میتود باب 14

  ۶ دقیقې ۱۰ ثانیې

  ۲۶ اګست ۲۰۱۹

ډاونلوډ

برنامې متن / سرود متن

متا فصل چارده هم در این وقت اخبار مربوط به ایسا به اطلاع هیرودیس پادشا رسید. او به ملازمان خود گفت این مرد امان یا یای تم دینده است که پس از مرگ زنده شده است و به امین جد موجزات بزرگی از او به ظهر می‌رسد. زیرا هیرودیس به خاطر هیرودیا که زن برادرش فلیپوس بود یحیا را گرفته و دست و پای او را در بنده هاده و به زندان انداخته بود. چون یحیا به هیرودیس گفته بود هیرودیس می‌خواست او را بکشه اما از مردم می‌ترسید. زیرا در نظر مردم یحیا یک پیامبر بود. وره در موقع جشن تولد هیرودیس دختر هیرودیا در برابر مهمانان رقصید و هیرودیس آنقدر از رقص او خوشحال شد که قسم خورد هرچی بخواهد به او بدهد. او با راه نمایی مادر خود گفت سر یحیای تمیدنده را همین حالا در داخر یک پتنور به من بده. پاچا از تونیدن این سخن سخت نراحت شد. ولی بپاس سوگند خود و بخاطر مهمانان خود عمر کرد که سر یحیا را به او بدهند. او کسانی را به زندان فرستاده سر یحیا را از تن جدا کرد و سر او را که در داخل یک پتنوس بود آورده به دختر دادند و او آن را نزد مادر خود برد. سپس شاگردان یحیا آمده بدن او را بردند و او را به خاک سپردند. پس ازان آنها به نزد ایسا رفتند و به او خبر دادند. ایسا وقت این خبر را شنید آن جارا ترک کرد و با کشتی به جای خلوت رفت. اما مردم با خبر شده دست دسته از شهرهای خود از راه خشکی به دنبال او رفتند. همین که ایسا بلب دریا رسید جمعیت زیاد ایرادی و دلش به حال آنها سوخت و مریضان آنان را شفا داد. دیگر همون روز شاگردانش نزد او آمده گفتند. اینجا بیابان هست و روز هم به آخر رسیده. مردم را به دهاد بفرست تا برای خود غذا بخرند. ایسا به ایشان گفت. لازم نیست مردم بروند. خود شما به آنان خوراق بدهید. شاگردان گفتند. ما فقط پنج نان و دو ماهی داریم. ایسا در جواب فرمود. آنها را پیش من بیاورید. و پس از آن به مردم عمر کرد که روی سبزه‌ها بمشینند. آنگا پنج نان و دو ماهی را گرفتد. چشم به آسمان دوخ و خدا را شکر نموده نانها را پاره کرد و به شاگردان داد. و شاگردان آنها را به مردم دادند. همه خوردند و سیر شدند. و از خورده‌های باقی مانده که شاگردان جمع کردند دوازده سبزه کلان پار شد. غیر از زنان و کودکان پنج هزار مرد خوراق خوردند. آنگا ایسا شاگردان خود را مکلف ساخت که سوار کشتی شده پیش از او به طرف دیگر دریا بروند. تا خودش مردم را رخصت بدهد. پس از انجام این کار ایسا به بالای کوهی رفت تا به تنهایی دعا کند. وقت شب شد و درانجا تنها بود. در این موقع کشتی در بین دریا و علت باده مخالف گرفتار امواد شده بود. بین ساعت سی و شش صبح ایسا در حال که بروی دریا قدم میزد نزد آنها آمد. وقت شاگردان ایسا را دیدند که بروی آب دریا راخ می‌رود آنقدر ترسیدند که با وحشت فریاد زده گفتند. این یک سایه هست. ایسا فورا به ایشان گفت. خاطر جمع باشید من هستم نترسید. پتروس گفت. ای خداوند اگر تو هستی به من همر کن تا من هم به روی آب نزد تو بیایم. ایسا فرمود. بیا. پتروس از کشتی پایی آمد و بروی آب به طرف ایسا رخ. اما وقت شدت توفان را دید و ترس افتاد و در حال که در آب غرق میشد فریاد زد. خداوند نجاتم بده. ایسا فورا رسید و دست او را گرفته گفت. ای کم ایمان چرا شکر کردی؟ آنها سوار کشتی شدند و باد قطع شد. و کسانی که در کشتی بودند به پای او افتاده می‌گفتند. تو واقعا به سر خدا هستی. آنها از دریا گذشته به سر زمین جنسارت رسیدند. وقتی که مردم آن محل ایسا را شناختند کسانی را به تمام آن ناهیه فرستاده همه بیماران را نزد او آوردند. آنها از او تقاضا کردند که اجازه هست مریضان آنها فقط دامل لباس او را لمس نمایند و هر که آن را لمس می‌کرد کاملا شفا می‌افد.