۷ دقیقې ۴۸ ثانیې
۲۶ اګست ۲۰۱۹
مرکاز فصل پانزده هم همین که صبح شد سران کاهنان به امراهی کلانها و ملایان یهود و تمام احزای شورا با اجلت جلسه تشکیل دادن. آنها ایسا را با زنجیر بستن و به پیلاتوس تحویل دادن. پیلاتوس از او پرسید، آیا تو پاچای یهود استی؟ ایسا جواب داد، همان است که میگویی. سران کاهنان تومتهای زیاده به اون نسبت دادن. پیلاتوس باز از او پرسید، جواب نداری؟ بیدین چی تومتهای زیاده به تو نسبت میده؟ اما ایسا جواب نداد، به توره که باعث تحجب پیلاتوس شد. در هر ایده خسه، پیلاتوس بنابرا خواهش مردم یک زندانی را آزاد میکرد. در آن زمان، مرد معروف و برابا همراه با یاغیان که در یک آشوب مرتقب قتل شده بودن در زندان بود. مردم پیش پیلاتوس رفتند و از او خواهش کردند که مثل همیشه این کار را برایشان انجام دهد. پیلاتوس از اشان پرسید، آیا میخواید پاچای یهود را برای شما آزاد کنم؟ چون او میدانست که سران کاهنان از روی حسد ایسا را تسیم کردن. اما سران کاهنان مردم را تحریک کردن که از پیلاتوس بخوان برابا را برایشان آزاد کند. پیلاتوس باره دیگر به اشان گفت، آنها در جواب با فریاد گفتند، مسلوبش کن! پیلاتوس پرسید، اما آنان شدیدتر فریاد میکردند، مسلوبش کن! پس پیلاتوس که میخواست مردم را رازی نگاه دارد، برابا را برایشان آزاد کرد و عمر کرد که ایسا را تا زیانه زده بسپارند تا مسلوب شود. اساکر ایسا را به داخل اولیه قصر والی بردند و تمام قشله را جمع کردند. آنها لباس ارغوانی به او بوشانیدند و تاجی از فار بافته بر سرش گذاشتند و به او عدای احرام کرده میگفتند و با چوب بر سرش میزدند و بر رویش آب دهان میانداختند بعد پیش او زانو زده و تحظیم میکردند. وقت استیزاهها تمام شد آنها لباس ارغوانی را از تنش دراورده و لباسهای خودش را به او بوشانیدند و او را بیرون بردند تا مسلوب کنند. آنان شخص را به نام شمعون الکیروان پدر اسکندر روخوس که از صحرا به شهر میامد و از آن جامعه گذاشت مجبور کردند که سلیب ایسا را ببرد. آنها ایسا را به محل به نام جلجتا که معنی آن محل کاسه سرست بردند. به او شراب دادند که آمیخته با داروی به نام مر بود اما او آن را قبول نکرد. پس او را بر سلیب میخکوب کردند و لباس هایش را بین خود تقسیم نمودند و برای تعین حصه هر یک خوره انداختند. ساعت نوی صبح بود که او را مسلوب کردند. تقسیر نامه برایش به این مضمون نوشتند پاچای یهودیان دو نفر راهزن را نیز با او مسلوب کردند یکی در طرف راست و دیگری را در سمت چپ او بعد این طریق آن کلام تمام شد که میگوید از خطاکاران معصوب شد کسانه که از آنجا میگذشتند سرهایشان را تکان میدادند و باریش خند به ایسا میگفتندهای کسی که میخواستی خانه خدا را خراب کنی و در سه روز بسادی حالا سلیب پایین بیا و خودت را نجات بده همچونین سران کاینان و ملایان یهود نیز او را مسخرا میکردند و به یک دیگر میگفتند دیگران را نجات بده اما نمیتواند خود را نجات دهد حالا این مسیح و پاچههای اسرائیل از سلیب پایین بیاید تا ما ببینیم و با او ایمان بیاوریم کسانه هم که با او مسلوب شده بودند او را تحقیر میکردند در وقت زار تاریکی تمام آن سرزمین را فرا گرفت و تا سه ساعت ادامه داشت در ساعت سه بعد از زور ایسا با صدای بلند گفت یعنی؟ من را من را تر کردی بعضی از آزران وقت این را شنیدند گفتند ببینید او الیاس را صدا میکند یکی از آنها دوید و اسفنجی را از سرکه پرک کرد و روی نی گذاشت و با او داد تا بنوشد و گفت بگذارید ببینیم آیا الیاس میاید او را پایین بیاورد؟ ایسا فریاد بلند کشید و جان داد پرده اندرون مقدس خانه خدا از بالا تا پایین دو تکشد صاحب منصب که در مقابل او استاده بود وقت چوبنگی مرگ او را دید گفت حقیقتن این مرگ بسر خدا بود در آنجا ادهه زن هم بودن که از دور نگاه میکردن و در بین آنها مریم مجدلیا و مریم مادر یعقوب کوچک و یوشا و سالومه دیده میشدند این زنان وقت ایسا در جلیل بود به او گرویدند و او را کمک میکردند بسیاری از زنان دیگر نیز همراه او به ارشلیم آمده بودند غروب همان روز که روز تدارک یعنی پیش از روز ثبت بود یوسف از اهل رامه که یکی از احزای محترم شورای یهود و در انتظار زهور پاتشایی خدا بود با کمال شهامت پیش پیلاتوس رفت و جسد ایسا را از او خواست پیلاتوس باور نمی کرد که ایسا به این زودی مرده باشد بس به دنبال صاحب منصبه که مامور مسلوب کردن ایسا بود فرستاد و از او پرسید آیا او به این زودی مرد؟ وقت پیلاتوس از جانب صاحب منصب ایتمینان یافت به یوسف اجازه داد که جنازه را ببرد یوسف کتان لطیف خرید و جنازه ایسا را پایین آورد و دران پیچید و در مقبره که از سنگ تراشید شده بود قرار داد و سنگ در دهنه دروازه آن غلطانید مریم مجدالیا و مریم مادر یوشا دیدن که ایسا کجا گذاشته شد مریم مادر یوشا دیدن که ایسا کجا گذاشته شد