۹ دقیقې ۲۶ ثانیې
۲۶ اګست ۲۰۱۹
د مصنوعي استخباراتو له لارې نقل کول
اینجیل مرقص مرقص فصل دهم ایسا از آنجا براه افتاد و به سرزمین یهودیه و به جانب شرقی دریای اردن رفت. باز هم جمعیت به دور او جمع شد و او به عادت همیشگی خود به تعلیم آنان شروع کرد. ایده از پیروان فرقه فریسی پیش او آمدند و برای امتحان از او پرسیدند. آیا مرد اجازه دارد که زن خود را طلاق بدهد؟ ایسا در جواب آنها پرسید. موسا در این باره چه عمر کرده است؟ آنها جواب دادند. موسا اجازه داده است که مرد با دادن طلاق نامه به زن خود از او جدا شود. ایسا به اشان فرمود. بخاطر سنگدلی شما بود که موسا این اجازه را به شما داد. و الا خدا از اول خلقت انسان را به صورت مرد و زن آفرید. به این دلیل مرد پدر و مادر خود را ترک میکند و به زن خود میپیوندد. و این دو یک تن واحد میشوند. یعنی دیگر آنها دو نفر نیستند بلکه یک تن میباشند. آنچه را خدا به هم پیوسته است انسان نباید جدا سازد. در منزل شاگردان باز هم در باری این موضوع از ایسا سوال کردند. او به اشان فرمود. هر که زن خود را طلاق دهد و با زن دیگر ازدواج کند نسبت به زن خود مرتکب زنا شده است. همین طور اگر زن از شوهر خود جدا شود و با مرد دیگر ازدواج کند مرتکب زنا شده است. کدکان را پیش ایسا میاوردند تا برانها دست بگذارد. ولی شاگردان آنها را سرزنش میکردند. وقتی ایسا این را دید ناراحت شده به اشان فرمود. بگذارید کدکان پیش من بیایند. مانه آنها نشوید. چون پاتشاهی خدا به چونین کسان طلاق دارد. بیقین بدانید که اگر کسی پاتشاهی خدا را مانند کدک نپذیرد. هیچ وقت وارد آن نخواهد شد. سپس ایسا کدکان را در آغوش گرفت و دست بر آنان گذاشته برای شان دعای خیر کرد. وقتی ایسا آزم سفر شد. شخص دواندوان آمده در برابر او زانو زد و ارز کرد. های استاد نیکو من برای بدست هاوردن حیات جاویدانی چی باید بکنم؟ ایسا با او فرمود. چرا مرا نیکو میگویی؟ هیچ کس جز خدا نیکو نیست. حکام را میدونی. قتل نکن. زنا نکن. دوزدی نکن. تقلب نکن. پدر و مادر خود را احترام کن. آن شخص در جواب گفت. ای هستاد من هز جوانی امای اینها را رعایت کردم. ایسا با محبت با او نگاه کرده فرمود. یک چیز کم داری. برو آنچه داری بفروش و با فقرا بدهی که در آلم بالا گنج خواهی داشت. و بعد بیا و از من پیروی کن. آن شخص چون صاحب سروت فراوان بود. با چیره مهزون و با نارهتی از آنجا رفت. ایسا با چار طرف دید و با شاگردان فرمود. چه مشکل هست ارود توانگران به پاتشاهی خدا؟ شاگردان از سخنان او تحجب کردند. اما ایسا بازم با آنان فرمود. ای فرزندان داخل شدن به پاتشاهی خدا چقدر مشکل هست؟ گذشتن شطر از سراخ سوزن آسانتر هست. از داخل شدن شخص توانگر به پاتشاهی خدا. آنان به اندازه تحجب کرده و به یک دیگر می گفتند. پس کی می تواند نجات یا بد؟ ایسا با آنان دید و فرمود. برای انسان غیر ممکن هست. اما نه برای خدا. زیرا برای خدا همه چیز امکان دارد. پتروس در جواب ایسا شروع به صحبت کرده گفت. ایسا فرمود. ایسا فرمود. ایسا فرمود. ایسا فرمود. آنها او را مسخرا خواهند نمود و برویش آب دهان خواهند انداخت. او را تازیانا خواهند زد و خواهند کاشت. اما پس از سی روز دوباره زنده خواهد شد. یعقوب و یوهنا پسران زبدی پشی ایسا آمده گفتند. ای استاد ما می خواهیم که آن چی از تو درخواست می کنیم برای ما انجام دهی. به ایشان گفت. چه می خواهید برای تان بکنم؟ آنها جواب دادند. به ما اجازه بده تا در جلال تو یکی در دست راست و دیگری در دست چپ تو بینشینیم. ایسا به ایشان فرمود. شما نمی فهمید چی می خواهید. آیا می توانید از پیاله ای که من می نوشم بنوشید؟ ویا تحمیده را که من می گیرم بگیرید؟ آنها جواب دادند. می توانیم. ایسا فرمود. از پیاله ای که من می نوشم خواهید نوشید؟ ویا تحمیده را که من می گیرم شما هم خواهید گرفت؟ اما نشستن در دست راست ویا چپ من با من نیست. این به کسان تعلق دارد که از پیش برایشان تیین شده است. وقت ده شاگرد دیگر این را شنیدند از یعقوب و یوهناد دلگیر شدند. ایسا ایشان را پیش خود خواست و فرمود. می دانید که در بین مردم کسانی که فرمان روا محسوب می شوند بر زیر دستان خود فرمان روایی می کنند و بزرگانشان نیست برانها ریاست می نمایند. ولی در بین شما نباید چونین باشد. بلکه هر که می خواهد در میان شما بزرگ شود باید خادم شما باشد. و هر که می خواهد اول شود باید غلام همه باشد. چون پسر انسان نی آمده است تا خدمت شود. بلکه تا به دیگران خدمت کند و جان خود را در راه بسیار فدا سازد. آنها به شهر اریها رسیدند و وقتی ایسا همراه شاگردان خود و جمعیت بزرگ از شهر بیرون می رفت یک گدای نابینا به نام بارتیماووز، پسر تیماووز در کنار را نشسته بود. وقتی شنید که ایسا ناصری است شروع به فریاد کرد و گفت ایسا پسر داوود بمن رحم کن گدای زیاد او را سرزنش کردن و از او خواستند تا خاموش شود ولی او ارچی بلندتر فریاد می کرد ایسا پسر داوود بمن رحم کن ایسا استاد و فرمود به او بگوید اینجا بیاید آنها آنکور را صدا کردند و به او گفتند خوشحال باش، برخی استرام می خواهد بارتیماووز فوراً چپن خود را به کنار اندا و از جای خود بلند شد و پیش ایسا آمد ایسا به او فرمود چه می خواهی براید بکنم؟ آنکور ارز کرد هی استاد، می خواهم بار دیگر بینا شوم ایسا به او فرمود برو، ایمانت ترا شفا داده است او فوراً بینای خود را باز یافت و به دنبال ایسا برا افتاد