۶ دقیقې ۲۸ ثانیې
۲۶ اګست ۲۰۱۹
د مصنوعي استخباراتو له لارې نقل کول
یوهننا فصل ده هم به یقین بدانید، هر که از در به آغل گوصفندان وارد نشود، بلکه از راه دیگر بالا برود، او داست و راه زن است. اما کسی که از در وارد شود، چوبان گوصفندان است. دربان در را برای او باز می کند و گوصفندان صدایش را می شنوند. او گوصفندان خود را به نام می خواند و آنان را بیرون می برد. وقتی گوصفندان خود را بیرون می برد، خودش در پیشا پیش آنها حرکت می کند و گوصفندان بدنبالش می روند، زیرا صدای او را می شناسند. بدنبال آدم ناشناس نمی روند، بلکه از او می گریزند، زیرا صدای بیگانگان را نمی شناسند. ایسا این مثل را برای اشان آورد ولی آنها مقصد او را نفهمیدن، پس ایسا بار دیگر با آنها گفت. بیاقین بدانید که من برای گوصفندان در هستم. همه کسانه که پیش از من آمدند، دازد و راهزن بودند و گوصفندان به صدای آنان گوش ندادند. من در هستم. هر که به وسیله من وارد شود، نجات می آبد و به داخل و خارج می روید و علوفه پیدا می کند. دوزد می آید تا بدوزدد، بکشد و نابود سازد. من آمدم تا آدمیان زندگی آبند و آن را بطور کامل داشته باشند. من چوبان نیکو هستم. چوبان نیکو جان خود را برای گوصفندان فدا می سازد. اما مزدوری که چوبان نیست و گوصفندان به او تعلق ندارند، وقتی بیبیند که گرک می آید، گوصفندان را می گذارد و فرار می کند. آنگاه گرک به گله حمله می کند و گوصفندان را پراگنده می سازد. من چوبان نیکو هستم. من گوصفندان خود را می شناسم و آنها هم مرا می شناسند. همانطور که پدر مرا می شناسد، من هم پدر را می شناسم و جان خود را در راه گوصفندان فدا می سازم. من گوصفندان دیگری هم دارم که از این گله نیستند، باید آنها را نیز بیاورم. آنها صدای مرا خواهند شنید و یک گله و یک چوبان خواهند شد. پدرم مرا دوست دارد زیرا من جان خود را فدا می کنم تا آن را بار دیگر بازیابم. هیچ کس جان مرا از من نمی گیرد. من به خواهش خود آن را فدا می کنم. اختیار دارم که آن را فدا سازم و اختیار دارم آن را باز به دست آورم. پدر این امر را به من داده است. بخاطر این سخنان بار دیگر در بین یهودیان دو دستگی به وجود آمد. بسیاری از آنان گفتند. او روی ناپاک دارد و دیوانه است. چرا به سخنان او گوش می دهید؟ دیگران گفتند. کسی که دیوانه است نمی تواند این طور سخند بگوید. آیا روی ناپاک می تواند چشمان کر را باز نماید؟ وقت اید تقدیس در اروشلین فرا رسید زمستان بود و ایسا در خانه خدا و در داخل رواق سلمان قدم می زد. یهودیان در اطراف او گرد آمدند و از او پرسیدند. تا که ما را در شک می گذاری؟ اگر مسیح استی آشکارا بگو. ایسا گفت. من به شما گفتم اما شما باور نمی کنید. کارهایی که به نام پدر انجام می دهم بر من شهادت می دهند. اما شما چون گوصفندان من نیستید ایمان نمی آورید. گوصفندان من صدای مرا می شنوند و من آرها را می شناسم و آنها به دنبال من می آیند. من به آنها زندگی عبدی می بخشم و آنها هرگز حلاق نخواهند شد و هیچ کس نمی تواند آنها را از دست من بگیرد. پدری که آنان را به من بخشیده است از همه بزرگتر است و هیچ کس نمی تواند آنها را از دست پدر من بگیرد. من و پدر یک هستیم. بار دیگر یهودیان سنگ برداشتند تا او را سنگ سار کنند. ایسا با آنها گفت. من از جانب پدر کارهای نیک بسیار در برابر شما انجام دادم. به خاطر کدام یک از آنها من را سنگ سار می کنید؟ یهودیان در جواب گفتند. برای کارهای نیک نیست که می خواهم ترا سنگ سار کنیم بلکه به خاطر کفر توست. تو که یک انسان استی ادعای خدایی می کنید. ایسا در جواب گفت. مگر در شریعت شما نوشته نشده است که شما خدایان هستید؟ اگر خدا کسانی را که کلام او را دریافت کردند خدایان خونده است و ما می دانیم که کلام خدا هرگز باطل نمی شود. پس چرا به من که پدر مرا برگزیده و به جهان فرستاده است نسبت کفر می دهید وقتی می گویم پسر خدا هستم؟ اگر من کارهای پدرم را به جانب آورم به من ایمان نی آورید. و اما اگر کارهای او را انجام می دهم. حتی اگر به من ایمان نمی آورید به کارهای من ایمان بی آورید. تا بدانید و مطمئن شوید که پدر در من است و من در او. پس بار دگر آنها می خواستن تو را دزگیر کنند اما از نظر شان دور شد. باز ایسا از دریای اردن گذشته و جایی که یهیا قبلن تعمید می داد رفت و درانجا ماند. بسیاری از مردم پیشو آمدند و گفتند. یهیا هیچ موجزه نکرد اما آنچه او در باره این مرد گفت راست بود. درانجا بسیاری به ایسا گرویدند.