۳۰ دقیقې
۱۸ اګست ۲۰۱۶
د مصنوعي استخباراتو له لارې نقل کول
PYM JBZ شناندههای ارجومند خدا بار دیگه سلام تقدیم میداریم امیدواریم احترامات ما همچون انوار پرتوفزا نوازشگر قلبای باسفای شما عزیزا که با اشتیاق تمام پیش رادیوهایتان شیشتین باشه و در حاله که حضور هر یکی تانه به برنامه خیش خیر مقتم و خوش آمدید میگیم در چیه برنامه از هر گل برگره میگوشاییم تا باشه داشتهای برنامه ما پیام از آرامش خاطر بر شما جویندگان حقیقت باشه بله و به امیدواری میپردازیم به معارفی برنامه اینوبت خیش فلانگان پدر داستان کتا مطلب معلوماتی سخن چند از مهمان برنامه و موسیقی در غرب ایالت نبراسکا در ایالت متحده امریکا کدکها بر خودشان یک شهرک دارند شهروندهای جوان این شهرک شگفتنگیز در آیگیری بر انتخاب شاروال و اعضای جرگه شرکت میکنند و اعضای این جرگه را از میان دخترها و بچههای نوجوان انتخاب میکنند و اگه کسی خلاف قانون رفتار کنند خود کدکها شخص خطاکها را موکمه میکنند مثل شهرهای دگه شهر کدکها اطفایه پستخانه و همه چیز دارند این شهر مکتب، تفریگا، سالون، تیاتر و حتی گروه موسیقی دارد این داستان در باره شخص به نام فلانگان پدر است کسی که این شهرک شگفتنگیز را بر کدکها ساخت او در ایرلند متولد شد اما هنگام جوانی به ایالت متحده امریکا آمد تا به انسانهای نیازمند کمک کند او کارش در اوهاما، نبرازکا یعنی در جایی که این داستان آغاز شد شروع کرد بچهها در اوهاما جنگ و جنجال بپامی کردن اونا پدرها و مادر هایشان در جنگ جهانی اول از دست داده بودند و برخلاف بچههای دگه کسی نداشتن که از اونا سرپرستی کنه ای بچهها خانه نداشتن و کسی را هم نداشتن که اونا را دوست بداره و راه و چای زندگی را برشان نشان بده بعضی از اونا به جنجال مفتادند اونا شیشای دوکانها را میشکستاندن و از دوکانها میوه میدوزدیدن و در سرکا با یک دیگه جنگ میکدن وقت فلاناگان پدر چیرای گرسنو و لباسای کونی ای بچهها را دید دلش به حال اونا سخت دوکاندار گفت ای بچهها را باید گرفتار کنیم و از ای جه ببریم فلاناگان پدر سرش تکان داد و گفت اونا به خانه و کسی که اونا را دوست داشته باشه ضرورت دارند دوکاندار پرسید اما چی کسی به اونا خانه میته فلاناگان پدر جواب داد من به اونا خانه میتوم او سرپرستی بچهها را قبول کد و کمه پول قرض گرفت تا یک خانه قدیمی را کرا بگیره و به خانه امسایها رفت و از اونا بشقاب، کاشاق، پیاله، لحاف، قالین و دیگر لوازم کونه را از پیششان خواست وقت به مردم گفت که میخوای بر بچههای بی سرپرست سرپناه درست کنه اونا فکر کدند که او دیوانه شده بایام مردم میفامیدند که او یک مرد خوب و میربان هست و به اندازه طوانشان به او کمک کدند او سرپرستی بچهها را با پین نفر از اونا شروع کد و به ای پین نفر جای برای غذا خوردن، خوکدن و دعا کدن درست کد او به اونا خانه داد تا احساس سمیمیت و امنیت داشته باشند بچهها واقعا به خانه ضرورت داشتند اونا بعد از مدت کتاه بسیار چیزا را یاد گرفتند و قوی و جوان شدند وقت مردم دیدند که فلانگان پدر چطور به بچهها خدمت میکند بچههای بسرپرست و یتیمای بسیاره را پیش او آوردند دیر نگذشت که خانه او برای بچهها تنگ شد و او مجبور شد که یک خانه کلانتر را پیدا کنه روز بر روز بچههای زیادتر به خانه او میآمدند قسمه که خانه جدید هم برای اونا خورد مالم میشد فلانگان پدر با خود گفت ای بچهها به جای ضرورت دارند که فقط متعلق به خودشان باشد جایی که بتانند دعوای تازه بدون و بازی کنند به مکتب برند دعا کنند و دعاینده مردای قوی شوند اونا به یک شهرک ضرورت دارند فلانگان پدر بر اونا شهرک درست کرد او یک مزرعه را در خارج از اوهاما پیدا کرد او برای خریدن مزرعه پول نداشت اما از خریدن او ناومد نشد او یک بار دیگه پیش همسایه و دوستایش رفت تا از اونا کمک بگیرد وقت به اونا گفت که چی نیت دارد اونا حیران شدند و گفتند ای مفکوره باور کردنی نیست هیچ کس به خاطر ای کار پول نخواد داد اما اونا میدانستند که اگه فلانگان پدر مفکوره داشته باشه هرگز از او دستوردار نمیشه اونا به او کمک کردند که مزرعه را بخرا و بر بچه شهرک بسازند بعد از مدت کوتای سرکا و پیادروا جای مزرعه را گرفتند فلانگان پدر و دوستایش یک تیداد زیاد خانه و دکان در شهرک ایمار کردند اونا عبادتگاه و پستخانه ساختند و یک اتاق نانخوری بسیار کلان ساختند تا تمام بچهها در اونجا نان بخورند و یک هوت ساختند تا بچهها در او او بازی کند و از سر تا سر وطن بچه هایی که پدر یا مادر نداشتند که از اونا مراقبت کند به ای شهرک میامدند و فلانگان پدر به اونا خانه میداد یک روز یک بچه که نمیتون استراب را به شهرک بچه آمد او یک بچه بسیار کوچک بود پس فلانگان پدر به یک بچه بزرگتر گفت که او را به اتاقش ببرد بچه بزرگ او را در اتاقش برد فلانگان پدر گفت او سنگین نیست نی؟ بچه بزرگتر با خنده گفت نه او سنگین نیست او برادر ماست در ای شهرک بچهها با یک دیگه برادر میگفتند و در ای فامیل که از صدها برادر تشکیل میشد بچهها از یکی دیگه مراقبت میکند و یک پدر داشتند که اونا را بسیار دوست داشت انوز هم شهرک بچهها در نبراسکا پر از بچهها و دختر هاییست که پدر و مادر ندارند اونا در اونجا بازی میکنند میخندند و کتابایشا نمی خوانند تا در آینده آدمهای خوب و قوی شوند چهرهای خندان ای کدکها یاداور پدر است که شهرکها ساخت تا کدکها در اون زندگی کنند داستان جالب بود بله واقعا آقای شاید بعض اوقات وقتا آدم تر داستانها را میشنواست سوالات از این آدم ایجاد میشود مثلا در این داستان که ما شنیده میتوانید سوال از این آدم ایجاد میشود که مردم او شهر حقیقه داشتند که این بچهها باید همشان بندی شوند و این بچهها باید گرفتار شوند مگرم فلانگان پدر در مقابل از اونا چی کرد واقعا وقتا که ما این داستان را شنیدم بسیار طرف توجه برم قرار گرفت و خصوصا بچههای که بچهها را به سرپرست بودند در کوچهها آواره بودند و ای توی یک مرد مهربان پیدا میشد که منعیس پدر دست خود را سرزوران میگذارد و برشان خانه جور میکنند جای جور میکنند متوجه زندگی شان میشد و اونا را بچهها را مثل اولاد خود دوست میداشد باشد و همه چیز را برشان فرام میسازد وقتا که ما اروز بیرون میبرایم به طرف شهر میروم میبینم بچه هایی را که بچهها را گدائی میکنند کسی هایی هستند که به خاطر ازی که پدر مادر خود را در حسر جنگهای خانمان سوز و در حسر جنگهای قدرت از دست دادند بچهها را ناناور فامیل خود هستند ایواز ازی که برند درست بخوانند از علم و دانش برخورداشوند بدبختانه که میرند کار میکنند در حاله که توانه کار را ندارند ولی باز هم شرایط قسم آمده که بچهها را برند کار کنند و نان فامیل خود را فرام بسازند بله خدا را شکر که امو فلانگان پدر بر از او شهر پدر شد و او تفلای برسر پرست دوره خود جمع کرد و اونا را نگاه کرد و دوست داشت امیدوار هستیم در وطن ما همه تر مردمهای پیدا شد و اونا همه تفلای برسر پرست سرپرستی بکنند و قسمه که ما شما هر روز در شهر کابل میبینیم اطفال زیاده آواره هستند بر ما شما هست که بتانیم در عدتهاوان خود دست از اونا را بگیریم کمک شان کنیم چی کمک مادی چی کمک منوی بله واقعا اما تر خداوند که در کلام خود گفته ما هیچوقت در توفانهای زندگی شما را تنها و برسر پرست نمیگذارم او پدر ماست و ما را توجه میکنه دوست داره و هیچوقت ما را تنها نمیگذاره اما تر به ما هم ضرور است که ما کسایی که بی سرپناه و بی سرپرست هستند دست از اونا را بگیریم و از اونا سرپرستی کنیم تا که آواره هیچوقت طفل آواره در کشور ما نباشه بله و وقته که ما شما انجل مقدس را میخوانیم میبینیم که در او جای عیسای مسیح خودش میگه که اطفال بانید که پیش ما بیاید و خودش آواره نوازش میده در بغل خود میگیره و امرویشان گفت میزنه و این بزرگتری درست است که برای هر کدام ما شما هست وقته که طفل خود را میبینیم و خصوصا کسایی که پدر مادر ندارند امیشه آواره نوازش و عطوفت قرار بدیم و تا جایی که میتونیم باید آواره را کمک بکنیم و باید از خود اونا را نرانیم و به حساب توبی خوشان نکنیم که برو تو چطل استی برو تو ای طور استی تو اسپندی استی یا کالای چطل است در حاله که خداوند همه ما را دوست داره خداوند بدون ازی که ما پاک باشیم یا چطل باشیم همه ما را دوست داره و محبت میکنه بله و همه طور فلانگان پدر که یک احساس بسیار خوبه را که بر بچهها داده بود که همه شان یکی دیگر را دوست داشتند و برادر میگفتند ما هم کمک کنیم این طفلا را که یک دیگر را دوست داشته باشند و اتا کشور خود و هموطنهای خود را هم را دوست داشته باشند و بچههای خوبه بر جامعه تقدیم شوند بله و امیدوار استیم که وقتی که ما طوان از این را داریم بتانیم به مو شکل که وقت فلانگان در اون وقت دست به این عمل زد ما هم امروز بتانیم دست به این عمل بزنیم و بر اطفال یتیم بر دخترهای یتیم سرپناه بسازیم جای برشان بسازیم تا خداوند زیادتر ما را برکت بتا و زندگی ما باعث برکت و جلال بر خداوند باشد آمین آمین موسیقی موسیقی لحظه به لحظه دهم شهاده عشقه به دنیا دورست راهت شادانی نبودم تا وجودم شد فدایت از مرک نمیترسم شقایم من کنارت هزخیر کنم هر قدرتی او من نامت موسیقی بودن در آهوشت مصیب چه کاری داره مهره تو بر من همکا نداره ستایش تو شادی میاره بودن در آهوشت مصیب چه کاری داره موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی