۲۹ دقیقې
۸ ديسمبر ۲۰۱۲
د مصنوعي استخباراتو له لارې نقل کول
PYM JBZ شناندههای بیشبههای خدا بار دیگه و با برنامه دیگه سلام تقدیم میکنیم امیدواریم احترامات نیک دستندر کارای برنامه از هر گل برگره بپذیرین آرزو میبریم سلامهای باسفای ما که برخواسته از قلبای ماست گرمایی باشه بر لحظههای شما امیدواریم لحظات را که با برنامه تان هستین انباشته از خوشی و شادمانی بر شما جویندگان حقیقت باشه خوب آقای شاهد بیاییم که بازم روزنی برنامه این حوبته از هر گل برگره بکشاییم بله چرونه خوب شنمدههای عرجمند و بادیانت برنامه این حوبته از هر گل برگره با این مطالب آزین بخشیده ایم قسمت دوم داستان امیر با سگش تخلیص از نکندش مطلب معلوماتی نان روزانه موسیقی امیر کوچک از شیر مادر قربان مستفید بود و به صفت طفل چهارم در همان خانه قبولانده شد امیر در چلیپای زمان با گذشت روزگاران خوب یا خراب با قربان فرمان و جان و یکجا کلان شد او دو ساله شد مگر نرمال نبود به گفته مادر قربان در دوران کودکی صدا را درست شنیده نمیتوانست و از نگاه جسمانی درست نموک نکرده بود به بسیار مشکل یک دو جمله را کوتا کوتا عدام کرد در حال که جانو هم سن و سالش درست گفت میزد موهای سر امیر چهار انگشت بالاتر از گردنش رویده و انگشتان هر دو پایش به هم چسبیده و کمه لنگ لنگان راه میرفت و ناخداگا این طرف و آن طرف میدوید گاه میخندید و گاه گریه میکرد وقت خواب و بیداریش معلوم نبود سیر شکم ویا نیم شکم نان میخورد تفلک آلی سادتیری پسران آن خانه بود اگرچه مادر قربان زن مهربانی بود به پسرانش میگفت او را آزار نتین گناه داره بی پدر و بی مادر است امیر از مهر و محبت و اطوفت چیز نمیفهمید تا زمانی که او را از خانه راندند او را دیوانه میگفتند هیچ یک از آنان با او همبازی نبودند حتی جانوک همسن و سالش بود و بچههای کوچه هم از او نفرت داشتند او را به شکل حقارت میدیدند پسرک تک و تنها با یکی از سگهای آن کوچه همبازی بود سگک با امیر زیاد انس گرفته بود هرگاه امیر را میدید از خوشی دمک میزد و نزده او میامد و لک لک به طرفش میدید امیر سر و پشت سگک را با دستش نوازش میداد سگک را خوشش میامد و آواز مخصوص میکشید که برای امیر بسیار خوشایند بود گوی به زبان سگیش با امیر گفت میزد نزدیکترین دوست او همان سگ بود و بس نگاههای امیر همیشه با خشم و عشق بود دانستن حقیقت او را شکنجه روحی میداد بچاره احساسش را بیان کردن نمیتوانست آوازهای زیر و بم و تن به سر و کلهش اصابت نموده و از دو گوشش فرار میکرد وقتی یتیم تحقیل شود و عشق ریزد زمین و آسمان برایش میگیرید هران وقتی که او را دیگران ازیت میکردند با چشمان گیریان به کوچه میرفت سدش رادر بغل میگرفت دلش تصلا شده و روان متلاشی شدهش دوباره ترمیم میشد بعض اوقات که خواب به سراغش نمیامد دلش میخواست به کوچه روید و در پهلوی سگکش بخوابد اما مویسر نمیشد شوانه دروازه کوچه بسته میبود او توانه باس کردن دروازه را نداشت منتظر میموند که صبح شود اکثر اوقات برادرانش میدیدن که امیر با سگش در ساعت تیوی هست سگ بیچاره را با سنگ و کلخ میزدند اما سگ هک از پهلوی امیر جای دیگر نمیرفت به پاههای او میچسبید وش چوچون میکرد که از عذاب خلاصش کند امیر گریه کنان میگفت سگ مرا نزنین گناه داره دست هایش را دور سگش هلقه میزد و سنگ پارهها به دست و پای امیر اصابت میکرد هرلو میگریستند و دوباره آرام میگرفتند وقت امیر پا به نوجوانی گذاشت پدر و مادر قربان فوت شدند روز قربان فرمان و اجانو در اثر یک جنجال بچگانه به امیر گفتند او دیوانه تو بیادر ما نیستی تو یک بچه مزدور هستی سر پدرت پیش از پیدا شدنت خوردی وقت که تو دیوانه پیدا شدید سر مادرت هم خوردی مادر ما تو را کلان کرد ما دیگه تو را نان داده نمیتانیم گمشو از این خانه برو هر جایی که دلت میشه امونینجا برو هرچی زودتر خود را گم کن هر سی برادر به زور و تیله و تنبه نوجوانک را از دروازه کوچه با بیرون انداختند امیر تمام شب را در پشت دیوار حولی در کوچه تنگ و تاریک در پناه سایه خودش همراه با سگش سپری نمود با امید آنکه صبح و روشنی شود و دروازه باز گردد او دوباره به خانه رود صبح شد و روشنی آمد اما دروازه همان طوری که بسته بود دوباره به رویش باز نشد هوایل زمستان بود آن شب هوا خیلی سرد بود امیر بچاره همان شب بدون لحاف و توشک در پحلوی سگش خابید فردای آن شب تمام وجودش از سردی کرخت شده بود اما باز هم نفس میکشید و مانند شاخچه جوانه که در برابر باد میلرزد میلرزید وقتی متوجه شد که دروازه هنوز هم بسته است چند و چندین بار با دستان کوچکش به دروازه زد و فریاد زد هیچ کس بدادش نرسید آستینهای کرتیش را کش کرده برا افتاد و از سگ بدنبالش برای شان ادامه دادند چهرش از شدت سرما سرخ شده بود لنگ لنگان راه میرفت خود نمی دانست با کجا میرود در کفشهای سراخ شدهش ریگ رفته آزارش میداد اما او مجبور بود بسبب جبر و جفای تقدیر براهش ادامه دهد از خود آگاهی کامل نداشت که از کجا آمده و با کجا میرود حواستش را از دست داده بود از چهار طرفش سرش که غم میبارید به هر سمته که میرفت تحقیر و توحیم میشد و با یک زهر خند تهمون میکرد با گرسنگی و بی سرپناهی دست بگره بان بود درد جانگداز و استخان سوز سردی و گرسنگی مند شبان روز تن ناتوانش را میلرسند او در انواج فقر غرق شده و منند کف روی آب به ارزش بود استراب آمیخته باشادی در چهرش نمایان بود سرزمین خسته و آغشته در آتش و دود منند حمیر هزاران پا برهنه و شکم گرسنه را در آغش داشت غربت و جدایی از همسالانش و از آن خانه که سالیان درانجازیسته بود سخت عذابش میداد گوی امیر به دنبال خرشید میگشت که خود نمی دانست از گزشتن تنگناها در آسیاب بی خانمانی حل گردیده بود دلش او را ریش خند میزد رویاهها همه کابوس شوم شده بود دوست و همرازش تنها سگش بود و بس سرنوشت خط سیر طبیعی بشر است و گوهر انسان مجموعه مناسبات اجتماعی و میباشد بدان شرط که اجتماع انسانی باشد نه اجتماعی که یک فقیر، یک نادار، یک معیوب و یک یتیم آواره را به باده مسخرگی گرفته به آنان سنگریزهها پرتاب شده و دیوانش خانند امیر نمی دانست که چی عملی را انجام دهد بی خود به هر طرف عرقت میکرد او به خودش هم ایتماد نداشت کاشانش همان خس و خاشاک و ویرانهها بود و بس با یک محرومیت آمیخته با خجل زدگی میزیست راست گفتن و فریفتن برایش بمانی بود به هر طرف با یک محبت ترس خورده نگاه میکرد از ترس و وحشت تمام خدوت چهرهش باز و بستن شد و با چشمان پرنم و با تمام ذرات وجودش سخنان رکی و دشنامهای متعدد را میشنوید و تحمل میکرد که این همه دشواریها او را از خودش بیگانه ساخته بود اما از سگش نه روزمره عشق از چشمانش ریخته در رویش خاشک میشد روشنی و تاریکی برایش یک سان بود او شاهد تمام بدبختیها بوده و دوست و همرازش تنها سگش بود با او گپ میزد و سگش با شوردادن دمش تمام گپهای او را تصدیق میکرد امیر از تماشای آدمیان بیزار بود گشت و گزار او با سگش در مخروبهها بود و بعض اوقات ناخداگا به طرف بازار میرفت در توفالدانیها مسروف میشد تا چیز بیابت شکم خود و سگش را سیر نماید سگ طبق عوامر امیر فرمانش را اجرا میکرد یک جا برا میافتادند و پهلو در پهلو در زیر پلهای نمناک ویا گودالها میخوابیدند امیر براستی که امیر فقرا بود آنچنانه که امیر به آزار و بچه آرام بود سگش هم مانند او نمی گرید و نه از پاچه کسی میگرفت بچههای قد و نیم قد شوخ و کوچه گشت همیشه او را امیر دیوانه گفته با اون میگفتند او دیوانه برای ما رخص کن یک دانانان خشک برات میتیم بیچار امیر بینیش را با پشت دستش پاک میکرد و برای سیر ساختن شکم خود و سگش میرقصید وقتی یک دانان برایش میدادند نصف آن را با سگش میداد و نصف دیگر را خودش میخورد در مخروبههای که امیر گشت و گزار داشت مردان دودی به هر سن سال در آنجا دود میکشیدند بوی آن دود برای امیر خوشایند بود دودیها وقت دود میکردند بر اشخندی دود دهنشان را به طرف امیر پف میکردند زمانه که آنان میرفتند امیر زرورقهای سخته ای آنان را گرفته بوی میکرد و کعیف میبرد تا که به یک دودی ایار مبدل گشت روزانه گدایی میکرد و پودر میخرید و امانند دیگران از دود آن لذت میبرد در کوچه و بازار بچهها او را با سنگ و کلخ میزدند و میخندیدند و میگفتند اونه دیوانه باز آمد دیوانه آستینهای شاریده اش را کش میکرد و میرقصید آنقدر جستک و خیزک میزد تا که به زمین میافتاد بچهها غایب میشدند امیر میمند و از سگش وقتی متوجه میشد که دوروبرش هیچ کسی نیست قاسمان در نظرش تنگ جلوه میکرد وحشت پر شکنجهی درونش را میلرزاند او در سرزمین قاعت آتفه میزیست که شمه از اتوفت در موجودیت آدمیان آنجا دیده نمی شد وقتی که آغاز زوال میشود زمان تند حرکت میکند و چرخها زود ترتاب میخورند روز به شب میرسد سیاهی میآغازد و نابودی بیشتر نصیب غربا میشود بینوایان گرستنگان همیش مانند زوال مشتعل میشود و دوباره به سیاهی میگرایند و همه چیز به سوی زوال پیش میرود روز عبری و خفقاناوری بود امید با سگش دو شبان روز گرست نبودند و ضرورت به پودر داشت اما برایش میاثر نشد تمام وجودش در یک تشنج خاص بود دست و پایش میلرزید از دو پا مانده بود توانه راه رفتن راه نداشت به هر طرف میلولید و مینالید و سگ از دنبالش جوجو میکرد هوا تاریک شده بود روز به شام رفته رفته و به شب رسید امید دفتن ساکت شده چشمانش به طرف عبرهای زخیم آسمان خیره گشت و بی حرکت ماند او دیگر در این خراباباد زنده نبود یک شب و یک روز به دین منوال گذشت ساعت یک بعد از زار نفر چند از ره گذرها از روی انسانیت او را برداشته برای دفن به طرف گرستان بردند سگه کش غوغو کرده از اقعه آنان برا افتاد کچه کچه شنیده به جای استاد و دیگر صاحبش را ندید بچهها طرف نظر انداخت امید را نیافت نامید شد برزمین نشست و دو دستش را دراز نموده و پوزش را بالای دستانش گذاشت چشمانش به سیایی رفت و به حلاکت رسید جواب سوالهای امیر در قفص سینهش لا جواب بماند به هیچ چیز دست نیافت راحت و رنج را با شادی و خشم و عشق سپری نمود حقیقت را درک کرده نتوانست گرسنگی و بی خانمانی و بی کسی زندگی و را ساخته بود و تمام حسرت و ناامیدی را با لحن پرکینه در طی دلش نگه داشت آهه نداشت که آن را بنالعه بفروشد نگاهش هاکی از ترس و وحشت گنگ و بی صدا بود PYM JBZ PYM JBZ PYM JBZ PYM JBZ PYM JBZ PYM JBZ PYM JBZ PYM JBZ PYM JBZ PYM JBZ PYM JBZ PYM JBZ PYM JBZ PYM JBZ PYM JBZ PYM JBZ PYM JBZ PYM JBZ PYM JBZ PYM JBZ PYM JBZ PYM JBZ PYM JBZ PYM JBZ PYM JBZ PYM JBZ PYM JBZ PYM JBZ PYM JBZ PYM JBZ PYM JBZ PYM JBZ PYM JBZ PYM JBZ PYM JBZ PYM JBZ PYM JBZ PYM JBZ PYM JBZ PYM JBZ PYM JBZ PYM JBZ PYM JBZ PYM JBZ PYM JBZ PYM JBZ PYM JBZ PYM JBZ PYM JBZ PYM JBZ PYM JBZ PYM JBZ PYM JBZ PYM JBZ PYM JBZ PYM JBZ PYM JBZ PYM JBZ PYM JBZ PYM JBZ PYM JBZ PYM JBZ PYM JBZ PYM JBZ PYM JBZ PYM JBZ PYM JBZ PYM JBZ PYM JBZ PYM JBZ PYM JBZ PYM JBZ PYM JBZ PYM JBZ PYM JBZ PYM JBZ PYM JBZ PYM JBZ PYM JBZ PYM JBZ PYM JBZ PYM JBZ PYM JBZ PYM JBZ PYM JBZ PYM JBZ PYM JBZ PYM JBZ PYM JBZ PYM JBZ PYM JBZ PYM JBZ PYM JBZ PYM JBZ PYM JBZ PYM JBZ PYM JBZ PYM JBZ PYM JBZ PYM JBZ PYM JBZ PYM JBZ PYM JBZ PYM JBZ PYM JBZ