۱۱ دقیقې
۲۶ اګست ۲۰۱۹
مرقص فصل چارده هم دو روز به اید فسا و اید فطیر منده بود. سران کاهنان و ملایان یهود میخواستند ایسا را مخفیانه دستگیر کرده و به قتل برسانند. آنها میگفتند، این کار را در حیام اید نباید کرد. مبادا مردم آشوب کنند. وقتی ایسا در بیت انیا در خانه شمون جزامی برسر دسترخوان نشسته بود، زنی با گلابدان از سنگ مرمر که پر از اطره گران قیمت سنبول خالص بود وارد شد و گلابدان را شکست و اطر را برسر ایسا ریخت. بعضی از حاضران با اصابانیت به یک دیگر گفتند. آنها با خشونت به آن زن اعتراض کردند، اما ایسا فرمود، هر وقت بخواهید میتوانید به آنها کمک کنید، اما مرا همیشه نخواهید داشت. او آنچه از دستش برم آمد برای من کرد و با این عمل بدن مرا پیش از وقت برای دفن آماده کرده است. بیاقین بدانید در هر جای آلم که انجیل ایلام شود، آنچه او کرده است با یاد بود او نقل خواهد شد. بعد از آن یهودای اسخریوتی که یکی از آن دوازده هواری بود، پیش سران کاهنان رفت تا ایسا را به آنها تسلیم نماید. آنها وقت اینجا شنیدن خوشحال شدند و به اون وعده پول دادند. یهودا با دنبال فرصت مناسب بود تا ایسا را تسلیم کند. در اولین روز اید فطیر یعنی در وقت که قربانی اید را زبه میکردن، شاگردان به ایسا گفتند. ایسا دو نفر از شاگردان خود را فرستاده به آنها گفت. شاگردان به شهر رفتند و همه چیز را آن طور که او فرموده بود مشاهده کردند و به این ترتیب تدارک فسر را دیدند. وقت شب شد ایسا با آن دوازده هواری به آن جا آمد. موقعی که آنها سر دسترخوان نشستد و مشغول خوردن غذا بودند، ایسا به آنها فرمود. آنها مهزون شدند و یک به یک از او پرسیدند. آیا آن شخص من هستم؟ یکی از شما دوازده نفر است که با من همکاسه میباشد. البته پسر انسان همان سرنوشت را خواهد داشت که در کلام خدا برای او تاین شده است. اما وای به حال کسی که پسر انسان به دست او تسلیم میشود. برای آن شخص بهتر میبود که اصلاً به دنیا نمی آمد. در موقع شام ایسا نان را گرفت و پس از شکرگزاری آن را پاره کرد و به شاگردان داد و به آنها فرمود. بعد پیاله را گرفت و پس از شکرگزاری به آنها داد و همه از آن نوشیدند. ایسا فرمود. و یقین بدانید که دیگر از میوه تاک نخواهم خورد تا آن روزی که در پادشاهی خدا آن را تازه بخورم. بعد از خاندن سرود اید فسا آنها به کوه زیتون رفتند. ایسا به شاگردان فرمود. همه شما از من روی گردان خواهید شد. چون نوشته شده است چوبان را خواهم زد و گوزفندان پراگنده خواهند شد. اما بعد از آن که دوباره زنده شدم قبل از شما به جلیل خواهم رفت. پتروس به ایسا گفت. اتا اگر همه ترا ترک کنند من ترک نخواهم کرد. ایسا به او فرمود. به یقین بدان که امروز و همین امشب پیش از این که خروس دو مرتبه بانگ بزند تو سی مرتبه خواهی گفت که مرا نمی شناسی. اما او با اسرار جواب داد. اما اگر لازم شود که با تو بیمیرم ارگز نخواهم گفت که ترا نمی شناسم. دیگران هم امین را گفتند. وقت به محل به نام جتسیمانی رسیدن ایسا به شاگردان فرمود. وقت من دعا میکنم شما در اینجا بنشینید. و بعد پتروس و یعقوب و یوهنا را با خود برد. ایسا که بسیار پریشان و دلتنگ شده بود به ایشان فرمود. از شدت غم و اندوه نزدیک به مرگ هستم. شما اینجا بمانید و بیدار باشید. ایسا کمی از آنجا دور شد و به روی زمین افتاده دعا کرد که اگر ممکن باشد آن ساعت پردرد و رنج نصیب اون نشود. پس گفت. ای پدر! همه چیز برای تو ممکنه است. این پیاله را از من دور ساز. اما نبخواست من بلکه به اراده تو. ایسا برگشت و ایشان را در خواب دید. پس به پتروس گفت. ای شم اون خواب هستی؟ آیا نمیتوانستی یک ساعت بیدار بمانی؟ بیدار باشید و دعا کنید تا از وصف صحبت کنید. دعا کنید تا از وصف صحبت دور بمانید. روح میخواهد اما جسم ناتوان است. ایسا بار دیگر رفت و امان دعا را کرد. وقت برگشت باز هم آنها را در خواب دید. آنها گیچ خواب بودن و نمیدانستن چی جواب به او بدند. ایسا بار سوم آمد و به ایشان فرمود. آیا باز هم در خواب و در استراحت استید؟ بس است. ساعتی که رسیدنی بود رسید. اکنون پسر انسان به دست گناهکاران تسلیم میشود. برخیزید برویم. آن که مرا تسلیم میکند حالا میرسد. او اینو صحبت میکرد که ناگهان یهودا یکی از آن دوازده هواری امرا با جمعیت که همه با شمشیر و چوب مسلح بودن از طرف سران کائنان و ملایان و کلانها به آنجا رسیدن. تسلیم کننده ای او به آنان علامت داده و گفته بود. پس همین که یهودا به آنجا رسید فورا پشی ایسا رفت و گفت و او را بوسید. آنها ایسا را گرفتند و محکم بستند. یکی از حاضران شمشیر خود را کشید و به غلام کائن اعظم عمل کرد و گوش او را بورید. در مقابل ایسا فرمود. مگر من یاغی هستم که با شمشیر و چوب برای دزگیر کردن من آمدید. من هر روز در خانه خدا در حضور شما تعلیم میدادم و مرا دزگیر نکردید. اما آنچه کلام خدا میفرماید باید تمام شود. همه ای شاگردان او را ترک کردند و از آنجا گریختند. جوانی که فقط یک پارچه ای کتان به دور بدن خود پیچیده بود به دنبال او رفت. آنها او را ام گرفتند. اما او آنچه برتند داشت رها کرد و اوریان گریخت. ایسا را به حضور کائن اعظم بردند و همه ای سران کائنان و کلانها و ملایان یهود در آنجا جمع شده بودند. پتروس از دور به دنبال او آمد و وارد حولی خانه کائن اعظم شد و بین خدمتکاران نشست و در کنار آتش خود را گرم میکرد. سران کائنان و تمام شورای یهود میخواستند که دلیل برزد ایسا به دست آورند تا اکم اعدامش را سادر نمایند. اما دلیل به دست نیا آوردند. بسیاری برزد او شهادت نادرست دادند اما شهادت هایشان با یک دیگر یکی نبود. ادعی بلند شدند و به دروخ شهادت داده گفتند. ما شنیدیم که میگفت من این خانه خدا را که به دست انسان ساخته شده خراب میکنم و در سه روز خانه دیگری میسازم که به دست انسان ساخته نشده باشد. ولی در این مورد هم شهادتهای آنها با هم یکی نبود. کائن اعظم برخواست و در برابر همه از ایسا پرسید. و این تومت هایی که به تو نسبت میدهند جواب نمی دهی؟ اما او خاموش بود و ایچ جواب نمی داد. باز کائن اعظم از او پرسید. آیا تو مسیح پسر خدای متبارک هستی؟ ایسا گفت. هستم و تو پسر انسان را خواهی دید که در دست راست خدای قادر نشسته و بر عبرهای آسمان میآیند. کائن اعظم گریبان خود را پارکرد و گفت. دیگر چی ایتیاج به شاهدان هست؟ شما این کفر را شنیدید؟ رای سما چیست؟ همه او را مستوجب ایدام دانستند. بعضیها آب دهان به رویش میانداختند و چشمهایش را بسته و با مشک او را میزدند و میگفتند. از خیب بگو. کیتور از هم؟ خدمت پاران هم او را لطکوب کردند. پتروس انوز در حولی پاین ساختمان بود که یکی از کنیزان کائن اعظم آمد و او را دید که خود را گرم میکند. به طرف او دید و گفت. تو هم امرای ایسای ناصری بودی؟ پتروس منکر شده گفت. من اصلا نمی دانم و نمی فهمم تو چی میگویی؟ بعد از آن او به داخل دالان رفت و در امان موقع خروز بانگ زد. آن کنیز باز هم او را دید و به اطرافیان گفت. این هم یکی از آنهاست. پتروس باز هم انکار کرد. کم بعد اطرافیان به پتروس گفتند. تو هتمن یکی از آنهاستی چون اهل جلیل هستی. اما او به جان خود سوگند یاد کرد و گفت. من این شخص را که شما در باره اش صحبت میکند نمی شناسم. درست در همان وقت خروز برای دومین بار بانگ زد. پتروس به یاد آورد که ایسا به او فرموده بود. پیش از این که خروز دو مرتبه بانگ بزندد. تو سه بار خواهی گفت که مرا نمی شناسی. و به گریه افتاد.