرورت شوه باید از کشتن انسان ها هم صرف نظر نکنم. با خود گفتم امکان نداره که این راه راه خدا باشه. ما هرگز فکر نکده بودم که یک روز به عقیده که به او بسیار مغرور بودم دلسرس شوم. اما ما نتانا دلسرس شده بودم بلکه به این کاملا باور پیدا کده بودم که برای که روان هستم نمیتونه راه خدا باشه. ما به انسان کاملا شکست خورده و خالی از امید تبدیل شده بودم. وقتی که فکر میکدم چی کارهای خراب و وحشتاوری را برای هیچ انجام دادیم بسیار رنگ می بردم و احساس گناه و شرم میکدم. ما به مواد مخدره روی آوردم و هیچ دلم نمیخواست که در باری خدا گب بزنم و حتی فکر کنم. ما در این طور یک حالت قرار داشتم که یک روز در گروپ ما در باری یک مسیحی صحبت می شد که او باید کشت شد. به خاطر که مسیحی است و به گروپ ما جریمه نمی دهد. یکی از اعضای گروپ ما که رابطه دوستی باید مسیحی داشت تلاش کرده بود که از او جریمه بگیره اما او از دادن جریمه انکار کرده بود. ما وقتی که از این موضوع اطلاع پیدا کردم او مسیحی را از خطره که متوجهش بود با خبر ساختم. به این طریق ما با هم دوست شدیم. وقتی که او را زیادتر شناختم متوجه شدم که دل او پر از محبت برای همه انسان هست. ای دوستی مسیحی چندان از الهیات مسیحی اطلاع نداشت اما دلش پر از محبت به انسان هم نوش بود. شناخت زیادتر ای برادر مسیحی تمام طرز فکر مرا در باری مسیحان که از طفولیت در مغزم جای داده شده بود تغییر داد. از او تقاظا کردم که یک جلد انجیل برم بته. وقتی که انجیل را متعلاها کردم متوجه شدم چیزی که سالها به ما در مورد انجیل گفته شده بود و چیزی که اصلا در انجیل نوشته شده بود کاملا فرق داشت. حیران ماندم که متش دروغ های شاخداره را در باری انجیل تا حال باور کده بودم. یکی از تعلیمات انجیل که می فرمایه بغیر از عیسای مسیح همه گناه کردن برم بسیار دلچسپ بود. حتی پیغمبر ها و اشخاص دگه همه گناه کردن. اما مسیح پیش روی کسایی که با او دشمنی میکدن گفت کدام یک از شما میتواند گناهی به من نسبت دهد. اما هیچ کس نتانست که گناهی را به او نسبت بده. من در این بار زیاد تحقیق و جسد جو کدم. بلاخره برم معلوم شد که مسیح کاملا بی گناه بود و به خاطر نجات ما مرک بر روی سلیب قبول کرد. بعد از یک سال مناقشه و کشمکش همراه خود آخر تصمیم گرفتم که من از خدایی که خدا تواسط ایسای مسیح به ما نشان داده پیروی کنم نه از کدام خدایی دیگر. بر اولین دفعه من به نام ایسای مسیح به خداوند دعا کردم. یک احساس عجیبه به من دست داد. حضور خدا را در دل خود احساس کردم. از همون وز پیروی ایسای مسیح شدم. او زندگی من را کاملا تبدیل کرد و از من یک انسان نو ساخت. از این موضوع فامیلم اطلاع یافت. چیزی که ایسای مسیح پیش بگویی کرده بود که برادر برادر را و پدر فرزند را تصمیم مرک خواهد نمود در زندگی من به حقیقت پیوست. پدر خودم من را به قواه امنیتی به جرم ای که چرا دین اجداد خود را ترک کده پیروی ایسای مسیح شدم تصمیم کرد. اونا من روز ها و شه ها شکنجه کردن که از ایسای مسیح انکار کنم. اما ایسای مسیح من را تقویت کرد که بتانم به پیروی کدن او ادامه بتم. بلاخره بعد از دو سال از زندان آزاد شدم. آره من نه تنها از زندان آزاد شدم بلکه از همه چیزها آزاد استم. در دل خود به هیچ کس احساس دشمنی ندارم. غرور و خودخواهی در ما عکوبیده شده. از زنجیرهای نفرت و انتقام آزاد شدم. احساس میکنم که خداوند تمام گناه های من را به خاطر قبول کدن قربانی ایسای مسیح بخشیده. شکر میکنم که ایسای مسیح خداوند به من تولاد تازه بخشید و زندگی من را معمول ساخت. بعد از برامدن از زندان خداوند خانم که واقعا یک طوفه از طرف وست به من داد. او من را در خدمت که به خداوند میکنم کمک و حمایه میکنه. اما مهمترین طوفه که خداوند به من بخشیده زندگی عبدی و آرامش از که نصیبی من کده. آره من صرف یک هدف زندگی خود دارم. او بیان کدن و نشان دادن محبت خدای حقیقی به هم وطنهای من است. از خدمتی که میکنم نه ترس و نه تشویش دارم. در انجیل میخانم. یک شب در رویاه خداوند به پولس گفت. هیچ ترس و بیم نداشته باش. به تعالی میخود ادامه بده و دست از کار نکش. زیرا من با تو هستم و هیچ کس قادر نخواهد بود به تو آزاره برسانت. خواهر و برادر عزیز شما که شهادت من را شنیدین میتانین شما هم محبت خدای حقیقی را که در وجود ایسای مسیح ظاهر شده تجربه کنین. خداوند به شما برکت نصیب کنه. برادر شما بسام.