۸ دقیقې ۲۶ ثانیې
۲۶ اګست ۲۰۱۹
مرقص فصل دوازده هم ایسا به سخن خود ادامه داده و در قالب مثل به ایشان گفت، مرد تاکستان احداث کرد و دور آن دیواره کشید. در داخل آن حوسچه برای گرفتن آب انگور کند و یک برچ هم برای آن ساخت. بعد آن را به باغبانان سپرد و خواد به سفر رفت. در موسم انگور غلامه را پیش باغبانان فرستاد تا حصه خود را از حاصل تاکستان بگیرد. اما آنها آن غلام را گرفته لط و کوب کردند و دست خالی بازگردانیدند. صاحب تاکستان غلام دیگر نزد ایشان فرستاد. او را هم سنگ سار کردند و سرش را شکستند و باب احترامی برگردانیدند. باز غلام دیگر فرستاد. او را هم کشتند. بسیاری از کسان دیگر را نیست همین طور. بعضی را زدند و بعضی را کشتند. صاحب باغ فقط یک نفر دیگر داشت که بفرستد و آن هم پسر عزیز خودش بود. آخر او را فرستاد به پیش خود گفت. آنها احترام پسرم را نگاه خواهند داشت. اما باغ بانان به یک دیگر گفتند. این وارث است. بیاید او را بکشیم تا ملک از ما شد. پس به سر را گرفتند و او را کشتند و از تاکستان بیرون انداختند. صاحب تاکستان چه خواهد کرد؟ او میآید این باغ بانان را میکشد و تاکستان را به دیگران واگزار میکند. مگر در کلام خدا نخانده اید، آن سنگی که میماران رد کردند به صورت سنگ اصلی بنادر آمده است. این کار خداوند است و به چشم ما عجیب مینماید. رهبران یهود خواستند ایسا را دزگیر کنند چون فهمیدن روی سخن او با آنها بود. اما از مردم میترسیدند پس او را ترک کردند و رفتند. ادهه از پیروان فرکه فریسی و طرفداران یهودیس فرستاده شدند تا ایسا را با سوالات خیش به دام بیان دازند. آنها نزده او آمده گفتند. ای استاد، میدانیم که تو شخص درستی هستی و از کسی طرفداری نمی کنی چون به ظاهر اشخاص نگاه نمی کنی بلکه با راستی راه خدا را تعلیم میدهید. آیا دادن مالیات به امپراتون روم جایز هست یا نی؟ آیا باید مالیات بدهیم یا نی؟ ایسا به دستیسه ایشان پی برد و فرمود. چرا مرا امتحان میکنید؟ یک سکه اینا را بیاورید تا ببینم. آنها برایش آوردند. او به ایشان فرمود. نقش و عنوان کی روی آن هست؟ جواب دادند نقش و عنوان امپراتون. پس ایسا فرمود. بسیار خوب. آن چرا از امپراتور هست به امپراتور و آن چرا از خدا هست به خدا بدهید. و آنان از سخنان او تحجب کردند. بعد پیروان فرقه صدوکی پیش او آمدند. این فرقه معتقد بودند که پس از مرک رستاخیز وجود ندارد. آنها از ایسا پرسیدند. ای استاد. موسا برای ما نوشته است اگر مردی بمیرد و زنش بدون اولاد باشد برادرش مجبور است آن زن را بگیرد تا برای او فرزندان بیاورند. هفت برادر بودند. اولی زن گرفت و بدون اولاد مرد. بعد دومی آن زن را گرفت و او هم بی اولاد مرد. همین طور سی اومی تا بلاخره هر هفت نفر مردند و هیچ اولاد بجا نبذاشتند. بعد از همه آن زن هم مرد. در روزی رستاخیز وقتی آنها دوباره زنده میشوند او زن کدام یک از آنها خواهد بود. چون هر هفت نفر با او ازدواج کردند. ایسا به ایشان فرمود. نخانده اید که خدا چطور با او صحبت کرد و فرمود. من خدای ابراهیم و خدای اسحاق و خدای یعقوب هستم. خدا خدای مردگان نیست بلکه خدای زندگان هست. شما سخت گمره هستید. یکی از ملایان یهود که بحث آنها را شونید و پی برد که ایسا جواب عالی به آنها داده هست پیش آمد و پرسید. مهمترین حکم شریعت کدام هست؟ ایسا جواب داد. اول این هست ای اسرائیل بشنو خداوند خدای ما خداوند یکتا هست. و خداوند خدای خود را با تمام دل و تمام جان و تمام ذهن و تمام قدرت خود دوست بدار. و دوهم این هست همسایت را مانند خود محبت نما. هیچ حکم بزرگتر از این دو وجود ندارد. آن شخص با او گفت. ای استاد درست هست. حقیقت را فرمودی. خدا یکی هست و وجود خدا نیست. و دوست داشتن او با تمامی دل و تمام عقل و تمام قدرت و دوست داشتن همسایه مثل خود از همه ادایهای سختنی و قربانیها بالاتر هست. وقت ایسا دید که جواب عاقلانه داده هست با او فرمود. تو از پادشاهی خدا دور نیستی؟ بعد از آن دیگر کسی جرات نمیکد از ایسا سوال بکند. ایسا ضمن تعالیم خود در خانه خدا چونین گفت. ملایان یهود چطور میتوانند بگویند که مسیح پسر داود هست. در حال که خود داود با الهام روح القدس گفت. خداوند با خداوند من گفت. در دست راست من بنشین تا دشمنانت را زیر پای تو اندازم. پس وقت خود داود او را خداوند میخاند. چطور او میتواند پسر داود باشد؟ جمعیت کسی را با علاقه به سخنان او گوش میدادند. ایسا در ضمن تعالیم خود به آنها فرمود. از ملایان که دوست دارند با چپنهای دراز بیایند و بروند و علاقه شدیده به سلامهای احترام و امیز دیگران در بازارها دارند احتیاط کنید. آنها بهترین جاها را در کنیسهها و صدر مجالس را در میمانیها اشغال میکنند. مال بیوزنان را میخورند و محض خدنمایی نماز را طول میدهند. جزای آنها سختر خواهد بود. ایسا در برابر صندوق بیت المال خانه خدا نشسته بود و میدید که چگونه اشخاص به آن صندوق پول میانداختند. بسیاری از دولتمندان پولهای زیادی دادند. بیوزن فقیر هم آمد و دو سکه که تقریبا دو روپیه میشد در صندوق انداخت. ایسا شاگردان خود را پیش خود خواست و فرمود بیقین بدانید که این بیوزن فقیر بیش از همه کسانی که در صندوق پول انداختند پول دادست. چون آنها از آنچه که برای آن مصرف نداشتند دادند. اما او با وجود تنگدستی هرچه داشت یعنی تمام معاش خود را داد.