۲۹ دقیقې
۲۰ اکتوبر ۲۰۱۲
د مصنوعي استخباراتو له لارې نقل کول
PYM JBZ شنمده های بشبه های خدا باز هم سلام تقدیم می داریم. امیدواریم احترامات نیک دستندرکارای برنامه از هر گل برگره بپذیرین. آرزو می بریم سلام های باسفای ما که ناشی از محبت خالصانه ماست گرمایی باشه بر لحظه های شما. امیدواریم لحظات را که با برنامه تان هستین انباشته از خوشی و شکمانی برای شما جویندگان خداون باشه. خب آقای شاهد بیاین که بازم روزنی برنامه این عبت از هر گل برگره بکشاییم. شنانده های ارجمند و با دیانت برنامه این عبت از هر گل برگره با این مطالب آزین بسته ایم. مطلب ملومتی؟ نان روزانه؟ موسیقی؟ آن روز ها هوای سرد و آزاردهندهی بود. چند روز پیش برف سنگین باریده بود و کوه و دشت و سهرا از برف سپید سیمگون پوشیده شده بودند. در شهر ما وقت برف های سنگین هم که می بارید آسمان به زودی صاف و آفتابی می شد و نور خرشید در هر طرف پرتوفشانی می کرد و برف های که در آفتاب روخ قرار داشتند به زودی آب می شدند. اما سراچه ای را که خلیف رجب ماهانه به چار ست افغانی بکرایه گرفته بود در سای روخ قرار داشت و برف هایش تا آخر زمستان بروی زمین و کنار دیبارها باقی می ماند. سراچه خلیف رجب یک اتاق خواب و یک پس خانه داشت. مادر و پدر و چهار فرزند در همان دو اتاق زندگی می کردند. خلیفه پیش از این درهاشیه شهر یک دکان چوبی داشت که روزانه ست تا یکصد و پنجا افغانی غریبی می کرد. اما با مردن پدرش آن دکان را فروخت که مسارف کفن و خیرات روز چهل پدر را داشته باشد. پس از گذشت روزگار سخت در یکی از مؤسسات دولتی بطور عجیر شامل کار شد که ماهانه نهصد افغانی تنخواه برایش می دادند. خلیفه رجب آدم میانقرد بود روی گرد و ریش دم بودنه داشت. موی سر و شقیقه هایش کم کم ماش و برنج شده بودند. آدت داشت که هنگام اصلاح سر و ریش کارمندان و عجیران مؤسسه آب بینیش را با شفه لونگیش پاک می کرد. او پنجمبه ها که چاشت بخانه می آمد یک چشمخواب مرغی می زد و بعد به شکستاندن چوب و تازه کردن زغال برای سندلی و دیگ مصروف می شد. یک روز صبح که از خانه می برامد تا سر وزیفه برود زنش زلیخا از دنبالش برامد و گفت امروز تمخاره که گرفتی آرد و زغال یادت نره که در خانه نیاردست و نیزغال. خلیف رجب برگشت و با قهر گفت اروقت که آدم از خانه می برایه باستو فرمایش های خوده میتی. زن باید پیش از برامدن مرد ای چیزها را به یادش بیاره. غصه نکو امروز تنخواه اجراه می شه غصه نکو. در راه که می رفت برف از پارگی قلاوش هایش بدرون پاهایش نفوز کرده بود و از سردی می لرزید. اصر روز از این که ماش ها اجراه نشده و خلیفه بدون پول و آرد و زغال به خانه می آمد نهایت اصبانی و غمگین بود. و در راه ار لحظه صدای ناخوش آیند زولیخا در خاطرش می آمد که گفته بود. وقتی که به خانه رسید زولیخانه بود و دو کودکش زیر سندلی سرد و خاموش مانند گنجشکک های باران زده خابیده بودند و دو کودک خرد سالش با آواز بلند گریه داشتند. خلیفه رجب که به سر و صدا و گریه های کودکانش خو گرفته بود به ایتنا به گوشه سندلی نشست. قدیفهش را بروی آن دو کودک که گریه می کردند هموار کرد تا گرم شوند. اما صدای گریه های آنها بلند و بلند تر گشت. خلیفه یکی از آنها را در بغل گرفت و با خود گفت. زولیخا کجا رفته باشه؟ کودک را با محبت بوسید و گفت. چوباش جان پدر. آل مادرت در هر گوری که رفته باشه پیدا می شد. و از بسر جوانتر خود که از خواب بیداش شده بود و با پشت دست چشمهای خوابالود خود را می مالید پرسید. مادرت کجا رفته؟ پسرک با گیریه جواب داد. خانه امسایه. خانه فریدشان. خلیفه رجب کلای سنگین خود را جنبانیده گفت. خو خانه مدیر صاحب ماسبه را میگی؟ پسرک جواب داد. ها آ خانه مدیر صاحب. خلیفه رجب دست و پای کودک خرد خود را لمس کرد که خنک زده بود و از سردی به شدت می لرزید. سندلی هم سرد و خنک بود و جز خاکستر نیمه گرم چیز دیده نمی شد. گریه های کودکان دقیقه خاموش می شد و بعد دوباره دوام می کرد. حوصله خلیفه به سر رسید و کاسه سبرش لبریز شده بود. از کلکین کوچکه که مانند روزنه به بیرون و به سوی روشنی بود به حولی نگاه کرد. تا اگر زلیخا در راه باشد صدایش کند که زودتر بیاید. اما زنگوله های یخ را در نوای بام خانه دید که سر بسوی زمین نهاده و از زلیخا آن زن لاغری و سیاه چرده که گیسوانش تا به پشت کمرش می رسید و مدت پانزده شانزده سال عمرش را با سبروش کبایی در خانه فقیرانه و بی نوای خلیفه گزشتانده بود. اثر دیده نمی شد. یک بار کودک خود را در آغوش کشید و سلی محکمه برویش نواخته به زیر سندلی گورش کرد و گفت. چپ کنین رامزادا اگر نیم می کشمتان. با این تحدید خلیفه دیگر کودکان هم سرهای خود را زیر لحاف سندلی پنهان کردند و هق هق بگیریستن شدند. پسر و دختر جوانترش که خشم پدر را دیدند. عشقهایشان در چهره عبوس و رنگ رو رفتهشان جاری شد و سکوت اختیار کردند. خلیفه در دل با خود گفت. چی به درد می خوره ایطور زندگی کدم. زن و بچه داشتن. ما هم عجیب مردم ساده و خوشباور هستیم ها. اران کس که دندان دهد نان دهد. چون می بینم که اگر کار نکنی و زامت نکشی نان پیدا کده نمی تانی. و نان که نداشتی از گشنگی می موری. قربان تناهی و بیزنی که یک لغمه نانت تناه می زنی. آدم که تناه بود شکم خوده به هر قسم که شده سیر کده می تانه. و اگر زن و بچه دار شدی و بیکار و بیروزگار بودی. هیتونمشه که ما شدیم. صدای کودکه که در زیر صندلی خوابانده بود. باز بلند شد و چورتهای خلیفه را برهم زد. خلیفه خشمگین داد زد. گم نمی شین مرک شما را نمی بره که از شرطان بیغم شبم. یک بار از گفتهایش پشیمان شده توبه کنان گفت. توبه کدم خدایا توبه. کبرمیشه اولادا شیرین هست. توتی جگر هست. خدا سرشانه و درد نبیاره که مادر و پدر تعمال رنج اولاد خدا ندارن. سخنانش تمام نشده بود که زلیخه وارد خانه شد. خلیفه با اصبانیت پرسید. در کدام گر رفته بودی؟ در این روز خنب کسی از خانه خود بیرون می شد؟ زلیخه با گردن پتی جواب داد. خانه مدیر صاحب ماسه برفته بودم. تو اونجا چی بد می کدی؟ چی بلا می پالیدی ها؟ زلیخه دهن خود را با دست خود پوشاند و با صدای هزین گفت. رفته بودم که کم زغال یا خوردنی بیارم که هم هوا سرد بود و هم اولاد ها گشنه بودن. اما از ترس زن مدیر زبانم گنگه شد. خلیفه بیشتر قهر شد و گفت. آخرش چی؟ رفتی که شکم خود سیر کنی و بس؟ زلیخه آب بینیش را بانو که چادر گل سیبیش پاک کرد و گفت. صبح که می رفتی گفته بودم که امروز در خانه آرد و زغال نداریم. مگرم تو مثلی که یادت رفته. آخر بچه ها گشنه مونده بودن. مدیر صاحب که همیشه ما را کمک کده. خلیفه رجب به عبروهای باریک و چشمهای از هدق برامده زلیخه می نگریست. و قطرات عشق را که مانند مروارید یکی پس از دیگری برخصار رنگ باختش فرو می بارید. دانه دانه حساب می کرد. زلیخه این بار جدیدی تر به سخنانش ادامه داد. من در این خانه چپشده یک روز خوش ندیدم. غم اولادا، غم لچی و گشنگی، غم بیخانگی، غم کدامشا بنالم؟ چل ساله ناشده پیر و کپ شدم. الای می گم قلمزن روزش مثل روز روزگار ما شده. خانهش در بگیره، اولادش در روی سینهش بمره که روزگار ما را عطا کده. خلیف رجب خاموش بود. دل زلیخه که با گفتن این سخنان خالی شد، چادرش را پیش سینهش گرفت و کودک خرد خود را بغل کرد و مصروف شیر دادن با شد. هرچند شنیدن آن سخنان تند و تنها برای خلیف رجب احانت آمیز بود. اما همان روز اجازه داد که زلیخه اقده های دل خود را خالی کند. خلیفه مانند همیشه آب بینی خود را با شفه لنگی خود پاک کرد و سر خود را بالای هر دو زانو گذاشت و بچارت فرو رفت. موسیقی موسیقی تو سلطانی خدایی یا کشایی؟ تو راهی رحم شایی یا سنایی؟ هران چه هستی و بودی به جایی؟ تو سلطان محبت خدایی با امانت تو شاه زلجلالی؟ هنون با تو رو هم این راه باریک به ایمان جانده هم در این راه نیک. بدرخونده مرا یرچه ضعیفم دهت تاج جلال یرچه بمیرم. موسیقی تو سلطانی خدایی یا کشایی؟ تو سلطان محبت خدایی با امانت تو شاه زلجلالی؟ بدرخونده مرا یرچه ضعیفم دهت تاج جلال یرچه بمیرم. موسیقی من مرد شدم زنده به خوند تو کردی مرد را زنده به روحان کجا بودم اگر رقبر نبودی به جز اون گشتی گرد تو نبودی. هنون با تو رو هم این راه باریک به ایمان جانده هم در این راه نیک. بدرخونده مرا یرچه ضعیفم دهت تاج جلال یرچه بمیرم. موسیقی اگر خواهی شبیه پرزند آنهای اگر خواهی شبیه هم اصباه هم اگر خواهی شبیه کاهم خدا را تو روتن شد چون خاکی زیر پاید بسازد از تو چون گوهر به تاجد هنون با تو رو هم این راه باریک به ایمان جانده هم در این راه نیک. بدرخونده مرا یرچه ضعیفم دهت تاج جلال یرچه بمیرم. موسیقی اگر خواهی شبیه پرزند آنهای اگر خواهی شبیه هم در این راه نیک. بدرخونده مرا یرچه ضعیفم دهت تاج جلال یرچه بمیرم. بدرخونده مرا یرچه ضعیفم دهت تاج جلال یرچه بمیرم. بدرخونده مرا یرچه ضعیفم دهت تاج جلال یرچه بمیرم. بدرخونده مرا یرچه ضعیفم دهت تاج جلال یرچه بمیرم. بدرخونده مرا یرچه ضعیفم دهت تاج جلال یرچه بمیرم. بدرخونده مرا یرچه ضعیفم دهت تاج جلال یرچه بمیرم. بدرخونده مرا یرچه ضعیفم دهت تاج جلال یرچه بمیرم. بدرخونده مرا یرچه ضعیفم دهت تاج جلال یرچه بمیرم. بدرخونده مرا یرچه ضعیفم دهت تاج جلال یرچه بمیرم. بدرخونده مرا یرچه ضعیفم دهت تاج جلال یرچه بمیرم. بدرخونده مرا یرچه ضعیفم دهت تاج جلال یرچه بمیرم. بدرخونده مرا یرچه ضعیفم دهت تاج جلال یرچه بمیرم. بدرخونده مرا یرچه ضعیفم دهت تاج جلال یرچه بمیرم. بدرخونده مرا یرچه ضعیفم دهت تاج جلال یرچه بمیرم. بدرخونده مرا یرچه ضعیفم دهت تاج جلال یرچه بمیرم. بدرخونده مرا یرچه ضعیفم دهت تاج جلال یرچه بمیرم. بدرخونده مرا یرچه ضعیفم دهت تاج جلال یرچه بمیرم. بدرخونده مرا یرچه ضعیفم دهت تاج جلال یرچه بمیرم.